به منظور ایجاد تمایل به غذاخوری مدرسه، لیست تلاشهای این مدت من در مورد ارشیا به شرح زیرست
به منظور ایجاد تمایل به غذاخوری مدرسه، لیست تلاشهای این مدت من در مورد ارشیا به شرح زیرست
پسرک را می گذارم تولد، اولین نفرست، با دوستش همسایه ایم. قدم زنان می روم اداره پست تا نامه سفارشیمان را بگیرم. محتوایش را می دانم، مملکت کاغذ و کاغذ بازی! نامه را می چپانم توی جیبم تا یک روز اداری بروم دنبالش. بین راه، دلم بوی آشنا می خواهد، بوی نان تازه، سبزی، قهوه ... ولی دریغ از یک مغازه خوشبو. آقای همسایه سر چارراه جلویم را می گیرد، استشهاد برای احداث باغچه محله پر می کند، با کمال میل امضا می کنم، هرچند به عمر ماندنم قد نمی دهد. می آیم خانه، کمی فرصت دارم تا برای نوآ، کیک برنج زعفرانی یا همان ته چین خودمان درست کنم ، امشب برای خانه جدیدش مهمانی می دهد، برای مدتی همسایه ایم. ماشین پسرک را شارژ می کنم تا سرش را آنجا گرم کنم. با جمع های مجردی میانه ای ندارم، میان سرخوشی و شنگولی باید بروم توی لاکم ، ... به جز یک ورم قلمبه روی پیشانی که با بچه دیگر سر به سر شده اندو پدر مادر کانتن را دستپاچه کرده ، همه چیز، ظاهرا خوب پیش رفته . یکی دو ساعت بعد، قابلمه به دست راه می افتیم . بقیه، بطری به دست آمده اند. جوانتر هامی روند سراغ ماشین شارژی و از همه توانایی شان برای سرگرم کردن پسرک استفاده می کنند، ارشیا هم در همراهیشان موقع سیگار کشیدن و سرمای تراس، سنگ تمام می گذارد، اینجا هم به جز بوی ته چین و زعفران، بوی آشنایی نمی آید. شام سرپایی می خوریم ، پسرک تا آخرین ذره توانش می دود، سرها شنگول شده، قرارست تا خود صبح بیدار بمانند، اولین نفر خداحافظی می کنیم، ظرف دو دقیقه در خانه خودمان نشسته ایم
پ.ن: فضاهای دور و برم سرد و بی روح شده اند سیزده نوامبر ۲۰۱۰
خواننده ، با کتاب های زویا پیرزاد زود دوست می شود، آدمهایش نقاب به چهره ندارند، اگر هم دارند شخصیت های دیگر، نقابشان را به راحتی می اندازند. آدم ها نه خیلی مقدس و بی عیبند نه آنقدر منفی. برای کارها و عقایدشان، دلایل خاص خودشان را دارند. خط قرمز ها همچنان باقیست ، این رااز رودروایستی ها میشود فهمید، از جمله ها و قضاوت های شخصی که از فکر می گذرد ولی هیچوقت بیان نمی شود. پیرزاد عیب ها را موشکافانه می بیند، در خلال تجربه فضای کوچه و خیابان به خوبی تصویرشان می کند منتها در قالب نظاره گری که از بطن خود جامعه است نه خارج از آن.
عیب ها را داد نمی زند، بلندگو دست نمی گیرد تا مخاطبی که خود جزیی از این جامعه و فرهنگ است را برنجاند. پیرزاد، زبان غیر مستقیمی برای رمانهایش انتخاب کرده، ولی همین غیر مستقیم بودن به معنی متلک و تیکه های آزاردهنده از زبان نظاره گری که بیرون گود ایستاده، نیست، راهش را ازهمان اول از بوق و کرنای شبکه های لس انجلسی جدا کرده، ابزارهایی که یا مخاطب را به کل دفع می کنند یا با دلسوزی های مصنوعی سعی در تاثیر پذیری بی چون و چرای مخاطب از نوع عام دارند. آدم های پیرزاد، آدمهای مسوولیند هرچند روشنفکر و گاه با گرایش های غربی، ولی چشمهایشان را به راحتی به مشکلات وآنچه در اطرافشان می گذرد، نمی بندند. همین آدمهای مدرن، نستالوژی های دوست داشتنی ای برای روایت و پیوند با مخاطب دارند، دست خواننده را می گیرند و در هزارتوی زندگی راهش می برندو هرجا بخواهند متوقفش می کنند: سرگذشت هایی ساده از آدمهای معمولی . همین نکته سنجی ها و متانت قلم پیرزادست که علاوه بر رسایی پیامش، تصویر مثبتی از همذات پنداری با شخصیت های رمان در ذهن ایجاد می کند، همان دلیلی که رمانهای فوق العاده ساده و روانش را در مجموعه پرطرفدارترین رمان های روز ایران با تیراژ بالا قرارداده است
نشر مرکز،۱۳۸۸،چاپ بیست و یکم
برایم چمدانی بیاور از رنگ های گم شده ام ، از هوای ملس صبحگاهی با صدای تاپ تاپ خمیرهای سنگکی، از عطرغذایی که ظهر های جمعه از خانه همسایه می آید، از « جان مریم های» دوره گرد آوازه خوان ، از آفتاب نشسته بر آجر بهمنی کوچه و ردیف چنارهای پاییزی، از غلغله های ظهر میدان، از میوه و سبزی های فله ای، از دسته گلهای سفید و زرد سر چارراه، از کوچه ذغالی ها و خریدهای تجریشی، از چهره غمگین دست فروش که با لبخندی به پهنای صورتش می شکفد، از پیرمرد با صفای زیر بازار، از مزه هایی که در طشت ترشی و قره قوروت به دل چنگ می زند، از حکایت مرد پرنده فروش کنار امامزاده، از پردیس و ته چین بادمجانش، از دیالوگ های زنانه اتوبوس و مترو، از همهمه های جمعه بعدازظهر، از آدمهایی که با بستنی و آب اناری در دست ،خوش خوشکان قدم می زنند، از خط و خطوط آشنای چهره ها، از پارکهای همیشه شلوغ، از هیاهوی بچه ها روی تاب و سرسره، از برق چشمان کودکانه، ازهیجان و خنده های زیرزیرکی دخترانه، ... آن گوشه چمدان را اما پر کن از غم های بزرگ و کوچکم، ازآغوش پدرانه ای که ماههاست از آن بی بهره ام، از دلهای با سخاوتی که قلبم برایشان می تپد، از تنهایی هایم، از تلاشهایم برای ماندن و ساختن، نگذار در انزوا و سکوت، در پس روزمرگی های مادی، در پس سرسپردگی، در دلخوشی هایی که به زندگی ام طول داده اند نه عرض ، به بی رنگی انجماد در آیم
برایم چمدانی پر بیاور از رنگ هایی که گوشه خانه جا مانده اند بیست و ششم اکتبر
هنوز هم نتوانسته ام بین درس، کار، پیشرفت ، زن ، مادری جمله ای بسازم که خودم باورش کرده باشم. شاید روزی همه این دویدن ها از حافظه ام پاک شود. بعید می دانم روزی بیاید که دلم برایشان خیلی تنگ شود