Sunday, March 20, 2011
...
انگار یک روز بیدار شد و گفت دیگر نمی توانم، نه کتاب خواند نه روزنامه، نه حرف زد نه کار خاصی، انگار گفت دنیایم تمام شده، نه چیزی را به یادم بیاورید نه ازم بخواهید به یادتان بیاورم. زندگیش شد نباتی و ما آب شدیم. حالا دارد سال عوض می شود و او نیست که برای چند دقیقه هم شده بیاید سر سفره بنشیند و چشمش به شیرینی بیفتد و بخواهد ناخنک بزند، عیدی هایمان را بگذارد و برود دراز بکشد. بابای خسته من، هفت سین امسالمان غمزده است.
پ.ن: بلاگ اسپات فیلتراست . از همه دوستانی که با پیامهای همدردیشون ، بخشی از اندوه من رادر این مدت تسکین دادند، بسیار ممنونم.
Tuesday, March 08, 2011
گرچه من دیگر نمی بینم گل روی تورا
Tuesday, February 15, 2011
تو مو بینی و من پیچش مو
1
آن می گوید که تا یک سال دیگر قبل از آنکه به چهل سالگی برسد، دوست دارد بچه سومش را بیاورد، علتش هم شرایط تثبیت شده کاری و مالی خودش و شوهرش است. هرچند که برای بچه اول و دومش هم آنقدر حساب و کتاب کرده تا سنش بالا رفته ولی خیلی راضی است که در برابر تمایل فیلیپ که مرد دهن بین و در عین حال بچه دوستی ست مقاومت کرده و از همان اول نشسته و هزینه های یک بچه را تا سال اول و دوم زندگیش حساب کرده و با مجموع شرایط سنجیده تا زیر بار مسوولیتی نرود که از پسش برنیاید. الان هم با خریدن خانه جدید با پس انداز و شرایط و وقت آزادی که دارند می تواند به بچه سوم فکر کند.
2
من و خیلیهای شبیه من در همان موقع که «آن» مشغول حساب و کتاب بوده نگاهمان به بچه مثل عروسکی بوده که قرارست در بغل فقط تکانش دهیم و از خنده اش قند در دلمان آب شود بعد هم آنقدر شاعرانه و معنوی بوده ایم که اگر هم از پس مخارجش در آن واحد برنمی آمدیم ، بعدها انگیزه ای میشده برای تلاش بیشتر ، طبیعتا بعدش هم ادعای تربیت بچه هایی را داشتیم که در برابر مشکلات دنیا ککشان نمی گزد و گرگ باران دیده می شوند. ولی الان شخصا چنین نظر خودخواهانه ای ندارم که هیچ، فکر می کنم این همان تفکرییست که باعث شده اینهمه بچه در هزار جای دنیا گرسنه و بلاتکلیف بمانند و موجودات بی دفاعی باشند که خودشان تصمیم گیرنده حضورشان در این دنیا نبوده اند و تنها محصول خودخواهی دو آدم بالغند که هیچ تضمینی براجرایی بودن ایده های خیالیشان در درازمدت نیست.
3
رادیو با زنی صحبت می کند که می خواهد از روش سقط داوطلبانه برای جنین چند ماهه اش استفاده کند. علتش هم اینست که مرد یا دوست پسری که از او باردار شده الکلی از آب درآمده و نمیتواند پدر خوبی برای بچه اش در آینده باشد، او هم به عنوان یک مادر در شرایط روحی مناسب و آرامی برای حمل بچه نیست، پس به میل خودش قبل از اینکه اوضاع پیچیده تر شود، تصمیم به نابودیش می گیرد. حالا همه اینها را گفتم که بگویم من چند روزیست از فکر این زن و آن بچه که نمونه مشابهش هم کم نیست، بیرون نمی روم . گاهی به درست و غلط بودن کارشان با نگاه سنتی خودم فکر می کنم گاهی هم به پیچیدگی و شاید سادگی طبیعت ذهن یک مادر که قبلتر از اینکه روح در جسم بچه خواسته یا ناخواسته دمیده شود، مادریش را اینطور فریاد می زند. گاهی هم فحش میدهم به فرهنگ غربی و زیر و بنش که عقل را در مقابل عشق قرار میدهد به خصوص به این کانت لعنتی که گفت من فکر می کنم پس هستم.
Monday, January 31, 2011
فرق اینجا و اونجا
هنوز هم لازمه به بعضی آدما یادآوری کنی که مرز بین توسعه یافتگی و جهان سومی را باید در فکر و مغزشان جستجو کنند نه روی خط های بریده بریده نقشه
پ.ن: چکیده یه پست طولانی
Tuesday, January 18, 2011
زنی برای تمام فصول
دلم می خواهد جای او باشم که فکر می کند معمولیست، که هرروزوقتی می گذارد برای خودش. آخر ماه می شود و برای حقوقش ، نقشه می کشد . با یکی قرار خرید می گذارد. بین راه از رنگ کابینت آپارتمان نیمه سازشان می گوید تا پیشرفتش در یوگا و خوشنویسی. از غذا و علائق شوهرش تا دغدغه های مادرانه اش . از مسیرهای جدید پیاده روی تا تاتر و فیلم و خیریه و سفر و مهمانی و الخ. بعد آن خیابان پردرخت شهروند را با لذت می آیند پایین تا باجه دنج لواسانی، روزنامه و مجله ماهانه شان را می خرد و همانجا با شوق ورق می زند. ...
. دلم می خواهد جای او باشم، او که الان چای بعداز ظهرش آماده است و خانه اش مرتب و پر از رنگ...بوی گلهای نرگسش را می شنوم، دلم طراوت زندگیش را می خواهد ، طراوت زنانه، زنی که با سی سالگی اش زندگی می کند