Saturday, March 10, 2012

صدای پاش میاد

هیجان ده روز فستیوال بچه ها، حال و هوای خانه را به کل عوض کرده، روز اول شیرینی ها را بردیم و توی غرفه های بازارچه چیدیم. روز بعد کوله پشتی اش را به بیل و کلنگ مجهز کردیم و روز بعدترش با پیژامه مامان دوز و بالشت و پتو و ببری راهی مدرسه شد. فردایش که جلیقه قرمز پر از بع بعی و تپه های پرگل و درخت را تنش میکردم جفتمون فکر کردیم برای بالماسکه شاید ایده جالبی نباشد ولی با یک فکر بهارانه و متفاوت موضوع را جمع کردیم. آخر شب همان روز دنبال یک هدیه کوچک میگشتیم که قرار بود بین همکلاسیها رد و بدل شود . به غیر از این چند روز فشرده که هرکدام اسمی برای خودشان داشتند و همه را به تکاپو انداختند از همه بیشتر انتظار روز مسابقه بادبادکها را می کشیم، با تصوری از خانه پر از کاغذ و چسب و نخ های کاموایی
صبحها دیگرگوشمان به شنیدن این جمله تکراری عادت کرده : مامان صدای گنجشکا میاد یعنی بهار شده امروز؟

Wednesday, February 29, 2012

کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری


دکتر ف معروف آمده است مدرسه، مشاوره عمومی. مادرها همه جوانند وبعضا با شیطنت های بیست و چند سالگی. صحبت از خاطره سازیست برای بچه ها . خانوم ف بشاش و مهربانست، بچه ها را جور دیگری می بیند، می گوید بچه ها از کودکی در تنهایی هایشان گریه می کنند، حتی نصف شبها دور از چشم مادر و پدرها، بدون دیده شدن. ازتنها شدن می ترسند، از رها شدن. زندگی و بچه ها را دنبال خودتان نکشانید، یک جایی بایستید و از بالا زندگیتان را نگاه کنید. مامان مهرسا می گوید دخترش همه جای خانه اشکریزان دنبالش می گردد، شبها باید با موهایش بازی کند تا آرام بگیرد. مهرسا سال پیش مجبور بوده یک ماه خانه مادر بزرگش بماند، مادرش رفته مکه. می گوید غیر از این باشد عجیبست. باباها تک و توک آمده اند. روایت ها مشترکست. انگشت مکیدن ، پرت کردن و بهانه گیری. مادری می گوید بچه پنج ساله اش تنبیه پذیر نیست حتی شرط و شروط میگذارد، بقیه می خندند ولی موضوع ساده تر از این حرفهاست، بچه ها شده اند - می شوند- آینه مقعر، رفتارها را چندین برابر منعکس می کنند. خانوم ف تواناست، اجازه میدهد اشتیاق دوباره شنیدن پیدا کنی، ناخودآگاه های درونت را آرام آرام به خودآگاهت می کشاند، کلامش جادوییست. می گوید زندگی مسابقه نیست، جایزه ای در کارنیست، مراقب باشید سرعت دویدن هایتان، جثه کوچک بچه هایتان را زمین می زند، جثه زخمی توان راه رفتن ندارد. ترمز کنید، بگذارید آرام بگیرند، با منظره های تماشایی خاطره بسازید. خاطرات روان، لطیف.
شک ندارم که یکی مثل خانوم ف باید در زندگی هرکسی باشد

Tuesday, February 21, 2012

دومین اسفند

بقیه خونه برق میزنه، برای کی برای چی نمی دونم. دستمال را برداشته ام و آمده ام سراغ گوشه دنجی که برای خودت ساخته ای. مدتهاست کسی سراغی ازش نگرفته، سرد و پرگرد و خاک عین انباری. یادم نمیاد آخرین بار چه کتابی را تو دستات گرفته بودی. یک سال شده. انگشتای ظریف، کک مک های کوچک، شیارهای عمودی و منظم روی ناخنها . کی آنقدر خیره مانده بودم به دستات؟ هان؟ وقتی نای حرف زدن نداشتی و جواب بله و نه هام را با خم کردن انگشتات می دادی، یا بیهوا روی موهام می گذاشتیشون و نوازشم می کردی؟ گرد کتابت را می گیرم، بابا باهامون میای بیرون؟ دراز کشیدی روی تخت با ملافه های چین چین که برات دوختم، با چار انگشتت اشاره میکنی نه. بابا چایی میخوای؟ همان چار انگشت در جهت دیگه. کتابو میذارم روی میزعسلی در دار، رادیو رو از بالا میارم . دکمه چراغ نارنجی روی میز را که میزنم سایه عینکت کشیده می شه روی کتاب. دور میشم. لای در باز می مونه و میشه مثل همون وقتها. یه عکس روی تخت، یه عکس روی دیوار

Friday, December 09, 2011

.

بر دوش پدرش سوار شده، تصویرهایی که درخاطرش مانده، پارچه های مثلثی سیاهیست که همراه با باد در قاب آبی آسمان و ساختمانهای بلندسفید، تکان می خورند و گاه جمعیتی که دستهایشان در کنتراست سایه روشن حسینیه، با هم به حرکت درمی آید. میان هیاهو و صداهایی که از چارگوشه خیابان می آید، راهمان را پیدا می کنیم، میان سینی های چای و شربت و شیر داغ. میان دود اسفند. از مسجد خوشش آمده، از صدای کویتی پور و طبل و تمبور هم، همانقدر که از قیمه و غذای نذری. می دانم فردا که بشود برای همکلاسیش از قهرمان قصه، حرفها دارد، با همان شبیه سازیهای کوچک و خیالی. مهم نیست اسطوره یا واقعیت. همانقدر که بفهمد جمعی در سوز سرما، بهانه ای یافته اند برای بیرون آمدن ، بداند که حس و گرمای مشترکی به تک تک آدمها سیاه پوشانده و همصدایشان کرده، کفایت می کند.

Saturday, October 29, 2011

یک روز بارانی- آبان

خیابان دربند را می آیم پایین، صدای آب سرریز کرده ازجوب های کنار خیابان آنقدر دل انگیزست که یک لحظه دلت میخواهد زمان و مکانت را از دست بدهی. آدمهای خیس بی واهمه صورت و موهایشان را گذاشته اند خوب بارون بخورد. صدایی زیر سقف بازار می پیچد، چترهایش را حراج کرده. بوی ترشی زردآلو وسوسه انگیزست. فروشنده زرشک های تازه را توی کیسه های نایلونی می ریزد. کلم های بروکلی روی چرخ دوره گرد مثل حجمی سبزاینور و آنور می روند. مرد جوان میخواهد چند وسیله آرایشی را بگذارد توی کیسه، می گوید طرفدار محیط زیستی؟ می خندم. دشت اولست می دانم. حسینیه و فرش فروشی های را رد می کنم. دمپایی و شانه را می گذارم گوشه کیف. بخار پشت شیشه نون فروشی می کشاندت: نون خرمایی یا شاهدانه؟ نمی دانم. صورت دختر آنقدر شبیهست که هرچه به مغزم فشار می آورم کمتر یادم می آید. خیابان را که بالا می آیم، مردی با چتر گل گلی از کنارم رد می شود. بقیه راه را بدون چتر می روم،

Sunday, October 09, 2011

در جستجوی زمان گمشده

توی کلاس راه میروم، نگاهم به کفپوش چارخانه است گوشم به مدیر، آموزش مونته سوری را توضیح میدهد.نگاهم می لغزد به کولر و دودکش های پشت بام همسایه. سعی میکنم کوچک شوم و هشت ساعت در روز چشم بدوزم به دیوارهای کلاس وتنها چشم اندازدود گرفته اش .دلم میگیرد اگرقرار باشد بنشینم پشت میز ناهار خوری که از روزنه ای کوچک نور می گیرد و با دوست احتمالی ام که لبخند به لبانش نشسته، چشم در چشم شوم. مدیر جوان دیگری با ناخنهای صورتی خوش رنگ ازفعالیت های متفاوت پیش دبستانی اش که چسبیده به خیابان اصلیست حرف میزند، ازبرنامه غذایی که به تایید فوق تخصص تغذیه رسیده تا مدرک کمبریج و معلم نیتیو و الخ. کهنگی و دوده دیوارها را با رنگ و کاردستی های خوش تراش که اثری از دستهای بچگانه رویش نیست پوشانده اند، حتی چارچوبهای زنگ زده را. صداها در گوشم می پیچد. ساعت نزدیک 12 ظهرست بوی هیچ غذایی نمی آید. نیمه مهر شده. هنوز هم چشمهایی گرد به صورتمان خیره میشوند و میگویند "حالا؟ ما لیستمان را از پارسال بسته ایم". لبخندی آماده تحویلشان میدهیم و می گوییم "اوکی". باید برویم سراغ بعدی و بعدی و بعدیها.شاید آخرش برسیم به یک چادر کوچک ترکمن صحرا که بچه ها دور یک گوسفند جمع شده اند و لحظه زایمانش را می بینند. یا شیر خوردن و بزرگ شدنش را. پدر با اسب می رسد و مادر دست از ریسیدن میکشد. بعد هم می نشینند و با هم یک لقمه غذایشان را با ماست همان گوسفند میخورند. کلمات قلمبه سلمبه کمتر به کارشان می آید، بچه ها چوب به دست میگیرند و می روند در دل دشت، گاهی شاد گاهی متفکر، شاید هم یه قل دو قل بلد باشند.


*: تیتر: نام یک رمان

Monday, July 18, 2011

میان خواب و بیداری



روبان مشکی دالبر، گوشه قاب چوبی خودرنگ، صورت خندان و دوست داشتنی. کمی انطرف تر کنار کاناپه بزرگ می نشیند وخاطراتش را برای پسرعمه اش پس و پیش تعریف می کند. از پشت سر نگاهش می کنم شانه هایش افتاده اند. آرام با دمپایی هایش راه می رود، امروز پاهایم را کرده بودم توی همانها، انگشتهایم را نگاه کردم تکانشان دادم. غریب می نمود. هفته پیش یکی زنگ زد برای بیمه عمر. دکمه های تلفنش را بالا پایین می کنم اثری ازش نیست، آخرینش چند پیام از بیمارستانست، قرار بود دکمه هایش را یاد بگیرد، روشن نگهش میدارم شاید کسی به اشتباه سراغی ازش بگیرد. همکلاسی هایم نگاهم کردند. برگشتم به دودلیشان شک کردم. قرار بود برویم پیشش، آب و نوشابه خنکش براه بود، با چشمهای پراز اشک نگاهشان کردم راست می گفتند او دیگر نبود. رفتیم توی دفتر خاک خورده اش ازهمان خیابان همیشگی، از خواب پریدم. دسته چک نویسهای کوچک منگه شده را ورق زدم برای سمینار، به سفیدی نرسیده بودم که چشمم به آگهی دست نویسش افتاد. چه حالی داشتم آن شب طولانی. پنج ماه شد. زنی بلند می شود تا جایش را بدهد به مردی که اشتباهی سر از قسمت زنانه اتوبوس در آورده به او شبیه است، نگاهش، ملاحظاتش، خجالتش. میان هیاهوی تجریش گم می شوم میان آدمهایی که هرکدامشان لابد وارث بهای عمر و مال کسی شده اند، شرکت های بیمه پیشنهادهای سودآوری می دهند، خانه، ماشین، کالا، عمر، خاطره، ... مادرم گفت بیمه عمر من هم مال تو. گفتم برای وارث عمر کسی شدن هم قیمت تعیین کرده اند؟ ...جمعیت مثل نقاشی های آبرنگی شده اند ، چشمهایش مات و بی نورند، خیره شده اند، چیزی ازم می خواهند که نمی دانم .کاش قاب چوبی تنها یادگاریش بود، دلتنگم دلتنگ