Friday, June 25, 2010

ورزش

رکابی سفید ورزشی پوشید و یک شلوار کوتاه سفید، دفعه اول آنقدر مقاومت و سرسختی کرده بود که بعید می دانستم از این همه وقت و انرژی ای که برای توجیه کردنش گذاشته ام نتیجه بگیرم. ولی بلافاصله بدون آنکه حرفی بزنم، کفش و جورابهایش را کند و لبخند زنان به صف بچه ها پیوست، همراه با آنها دست و پایش را بالا و پایین برد، خرچنگی و پروانه ای رفت و با کمک مربی روی تشک بالانس زد، نمی دانم چرا از شوق اشک هایم سرازیر شدند، شاید همه مادرها با بالندگی بچه هایشان اینقدر ذوق زده می شوند . دیدن لبخند رضایت و آنهمه تقلا برای جا دادن خودش در بین بچه های بزرگتر و قد بلند، به خصوص آن پیشانی کوچک عرق کرده و موهای خیس که گاهی می آمد تا بطری آبش را سر بکشد، کافی بود تا احساس های مادرانه ام یکجا فوران کند.

Tuesday, June 22, 2010

مادری که من باشم!

گاهی این تارهای صوتی من آنقدر کش می آیند که تا چند دقیقه دارند در مغزم رزونانس می کنند فقط و فقط برای اینکه به این پسرک ، خطری که از بیخ گوشش رد شده است را یادآوری کنم.

آخر خدایا قربانت گردم مگر فطری کردن معنی خطر خیابان و جریان الکتریسیته و بلندی سخت تر از فطری کردن حس گرسنگی و خواب و تمایل به جنس مخالف بوده که این چند قلم را عجالتا از ذهن بچه ها فاکتور گرفته ای؟ آخر چقدر من مادر باید داد بزنم و خون دل بخورم تا این نیم وجبی بی هوا هوس نکند بپرد جلوی ماشین ها، از لوستر و لامپ اتاقش آویزان نشود و سرپیچ به دست وسط اتاق راه برود، بعد هم دنبال صندلی نگردد تا از بالای تراس ، کوچه را تماشا کند!

Saturday, June 19, 2010

روز شمار هفتگی پایان خرداد

شنبه : روز سیاسی -

ارشیا راس ساعت ده شب پنجره را باز کرده و هم صدا با آقای همسایه دارد می گوید " ا... احبر" (ا...اکبر) می خواهم همراهیش کنم پنجره را می بندد و می گوید "تو نه!"

یکشنبه : تهاجم فرهنگی-

در حالی که هر از گاهی می آید تا فارسی وان ببیند، بازویش را نشانم می دهد و با کمی تاسف می گوید: "می دونی ...فقط بابا و سالبادر(سالوادر) بازوی قوی دارند!"...تلویزیون را خاموش می کنم. فردا روز جشن پایان سال مدرسه است، باید زود بخوابیم.

دوشنبه :روز جشن بچه ها -

بچه ها یکی یکی میروند روی صندلی و جلوی بزرگترها، شعرهایشان را می خوانند، برای کلاس اولی ها اولین تجربه جمعی است و پدر مادرها نگرانند، به ارشیا که می رسد آخرین ولوم صدایش را می دهد بیرون و شعر"دستها" را میخواند. آخر سر هم به مراسم تعارف و تمجید بین والدین منجر می شود و از واژه های شاهکار ، نابغه، باهوش ، فوق العاده و ...برای سه دقیقه اجرا استفاده میشود.

سه شنبه -

مدرسه هنوز تموم نشده، امروزو فردا مراسم خیمه شب بازیست، همان چیزی که ارشیا اسم اجرا کننده اش را "موسیو بی مو" گذاشته و ظاهرا آنقدر سرگرم کننده است که از خنده روده برش می کند.

پنجشنبه -

امروز تعطیلیم. قلم و کاغذ به دست دارم فکر می کنم که چطوری برای تعطیلات تابستان سرگرمش کنم.

جمعه : روز ارشاد اجتماعی -

می خواهیم برویم پارک. طبق معمول باید برای ارشیا توضیح بدهم که هوا گرم است و نیازی به تی شرت آستین دار نیست. نگاهی به من می کند و از مانتوی مشکی با آستین بلندش ایراد می گیرد. برایش توضیح می دهم که قانون برای خانمها چنین و چنانست و کمی از فلسفه جریمه توضیح میدهم. طفلک تمام مدت با چشمان گرد نگاهم می کند.

شب که برمی گردیم طی فعل و انفعالات مغزی به این نتیجه رسیده است که" پلیس باید اول سالبادر را دستگیر کند چون او اصلا آستین ندارد!"