Tuesday, November 12, 2013

يكبار هم ماشين ريپ ميزد و با زبان بي زباني ميگفت نوازش نياز دارد، تنهايش گذاشتم ميان هجوم برگ هاي خشكيده چنار، و نفس زنان خودم را به حياط مدرسه رساندم، آنجا زمان و مكاني در كار نبود، همه چيز اسلوموشن طور، زير نمناكي باران، چند جوجه بچه، مشغول فوتبال بودند. نشستم نگاهشان كردم... لپ ها قرمز و موها عرق كرده. مسير برگشت سرپاييني خوش تراش و هوس انگيزي ست. پسرك هم پاي خوبي براي پياده روي طولاني با احتساب سيبيل چرب كردنهاي معمول. -خدا درياني را از سر كوي و برزن كم نكند، چشم و چراغ محله اند جدا-. آستريكس گرفتيم و بستني شاتوتي، با بيسكويت روغني پنجره اي - نستالوژي احيا شده طبعا - بقيه راه هم صداي آب جوبها بود و بوي درختان باران خورده، نان تازه و چند كشف كوچك كه در مقياس ماشين از محالاتست.
 روز بعد كمي ساده تر، روز بعدترش از جشن مدرسه برگشتيم با چارشاخه گل سفيد و دو بادكنك بزرگ كه هر دو جان پسرك بودند، نخ ها را بستيم به زيپ كاپشن . شديم دو آدم آويزان به بادكنك، با دستهايي كه كيسه پفك را جابجا ميكرد، ويترين طور. يك روز هم كلش به مشاعره نصفه نيمه گذشت.
 طرح پدي باس را عجالتا بيا ورند محله ما، چند ايده بكر دارم برايش، پايلوتش دو روز در هفته هم باشد، كافيست دست كم براي شارژ شدن بقيه روزهاي هفته.
 براي موجود آهني هم كه زير برگهاي خيس خورده در حال استتار شدنست، فكري بايد كرد.

Tuesday, October 22, 2013

بينايي

امروز تولد ژ است، بايد باشد البته، آخرين روز مهر همزمان با تعطيلات توسن، در حالي كه قطره چشمش را از كيف ظريفش در مي آورد، عينكش را برمي دارد، چندبار پلك ميزند و به مدرسه روبرو اشاره مي كند. ظاهر دبيرستان با گرافيتي هاي چند زبانه، نشان از اعتصاب دارد، و او سالها وقت و انرژي اش را همينجا براي بچه هايي گذاشته كه از نظر او روح دوگانه اي دارند، سخت و آموزش ناپذيرند. ذهن پدر مادرهايشان در استعمار زدگي مانده، نفرت و تكيه همزمان بر قدرتي كه حالا براي جهش نسل بعد باورش كرده اند. طعم حرفهايش گاهي تلخ و گزنده است ،براي كسي غير از من، شايد هم تعبيري از به در زدن و ديوار شنيدن. دوستي اش ولي با تاييدهاي بي سر و ته رنگ نمي گيرد، ميگذارد آرام آرام اندازه ات را بفهمي، خودت را در زرورق پيشرفتگي نپيچي وقتي گذشته مشتركي نداري. ژ ناب است كم و عميق، در زندگي من به تعداد انگشتان يك دست . ميخواستم به بهانه اي برايش بنويسم، كتاب هايش رسيد، با كارت پستال، نوت هاي كوتاه پيانو و چند خط غمگين در وصف فوبياي هميشگي اش-نديدن.
 حالا ديگر از نوشتن ساده هم برايش واهمه دارم كه نتواند ببيند، كه بخواند كه جوابم دهد.
 "ممنون خانم ژ كه بودي، كه هستي، كه اولين جمله ات از ولتر "هركسي باغچه خودش را ميكارد" با هرچشم باز كردني در مغزم زنگ ميزند. كاش دنيا نور را از چشمانت نربايد."

Friday, October 18, 2013

از مهر

خنكاي شهريور، ملس و آرام خزيده بود در فضاي خانه، و من داشتم چشمهاي بسته و مهربان پسرك را دست ميكشيدم، گفتم مدرسه ات بايد عوض شود، خب؟ همانطور خوابيده فقط نگاهم كرد، امان از چشم ها. پنجره هاي باز و رختخواب خنك، صداي اذان و خش خش جاروي دم صبح تركيب موزون صبح هاي جاده نطنز بود. پدرش اسم تك تك بچه ها را برد و گفت نكند غصه بخورد، آه كشيدم.
 بخاطر كيا رفته بوديم، نگهبان سالن گفت بليط كنسرت برايش گرفته ايد؟ جوابم بله بود، گفت تعهد دهيد كه نظم سالن را بهم نزند، به قد و بالايش نگاه كردم، امضا كردم از سر ناچاري.
 دستش را موقع صف از دستم بيرون كشيد ، تمام مدت گره به ابروهايش بود. ميان كاغذهاي رنگي و رقصان در هوا، چشمهاي خيسم به شيرواني نارنجي بود و نماي تميز روبرو. به انتظار آخر و چشمهايي كه بي ...صبرانه تا مدتها دنبال مأمني مي گشت 

امروز همه چيز خوبست، خوبتر از خوب حتي.

Wednesday, July 31, 2013

اينجا زير آسمان اين شهر بزرگ، زير سقف اتاقي كه از حد معمول بزرگترست قلب كوچكي ميزند كه همه زندگيش به حبابي شيشه اي بسته، موجود جمع شده اي كه بايد هفته ديگر ينگه دنيا باشد و به وقت موعود، با بارنامه اي عريض و طويل منقش به مهري ظاهرا باارزش بر زمين گذاشته شود. حال باربر تعريفي ندارد اگر آن بار باشد و يك سال و اندي برنامه، تمام هم و غم ماجرا. ميان خنده و گريه هاي هيستريك، شوك زده از رسيدن بي موقع، اجل معلق وار، مي گويد ناخواسته است. شك مي كنم درست شنيده ام ؟ بله درست شنيده ام : "ناخواسته". ناخواستگي زنگ ميزند همه جا در مغزم، ميان ديوارها و فاصله بينمان، ميان محفظه شيشه اي كه حالا نه حامل زندگي كه كجاوه آرزوهاي بر باد رفته است.
 چرا خدا نمي آيد به بندگانش بفهماند با حسرتهاي كوچك بد به دنيا گند زده اند، بس نيست؟

Saturday, July 13, 2013

نگين گوشواره هایش با رنگ گلهاي لباس هماهنگست. شايد اتفاقي. ياد لباس های عمه دوزمی افتم، كمرکشدار با يقه هاي پاپيوني. قايمكي ازش عكس مي گيرم، دفعه پيش زود بلند شد و روسري گذاشت. بلند كه ميشود برود سمت آشپزخانه بيشتر نگاهش مي كنم بدن نحيف با پشت خميده، دلم تير ميكشد. پاهايش را آرام روي موزاييك هال مي گذارد، فرش ها را جمع كرده جزگوشه ای که نماز میخواند، گلایه میکند که ويلچر از چارچوب در حمام نمی چرخد. آن گوشه پشت ميله هاي تخت مردي خوابيده كه مرا نميشناسد، آخ كه اقاي شمس روزي مرد مهربان كودكي هاي من بود، كارمند ساده ثبت احوال، كه بعدها آمده بودكتابفروشي سر راه دانشگاه، مردي كه اسم همه گلهاي رنگ و وارنگ باغچه كوچكش را ميدانست ومن دختر سربه هوايي كه فقط گل ليف گوشه حياط چشمم را گرفته بود و هر سال سراغش را مي گرفتم. آخ از آن حوض پر از ماهي كه سبز بود و سبز بود و سبز و هيچكس آبش را عوض نميكرد و من حسرت آبي بودنش را ميخوردم. آقاي شمس چرا من را نمی شناسي؟ من "ژو سوييآرزو".... برايم قرار بود شعر به فرانسه بخواني، يادت هست ؟ ولي مرد روبروي من با گونه هاي چال رفته ذره ای ازحرفهایم را نمی فهمد، فقط و فقط طلب آب ميكند. عمه اما وقعي نمي نهد، ميگويد سر ظهر يك ليوان آب خورده و هنوز بچه ها نيامده اند عوضش كنند. به ساعت نگاه ميكنم پنج بعدازظهرست. عمه هفتادساله من، يكي بايد خودش را تيمار كند. دستهایش را مي گيرم به سختي بلندش كنم، سنگينست و قبل از رسيدن به ميله ها  عين ماهي ليز ميخورد، عمه جعبه شيريني بدست ميگويد كاش خوب شود و راه برود. عمه ساده من. زنگ در را زده اند، عمه ميرود، ليوان را سريع ميگيرم نزديك دهانش، عقلم به قاشق نميرسد و الان كه فكر ميكنم هيچوقت مريضداري ام تعريفی نداشته. آب روي صورتش پخش و پلا ميشود ولي مرد روبرویم قطره ها را به سرعت در هوا مي قاپد، به فرزي بچگي، مثل سواري دادن های پرسرعت دور همين هال ، مثل جيغ هاي بچگي در دقيقه هاي كشدار جمعه هاي تابستان، ميخندم، گريه مي كنم. حالم را نمي فهمم، زندگي را باور نكنيد، به اینجا رسیدنش نمی ارزد.

Tuesday, June 25, 2013


هنوز هم دارم با تركش هاي فيلم زندگي مي كنم چهار روز شده، نه؟ همانجا كه نفسم سنگين و كشدار شده بود و راه باريكه اي  نهایتا پيدا شد تا همه را یک جا قورت بدهم، اين چندمين تجربه محدودم از سينماست. بعضي مي گويند اقاي فرهادي بد با مخاطبش بازي ميكند اصلا ياد گرفته چطور ميشود مخاطب را نابود كرد، سر تپانچه را به سمتش می گیرد و يك شات ناقابل . با شابلون شدن كارهايش حتي اينكه رویکردش دارد تكراري و بي مزه میشود موافق نيستم.  مگر چند فيلمساز قوي داريم كه از اين شاخه به آن شاخه بپرند و متنوع مانور دهند، آخرش هم خروجيشان حرفي براي گفتن داشته باشد؟ اصلا همين امضا داشتن فيلم يعني ذهني كه به خط فكري واحد معتقدست و ميداند كه با همين يك كانسپت، دغدغه، ايده جنجالی، چه ها ميشود كرد.  
٢ گفته بودم كه يكي از فوبياهاي من "مادرمجرد بودن"ست؟ اصلا برايش توجيه فطري دارم. برای همینست که با تك تك سكانس های  مربوط به بچه ها ريزش كردم و همه كاسه كوزه ها را سر برنيس بژوی نوعی شكستم كه  چرا با زبلي زنانه از زير خطاهايش در میرود و بچه ها را درگير زندگي خواسته و ناخواسته اش میکند، بماند كه فيلم قضاوت يكسويه را کلا ازت مي گيرد.
٣ نقدها را ميخوانم پي نكته اي بودم كه نگرفته باشم، در نگاه من تکه های فیلم با ظرافت سمبليزم  بهم دوخته شده اند، چيزي كه در فيلمهاي قبلي فرهادی يا نبود يا كم بود، يا در نهايت من اينطور خواستم بفهمم. سیفون ظرفشويي كه احمد تميز ميكردو بعد سمير از راه رسید، لوسترهای سه تایی، اشاره تلويحي به شكم زن و خراش هايش، دست بسته ماری،  يا آن لكه لباس كه جاي قلب بود،  نميدانم چرا در نقدها جایشان را خالی می بینم. 
٤ ختم كلام هم اينكه همينجا دست اقاي فرهادي را با مهر و تحسين می فشارم و با کمال احترام می گویم کاش بعد از این کار مثل من اعتقاد آورده  باشد كه تجربه بومي با همان اكيپ درب و داغان با تيمي كه كمتر حرفه ايند با تكنيك هاي ساده تر، خروجي قوی تری  دارد و در مقابل ماحصل شرايط جديد، فضاي جديد و تجربه جديد نهایتا يك اثر خوش ساخت تر شده است





Friday, June 21, 2013

روزی از روزهای خردادی من

دختر با مقنعه شل و وارفته گفت که اگر دانشجوی آنجا نیستم نمیتوانم از اینترنت استفاده کنم .تعجب نکردم تجربه کتابخانه یادتان هست؟ بله، همان. ایندفعه اما آقای میم نازنین از گوشه سالن کاملا خالی صدایم زد که لب تاپش را میتواند به من قرض بدهد و سعی کرد به دختر چیزهایی بفهماند، جواب دادم که من باب وقت پر کردنست ولاغیر با تشکر ویژه از رانت آقای میم. بجایش آمدم توی سالن خلوت، نشستم به انگری بردز بازی کردن، وسطش مرد زنگ زد(بله من تازه موبایل دار شده ام) که بهترست جدی باشم و بجای بازی کردن به جواب و سوالهای احتمالی فکر کنم و دوباره نیایم بگویم فلان جای رزومه را یادم رفت و ای وای چرا یک مرتبه مجسمه ابوالهول شدم و ... سعی کردم برایش توضیح دهم که مجسمه شدنم به دعوای قبل مصاحبه با نگهبان سر اینکه روسری بلندمشکی با مقنعه چروک و خاکی ای که میخواست به من قالب کند چه فرقی دارد؟ حتی بهترست، ربط داشت و اینکه خیالش راحت باشد و دارم دو ستاره های بازی را سه تایی میکنم و این هم یک مدل تمرکز گرفتن است ، طبعا باور نکرد و دست از سرم برداشت. کمی بعد رفتم توی یک اتاقی که آقای کچل داوطلبی قبل از من انجا بود و همه چیز و همه کس را زیر چشمی می پایید و من کلا از اخلاق پاییدن متنفرم چه با عینک چه بی عینک. سعی کردم از فضا دور شوم و خودم را توی راهروها گم وگور کنم. آقای میم هم هرجا چشمش به من می افتاد می پرسید پس کی نوبتم میشود؟ روبرو شدن با چهارنفر بشاش پشت یک میز پر از خوراکی و میوه و فنجانهای فیلان، تنها توانست من را یاد دکتر ح همکار بیاندازد که میگفت این مدل استقبال فقط برای چرب کردنست و اخرش هیچ. احترام و تعارفات  فاخر و پر شکوه، در حد لویی چهاردهم. بعد هم چند سوال ابتدایی و  بالاخره اقای الف عکس سیاه سفید را گذاشت جلویم و گفت نقدش کنم. هار هار، به همین خنده داری. نه معدن بود نه دره، نه مسکن مهر بود نه پدیده شوم. فقط خوشمزگی از نوع انتخاباتی. آن وسطها هم که همه ساکت میشدند صدای ذکر و صلوات آقای ز و چرخش تسبیحش می آمد، درست وسط مصاحبه رسمی، به همین برکت. بعد هم بند کرد به یک سوال عقیدتی-سیاسی که چرا دو مسجد را کنار هم ساخته اند و اگر همچین سوالی که هیچ کس از جمع حاضر جوابش را نمی دانست، نمیکرد جدا تعجب آور بود حتی انتظار داشتم خیالم را راحت کند و بگوید زن باید در خانه بماند و به امورات زندگی برسد که نگفت. آخرش را ولی دوست داشتم،  ماهیچه های صورتم استثنائا منقبض نبود. با خنده از اتاق بیرون آمدم تا یکی را پیدا کنم و شعفم را با او تقسیم کنم. منتها هیچ کس نبود حتی آقای میم. تنها اقای نگهبان مثل چنار منتظرم وایستاده بود انگار که هیچکس بعد از من از آنجا رد نشده باشد، لبخند تا بناگوشش را جوابی درخور دادم و سرم را زیر انداختم و مثل آدمی که مال آنجا نیست، راهم را گرفتم و رفتم.
پ.ن: طبعا حین نوشتن این سطور کتاب ناتوردشت میخوانم.