صبحها دیگرگوشمان به شنیدن این جمله تکراری عادت کرده : مامان صدای گنجشکا میاد یعنی بهار شده امروز؟
Saturday, March 10, 2012
صدای پاش میاد
صبحها دیگرگوشمان به شنیدن این جمله تکراری عادت کرده : مامان صدای گنجشکا میاد یعنی بهار شده امروز؟
Wednesday, February 29, 2012
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری
دکتر ف معروف آمده است مدرسه، مشاوره عمومی. مادرها همه جوانند وبعضا با شیطنت های بیست و چند سالگی. صحبت از خاطره سازیست برای بچه ها . خانوم ف بشاش و مهربانست، بچه ها را جور دیگری می بیند، می گوید بچه ها از کودکی در تنهایی هایشان گریه می کنند، حتی نصف شبها دور از چشم مادر و پدرها، بدون دیده شدن. ازتنها شدن می ترسند، از رها شدن. زندگی و بچه ها را دنبال خودتان نکشانید، یک جایی بایستید و از بالا زندگیتان را نگاه کنید. مامان مهرسا می گوید دخترش همه جای خانه اشکریزان دنبالش می گردد، شبها باید با موهایش بازی کند تا آرام بگیرد. مهرسا سال پیش مجبور بوده یک ماه خانه مادر بزرگش بماند، مادرش رفته مکه. می گوید غیر از این باشد عجیبست. باباها تک و توک آمده اند. روایت ها مشترکست. انگشت مکیدن ، پرت کردن و بهانه گیری. مادری می گوید بچه پنج ساله اش تنبیه پذیر نیست حتی شرط و شروط میگذارد، بقیه می خندند ولی موضوع ساده تر از این حرفهاست، بچه ها شده اند - می شوند- آینه مقعر، رفتارها را چندین برابر منعکس می کنند. خانوم ف تواناست، اجازه میدهد اشتیاق دوباره شنیدن پیدا کنی، ناخودآگاه های درونت را آرام آرام به خودآگاهت می کشاند، کلامش جادوییست. می گوید زندگی مسابقه نیست، جایزه ای در کارنیست، مراقب باشید سرعت دویدن هایتان، جثه کوچک بچه هایتان را زمین می زند، جثه زخمی توان راه رفتن ندارد. ترمز کنید، بگذارید آرام بگیرند، با منظره های تماشایی خاطره بسازید. خاطرات روان، لطیف.
شک ندارم که یکی مثل خانوم ف باید در زندگی هرکسی باشد
Tuesday, February 21, 2012
دومین اسفند
Friday, December 09, 2011
.
Saturday, October 29, 2011
یک روز بارانی- آبان
Sunday, October 09, 2011
در جستجوی زمان گمشده
توی کلاس راه میروم، نگاهم به کفپوش چارخانه است گوشم به مدیر، آموزش مونته سوری را توضیح میدهد.نگاهم می لغزد به کولر و دودکش های پشت بام همسایه. سعی میکنم کوچک شوم و هشت ساعت در روز چشم بدوزم به دیوارهای کلاس وتنها چشم اندازدود گرفته اش .دلم میگیرد اگرقرار باشد بنشینم پشت میز ناهار خوری که از روزنه ای کوچک نور می گیرد و با دوست احتمالی ام که لبخند به لبانش نشسته، چشم در چشم شوم. مدیر جوان دیگری با ناخنهای صورتی خوش رنگ ازفعالیت های متفاوت پیش دبستانی اش که چسبیده به خیابان اصلیست حرف میزند، ازبرنامه غذایی که به تایید فوق تخصص تغذیه رسیده تا مدرک کمبریج و معلم نیتیو و الخ. کهنگی و دوده دیوارها را با رنگ و کاردستی های خوش تراش که اثری از دستهای بچگانه رویش نیست پوشانده اند، حتی چارچوبهای زنگ زده را. صداها در گوشم می پیچد. ساعت نزدیک 12 ظهرست بوی هیچ غذایی نمی آید. نیمه مهر شده. هنوز هم چشمهایی گرد به صورتمان خیره میشوند و میگویند "حالا؟ ما لیستمان را از پارسال بسته ایم". لبخندی آماده تحویلشان میدهیم و می گوییم "اوکی". باید برویم سراغ بعدی و بعدی و بعدیها.شاید آخرش برسیم به یک چادر کوچک ترکمن صحرا که بچه ها دور یک گوسفند جمع شده اند و لحظه زایمانش را می بینند. یا شیر خوردن و بزرگ شدنش را. پدر با اسب می رسد و مادر دست از ریسیدن میکشد. بعد هم می نشینند و با هم یک لقمه غذایشان را با ماست همان گوسفند میخورند. کلمات قلمبه سلمبه کمتر به کارشان می آید، بچه ها چوب به دست میگیرند و می روند در دل دشت، گاهی شاد گاهی متفکر، شاید هم یه قل دو قل بلد باشند.
*: تیتر: نام یک رمان
Monday, July 18, 2011
میان خواب و بیداری
روبان مشکی دالبر، گوشه قاب چوبی خودرنگ، صورت خندان و دوست داشتنی. کمی انطرف تر کنار کاناپه بزرگ می نشیند وخاطراتش را برای پسرعمه اش پس و پیش تعریف می کند. از پشت سر نگاهش می کنم شانه هایش افتاده اند. آرام با دمپایی هایش راه می رود، امروز پاهایم را کرده بودم توی همانها، انگشتهایم را نگاه کردم تکانشان دادم. غریب می نمود. هفته پیش یکی زنگ زد برای بیمه عمر. دکمه های تلفنش را بالا پایین می کنم اثری ازش نیست، آخرینش چند پیام از بیمارستانست، قرار بود دکمه هایش را یاد بگیرد، روشن نگهش میدارم شاید کسی به اشتباه سراغی ازش بگیرد. همکلاسی هایم نگاهم کردند. برگشتم به دودلیشان شک کردم. قرار بود برویم پیشش، آب و نوشابه خنکش براه بود، با چشمهای پراز اشک نگاهشان کردم راست می گفتند او دیگر نبود. رفتیم توی دفتر خاک خورده اش ازهمان خیابان همیشگی، از خواب پریدم. دسته چک نویسهای کوچک منگه شده را ورق زدم برای سمینار، به سفیدی نرسیده بودم که چشمم به آگهی دست نویسش افتاد. چه حالی داشتم آن شب طولانی. پنج ماه شد. زنی بلند می شود تا جایش را بدهد به مردی که اشتباهی سر از قسمت زنانه اتوبوس در آورده به او شبیه است، نگاهش، ملاحظاتش، خجالتش. میان هیاهوی تجریش گم می شوم میان آدمهایی که هرکدامشان لابد وارث بهای عمر و مال کسی شده اند، شرکت های بیمه پیشنهادهای سودآوری می دهند، خانه، ماشین، کالا، عمر، خاطره، ... مادرم گفت بیمه عمر من هم مال تو. گفتم برای وارث عمر کسی شدن هم قیمت تعیین کرده اند؟ ...جمعیت مثل نقاشی های آبرنگی شده اند ، چشمهایش مات و بی نورند، خیره شده اند، چیزی ازم می خواهند که نمی دانم .کاش قاب چوبی تنها یادگاریش بود، دلتنگم دلتنگ