Wednesday, April 18, 2012
سفر
Tuesday, April 10, 2012
روی دیگر بزرگ شدن
اینجا نشسته ام و دارم فرم های اینترنتی را پر میکنم، پیش ثبت نام چند دبستان. پسرک خیلی جدی دارد خط و خطوط آدرس ها را نگاه می کند، شاکیست که چرا خانه ما و مادر بزرگش را روی نقشه هایشان نکشیده اند. تا امروز که نرفته بودم و یکی دو تا مدرسه جمع و جور با پسربچه هایی که لباس فرمشان جلیقه و شلوار جین با پیراهن چارخانه آبیست را موقع ورزش ندیده بودم باورم نمیشد که پسرک روزی میشود جای یکی از اینها و من دلم اینقدر غنج میرود. حیف که پسرک دوست ندارد بزرگ شود، این را صدمین بارست که می گوید، حتی امروز که گفتم دیگر پیش دبستانی دارد تمام میشود و تو بزرگتر میشوی، قیافه اش درهم رفت .
مدیراول تبلیغ نکرد، شاید لازم ندید، در عوض حرفهایش رفت و آنجایی که باید بنشیند نشست، دومی از همان ابتدا از مقایسه شروع کرد و من دیگر گوشم بقیه حرفهایش را نشنید یا نخواست بشنود، در کل آدمهای مقایسه را نمی فهمم، نا آرامند، ترازویشان یک لحظه هم نمی ایستد، خودشان را آنقدر تو این کفه و دیگران و موقعیتشان را توی کفه دیگر می گذارند که نهایتا بشوند نسخه بالاتر یا پایین تری از کپی پیست های معمول، با حداقلی از خلاقیت. خب که چی؟ دلم میخواست به مادری که دنبال فوق برنامه تیزهوشان بود بگویم به جای بچه اش استرس گرفته ام یا مادری که میگفت همه کشورهای پیشرفته مدارس خوبشان مجانیست و ما فیلان، بگویم حرف مفت کیلویی چندخانوم؟ حتی به مدیر که پذیرش بچه ها را موکول می کردبه کنکور ورودی، بگویم مگر اموزش بچه ها با هوش بالا هنر خاصی هم میخواهد؟ بجایش امابیرون آمدم و هوای بهاری را با لذت قورت دادم. به پسرک حق دادم که نخواهد بزرگ شود گاهی خودمان هم از دغدغه و معادلات چند مجهولیمان گریزان میشویم
Sunday, April 08, 2012
اپیزود های رنگی
Wednesday, March 28, 2012
و این بهانه ها
گاهی بهانه ها کوچک میشوند به اندازه برگی خشک، بازمانده پاییزی سرد و برفی، افتاده بر سنگفرش کوچه باغی از کوچه های شمرون ، پشت دیوار خانه ای که بوی دهه پنجاه میدهد و تو می دانی محالست در نقطه ای دیگر این تصویر برایت تکرار شود. بهانه گاهی میشود سلام و خدافظ های هرروزه با مجید آقا که از اتاقک سفیدش بیرون می آید تا بچه ها را راهی کند و تو چشم می دوزی به آخر بن بست با سایه روشن های دل انگیز صبح و سنگفرشی که چند جفت پای بازیگوش هر روز تا انتهایش میروند. بهانه، بهانه است حتی اگر یک بار اتفاق بیفتد. مثل شمردن اسکناس های عیدی و گذاشتنشان توی پاکتها. حتی میشود یک روز بعدازظهر و ورق زدن کتابی که میان خانه تکانی کاغذها سر وکله اش پیدا میشود و تو را به فکر می اندازد که استاد موسفید، چرا «رفتن» را تاب نیاورد؟ پرسیده بود چرا باغ ایرانی، چرا خارجه؟ و تو یکی از چند جمله آماده که ذره ای باورشان نداری را از ذهنت بیرون کشیدی و همانجا به خودت گفتی رو راستی شرط اولست آرزو، نیست؟ بهانه ها گاهی از در دیگری وارد میشوند وقتی که دستمال مرطوب گندم های جوانه زده را از ظرف فیروزه ای برمیداری و یاکریم های پشت پنجره پر میزنند، یکی می ماند اما و بی اعتنا به دانه های برنج نوک می زند. بهانه های من حتی تکراریست مثل قدم زدن در سایه های بلند بعدازظهر در پیاده روهایی که دوستشان دارم با همان موزاییکهای یک در میان شکسته ، گوش دادن و بلعیدن هوا و بو های آشنا، حتی فکر کردن به آدمهایی که هنوز هم هستند تا خوب ببینند، شناختنشان این روزها مثل آب خوردن می ماند. فضاهای دوست داشتنی هم بهانه اند. بن بست هر روزه با مجید آقایش معنی میدهد وقتی گلدان سینری در بغل دارد خوش و بش میکند. با بچه هایی که دست در دست به سویم میآیند، مسیری که کلم های سبز و بنفش دارد و صورتهای منبسط،... موگه، امیر، سامی . بهانه گاهی میشود لحظه های بزرگ. لحظه هایی که نفس های دلبندت آرام و شمرده است و می دانی جاییست که باید باشد و جایی هستی که باید باشی و فکر میکنی به «ماندن» او و همه این بهانه ها و دیگر هیچ.
Saturday, March 10, 2012
صدای پاش میاد
صبحها دیگرگوشمان به شنیدن این جمله تکراری عادت کرده : مامان صدای گنجشکا میاد یعنی بهار شده امروز؟
بعدا نوشت:
Wednesday, February 29, 2012
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری
دکتر ف معروف آمده است مدرسه، مشاوره عمومی. مادرها همه جوانند وبعضا با شیطنت های بیست و چند سالگی. صحبت از خاطره سازیست برای بچه ها . خانوم ف بشاش و مهربانست، بچه ها را جور دیگری می بیند، می گوید بچه ها از کودکی در تنهایی هایشان گریه می کنند، حتی نصف شبها دور از چشم مادر و پدرها، بدون دیده شدن. ازتنها شدن می ترسند، از رها شدن. زندگی و بچه ها را دنبال خودتان نکشانید، یک جایی بایستید و از بالا زندگیتان را نگاه کنید. مامان مهرسا می گوید دخترش همه جای خانه اشکریزان دنبالش می گردد، شبها باید با موهایش بازی کند تا آرام بگیرد. مهرسا سال پیش مجبور بوده یک ماه خانه مادر بزرگش بماند، مادرش رفته مکه. می گوید غیر از این باشد عجیبست. باباها تک و توک آمده اند. روایت ها مشترکست. انگشت مکیدن ، پرت کردن و بهانه گیری. مادری می گوید بچه پنج ساله اش تنبیه پذیر نیست حتی شرط و شروط میگذارد، بقیه می خندند ولی موضوع ساده تر از این حرفهاست، بچه ها شده اند - می شوند- آینه مقعر، رفتارها را چندین برابر منعکس می کنند. خانوم ف تواناست، اجازه میدهد اشتیاق دوباره شنیدن پیدا کنی، ناخودآگاه های درونت را آرام آرام به خودآگاهت می کشاند، کلامش جادوییست. می گوید زندگی مسابقه نیست، جایزه ای در کارنیست، مراقب باشید سرعت دویدن هایتان، جثه کوچک بچه هایتان را زمین می زند، جثه زخمی توان راه رفتن ندارد. ترمز کنید، بگذارید آرام بگیرند، با منظره های تماشایی خاطره بسازید. خاطرات روان، لطیف.
شک ندارم که یکی مثل خانوم ف باید در زندگی هرکسی باشد