نگين گوشواره هایش با رنگ گلهاي لباس هماهنگست. شايد اتفاقي. ياد لباس های عمه دوزمی
افتم، كمرکشدار
با يقه هاي پاپيوني. قايمكي ازش عكس مي گيرم، دفعه پيش زود بلند شد و روسري گذاشت. بلند كه ميشود برود سمت آشپزخانه
بيشتر نگاهش مي كنم بدن نحيف
با پشت خميده، دلم تير ميكشد. پاهايش را آرام روي موزاييك هال مي گذارد، فرش ها را جمع كرده جزگوشه ای که نماز میخواند، گلایه میکند که ويلچر
از چارچوب در حمام نمی چرخد. آن گوشه پشت ميله هاي تخت مردي خوابيده كه مرا نميشناسد، آخ كه اقاي شمس روزي
مرد مهربان كودكي هاي
من بود، كارمند ساده
ثبت احوال، كه بعدها آمده بودكتابفروشي سر راه دانشگاه، مردي كه اسم همه گلهاي رنگ
و وارنگ باغچه كوچكش را ميدانست ومن دختر سربه هوايي كه فقط گل ليف گوشه
حياط چشمم را گرفته بود
و هر سال سراغش را مي گرفتم. آخ از آن حوض پر از ماهي كه سبز بود و سبز بود و سبز
و هيچكس آبش را عوض نميكرد و من حسرت آبي بودنش را ميخوردم. آقاي شمس چرا من را نمی شناسي؟ من
"ژو سوييآرزو".... برايم قرار بود شعر به فرانسه بخواني، يادت هست ؟ ولي مرد روبروي من با گونه هاي چال رفته
ذره ای ازحرفهایم را نمی فهمد، فقط و فقط طلب آب ميكند. عمه اما وقعي نمي نهد، ميگويد سر ظهر يك ليوان آب خورده و هنوز بچه ها نيامده
اند عوضش كنند. به ساعت نگاه ميكنم پنج بعدازظهرست. عمه هفتادساله من، يكي بايد خودش
را تيمار
كند. دستهایش را مي گيرم به سختي بلندش كنم، سنگينست و قبل از رسيدن به ميله ها عين ماهي ليز ميخورد، عمه جعبه شيريني بدست ميگويد كاش خوب شود و راه برود. عمه ساده من. زنگ
در را زده اند، عمه ميرود، ليوان را سريع ميگيرم نزديك دهانش، عقلم به قاشق نميرسد و الان كه فكر
ميكنم هيچوقت مريضداري
ام تعريفی نداشته. آب روي صورتش پخش و پلا ميشود ولي مرد روبرویم قطره ها را به سرعت در هوا مي قاپد، به فرزي بچگي، مثل
سواري دادن های
پرسرعت دور همين هال ، مثل جيغ هاي بچگي در دقيقه هاي كشدار جمعه هاي تابستان، ميخندم،
گريه مي كنم. حالم را نمي فهمم، زندگي را باور نكنيد، به اینجا رسیدنش نمی ارزد.
Saturday, July 13, 2013
Tuesday, June 25, 2013
هنوز هم دارم با تركش هاي فيلم زندگي مي كنم چهار روز شده، نه؟ همانجا كه نفسم سنگين و كشدار شده بود و راه باريكه اي نهایتا پيدا شد تا همه را یک جا قورت بدهم، اين چندمين تجربه محدودم از سينماست. بعضي مي گويند اقاي فرهادي بد با مخاطبش بازي ميكند اصلا ياد گرفته چطور ميشود مخاطب را نابود كرد، سر تپانچه را به سمتش می گیرد و يك شات ناقابل . با شابلون شدن كارهايش حتي اينكه رویکردش دارد تكراري و بي مزه میشود موافق نيستم. مگر چند فيلمساز قوي داريم كه از اين شاخه به آن شاخه بپرند و متنوع مانور دهند، آخرش هم خروجيشان حرفي براي گفتن داشته باشد؟ اصلا همين امضا داشتن فيلم يعني ذهني كه به خط فكري واحد معتقدست و ميداند كه با همين يك كانسپت، دغدغه، ايده جنجالی، چه ها ميشود كرد.
٢ گفته بودم كه يكي از فوبياهاي من "مادرمجرد بودن"ست؟ اصلا برايش توجيه فطري دارم. برای همینست که با تك تك سكانس های مربوط به بچه ها ريزش كردم و همه كاسه كوزه ها را سر برنيس بژوی نوعی شكستم كه چرا با زبلي زنانه از زير خطاهايش در میرود و بچه ها را درگير زندگي خواسته و ناخواسته اش میکند، بماند كه فيلم قضاوت يكسويه را کلا ازت مي گيرد.
٣ نقدها را ميخوانم پي نكته اي بودم كه نگرفته باشم، در نگاه من تکه های فیلم با ظرافت سمبليزم بهم دوخته شده اند، چيزي كه در فيلمهاي قبلي فرهادی يا نبود يا كم بود، يا در نهايت من اينطور خواستم بفهمم. سیفون ظرفشويي كه احمد تميز ميكردو بعد سمير از راه رسید، لوسترهای سه تایی، اشاره تلويحي به شكم زن و خراش هايش، دست بسته ماری، يا آن لكه لباس كه جاي قلب بود، نميدانم چرا در نقدها جایشان را خالی می بینم.
٤ ختم كلام هم اينكه همينجا دست اقاي فرهادي را با مهر و تحسين می فشارم و با کمال احترام می گویم کاش بعد از این کار مثل من اعتقاد آورده باشد كه تجربه بومي با همان اكيپ درب و داغان با تيمي كه كمتر حرفه ايند با تكنيك هاي ساده تر، خروجي قوی تری دارد و در مقابل ماحصل شرايط جديد، فضاي جديد و تجربه جديد نهایتا يك اثر خوش ساخت تر شده است
Friday, June 21, 2013
روزی از روزهای خردادی من
دختر با مقنعه شل و وارفته گفت که اگر دانشجوی آنجا نیستم نمیتوانم از اینترنت استفاده کنم .تعجب نکردم تجربه کتابخانه یادتان هست؟ بله، همان. ایندفعه اما آقای میم نازنین از گوشه سالن کاملا خالی صدایم زد که لب تاپش را میتواند به من قرض بدهد و سعی کرد به دختر چیزهایی بفهماند، جواب دادم که من باب وقت پر کردنست ولاغیر با تشکر ویژه از رانت آقای میم. بجایش آمدم توی سالن خلوت، نشستم به انگری بردز بازی کردن، وسطش مرد زنگ زد(بله من تازه موبایل دار شده ام) که بهترست جدی باشم و بجای بازی کردن به جواب و سوالهای احتمالی فکر کنم و دوباره نیایم بگویم فلان جای رزومه را یادم رفت و ای وای چرا یک مرتبه مجسمه ابوالهول شدم و ... سعی کردم برایش توضیح دهم که مجسمه شدنم به دعوای قبل مصاحبه با نگهبان سر اینکه روسری بلندمشکی با مقنعه چروک و خاکی ای که میخواست به من قالب کند چه فرقی دارد؟ حتی بهترست، ربط داشت و اینکه خیالش راحت باشد و دارم دو ستاره های بازی را سه تایی میکنم و این هم یک مدل تمرکز گرفتن است ، طبعا باور نکرد و دست از سرم برداشت. کمی بعد رفتم توی یک اتاقی که آقای کچل داوطلبی قبل از من انجا بود و همه چیز و همه کس را زیر چشمی می پایید و من کلا از اخلاق پاییدن متنفرم چه با عینک چه بی عینک. سعی کردم از فضا دور شوم و خودم را توی راهروها گم وگور کنم. آقای میم هم هرجا چشمش به من می افتاد می پرسید پس کی نوبتم میشود؟ روبرو شدن با چهارنفر بشاش پشت یک میز پر از خوراکی و میوه و فنجانهای فیلان، تنها توانست من را یاد دکتر ح همکار بیاندازد که میگفت این مدل استقبال فقط برای چرب کردنست و اخرش هیچ. احترام و تعارفات فاخر و پر شکوه، در حد لویی چهاردهم. بعد هم چند سوال ابتدایی و بالاخره اقای الف عکس سیاه سفید را گذاشت جلویم و گفت نقدش کنم. هار هار، به همین خنده داری. نه معدن بود نه دره، نه مسکن مهر بود نه پدیده شوم. فقط خوشمزگی از نوع انتخاباتی. آن وسطها هم که همه ساکت میشدند صدای ذکر و صلوات آقای ز و چرخش تسبیحش می آمد، درست وسط مصاحبه رسمی، به همین برکت. بعد هم بند کرد به یک سوال عقیدتی-سیاسی که چرا دو مسجد را کنار هم ساخته اند و اگر همچین سوالی که هیچ کس از جمع حاضر جوابش را نمی دانست، نمیکرد جدا تعجب آور بود حتی انتظار داشتم خیالم را راحت کند و بگوید زن باید در خانه بماند و به امورات زندگی برسد که نگفت. آخرش را ولی دوست داشتم، ماهیچه های صورتم استثنائا منقبض نبود. با خنده از اتاق بیرون آمدم تا یکی را پیدا کنم و شعفم را با او تقسیم کنم. منتها هیچ کس نبود حتی آقای میم. تنها اقای نگهبان مثل چنار منتظرم وایستاده بود انگار که هیچکس بعد از من از آنجا رد نشده باشد، لبخند تا بناگوشش را جوابی درخور دادم و سرم را زیر انداختم و مثل آدمی که مال آنجا نیست، راهم را گرفتم و رفتم.
پ.ن: طبعا حین نوشتن این سطور کتاب ناتوردشت میخوانم.
Thursday, June 13, 2013
Tuesday, May 21, 2013
من در آن آبادي، پي چيزي مي گشتم ؟
استادم پيرشده و موهایش سفيدتر، ژوليان كار جديد پيدا كرده و ميرود، سيلوي و چندتاي ديگر تزشان را بسته اند و دختر مصري در حال رانده شدن. و حالا همه موضوعات جديد حول او و سوء استفاده هایش میچرخد، علاقه اي به هم كلام شدن با جمع را ندارم. ولي گوشم به بقيه است و بين خط و نقطه ها ي اپليكيشن لاین، چرخ میزنم، دارم به کشف و شهود راضی کننده ای میرسم. موضوع از يك ريسرچ قديمي كه همه را دور هم جمع کرده رسيده به هيپوكريزي یک آدم . نميدانم خوشحالی دارد كه من شده ام قاطی بازی و صريح رفته اند تا مرز تابوهاي راسيستي شان، يا فكر ميكنند كه من ژانر خبربردن -آوردن و تعميم نیستم - که نیستم-، يا خط و ربط هايم به اندازه کافی با مجموعه كمرنگ شده و الخ. وسطهايش ولی ميزنم بيرون. کله ام به اندازه کافی باد کرده. نميدانم اين شهر كوچك چقدر عرب و مهاجر بدبخت روماني دارد يك جوررقت انگيز. تلخ، خیلی تلخ. یکیشان که از تمدید عاطل و باطل گشتنش حرف میزد، به بغل دستی اش كلمه اي گفت در مايه های کرامت انسانی، توی دلم گفتم زرشک. چقدر طول بکشد آدم بین شخصیت حقیقی و حقوقی اش تفاوت بگذارد. خواستم بروم سراغ يكي دو نفر برای دیدن كه نشد. به سوپروایزر طرح در يك خط از رفتن و تصمیم جدید نوشتم. همانجا هم به خودم گفتم بذار فکر کند دیوانه شده ام . دلم جمع خانواده ميخواهد و كم مانده گريه ام بگيرد، می فهمی؟. اين را ولی رويم نشد برايش بنويسم، مستقيم مي آیم رآه آهن .
حالا نشسته ام در آفتابی ترین گوشه تراس يكي از كازين ها. و از اینکه یکی از نزدیک هوایم را دارد دچار لذت ملس شده ام
ماه می
ماه می
Friday, May 17, 2013
دشتها نام تو را می گویند
سرخوش بوديم، بين علفهاو کفشدوزک ها جایی نزدیک شهر دودگرفته. انگار آدم دارد خواب می بیند، خط افقش که نه ساختمان بلند دارد نه کوه و دیواری، تا چشم کار می کند آبی زلالست با چند لکه نارنجی از سکونتگاهی دوردست. زن چادر بکمر، صورتش را پوشانده، دارد زمین روبرو بذرمیکارد، پارسال پر از گلایول بود امسال را نمی دانم. کمی آنطرف تر، با قاچ های خربزه علامت گذاشتیم و دانه هارا چال کردیم. آفتاب و ابرهای بالای سر، بازیشان گرفته بود. بادبادک چند طبقه طنازی می کرد، آخرش هم درهم می پیچید و کلافه مان کرد. لیوان کاغذی را پر کردیم از کفشدوزک. مرد داشت برای خودش با نهالی که چند دانه گیلاس داده بود حرف میزد، یک جور خوبی برایشان شعرمیخواند با لهجه «..بیا بریم نغمه بخوانیم دانه بنشانیم...»، صدایش در باد می پیچید.درختها نحیف و لاغرند، از پای چند نهال مرده و بیجان، برگهای ظریف سر زده. مرد آه می کشد، دستکشهایش را درمی آورد نگاهمان مي كند انگار كه بخواهد بگوید تا گوساله گاو شود دل صاحابش آب شود.
حالا داریم هِلک کنان بر می گردیم، از بوی پهن هم طبعن نمیشود گذشت، شیشه ها را پایین داده ایم و میان گله ای از گوسفندها هوا را بو می کشیم. پشت سر دشتست و آسمان آبی با کفشدوزکهایی که حالا جایی بین علفها برای خودشان وول میخورند.
Friday, April 19, 2013
از شیرینی ها
گلهای پژمرده را که هرکدام یک وری افتاده بودند گرفت جلویم، چشمهایش برق میزد، گفت برایم از کنار رودخانه چیده . از یک جایی توی کوهها. گرفتم و دستهای کوچکش را بوسیدم، باران آمده بود. خیس بود.
این روزها برایم نازنینِ مریم میخواند، معلمی دارند شاعرمسلک، جدی و آنقدر شاد که برایشان ساز دهنی بزند. گفت برای جشن
الفباست، برای هیچ مریمی نیست، برای خودمانست، برای ما پسرها. میفهمی؟ سرم را تکان دادم.
این روزها برایم نازنینِ مریم میخواند، معلمی دارند شاعرمسلک، جدی و آنقدر شاد که برایشان ساز دهنی بزند. گفت برای جشن
الفباست، برای هیچ مریمی نیست، برای خودمانست، برای ما پسرها. میفهمی؟ سرم را تکان دادم.
Subscribe to:
Posts (Atom)