روبان مشکی دالبر، گوشه قاب چوبی خودرنگ، صورت خندان و دوست داشتنی. کمی انطرف تر کنار کاناپه بزرگ می نشیند وخاطراتش را برای پسرعمه اش پس و پیش تعریف می کند. از پشت سر نگاهش می کنم شانه هایش افتاده اند. آرام با دمپایی هایش راه می رود، امروز پاهایم را کرده بودم توی همانها، انگشتهایم را نگاه کردم تکانشان دادم. غریب می نمود. هفته پیش یکی زنگ زد برای بیمه عمر. دکمه های تلفنش را بالا پایین می کنم اثری ازش نیست، آخرینش چند پیام از بیمارستانست، قرار بود دکمه هایش را یاد بگیرد، روشن نگهش میدارم شاید کسی به اشتباه سراغی ازش بگیرد. همکلاسی هایم نگاهم کردند. برگشتم به دودلیشان شک کردم. قرار بود برویم پیشش، آب و نوشابه خنکش براه بود، با چشمهای پراز اشک نگاهشان کردم راست می گفتند او دیگر نبود. رفتیم توی دفتر خاک خورده اش ازهمان خیابان همیشگی، از خواب پریدم. دسته چک نویسهای کوچک منگه شده را ورق زدم برای سمینار، به سفیدی نرسیده بودم که چشمم به آگهی دست نویسش افتاد. چه حالی داشتم آن شب طولانی. پنج ماه شد. زنی بلند می شود تا جایش را بدهد به مردی که اشتباهی سر از قسمت زنانه اتوبوس در آورده به او شبیه است، نگاهش، ملاحظاتش، خجالتش. میان هیاهوی تجریش گم می شوم میان آدمهایی که هرکدامشان لابد وارث بهای عمر و مال کسی شده اند، شرکت های بیمه پیشنهادهای سودآوری می دهند، خانه، ماشین، کالا، عمر، خاطره، ... مادرم گفت بیمه عمر من هم مال تو. گفتم برای وارث عمر کسی شدن هم قیمت تعیین کرده اند؟ ...جمعیت مثل نقاشی های آبرنگی شده اند ، چشمهایش مات و بی نورند، خیره شده اند، چیزی ازم می خواهند که نمی دانم .کاش قاب چوبی تنها یادگاریش بود، دلتنگم دلتنگ
Monday, July 18, 2011
میان خواب و بیداری
Saturday, June 25, 2011
پنج
دوست دارم به روال همیشگی، اینجا بنویسم که تا چند روز دیگرمیشود پنج سال. برای من همانقدر این سالها و این موعدهای سالانه مهمند که بقیه زندگی و شاید خیلی بیشتر.می دانم که فاز جدیدی از مادر بودن را قرارست تجربه کنم دربرابر پسر پنج ساله ای که بیشتر از یک بچه شده است دوست وهمدمم. عمقش را وقتی می فهمم که می نشیند روبرویم تا چشم در چشم حرف بزند. راه حل می پرسد.دستهایش را بالا و پایین می برد ژست بحث کردن می گیرد، کارهایم را زیر سوال می برد.درک می کند. می گوید چه میخواهد و چه را نه. دوست دارد دستهایش را محکم تر بفشارم وقتی با هم راه می رویم. برای خیلی کارها توضیح اضافه ای نمی خواهد. دستش را می گذارد روی گونه هایم، حتی اگر نگویم خسته ام، و آن وقتهایی که آینه می شود با همه جزییاتی که خودم رادر گوشه ای دور دست یا نزدیک می یابم، پر از لذتست.
می دانم که روی دیگر مادر بودن غمگینست وقتی که دیگر با جمله هایم نتوانم بازی کنم، که دیگر تلخی ها را نتوانم جور دیگری در ذهن جستجو گرش بسازم. گاهی به سهمی که از زندگیم دارد فکر می کنم غیراز شادی و گرمی چه می تواند باشد. هنوز هم دلم را خوش می کنم به رویاها و خنده هایی که سکوت شب را گاه و بیگاه می شکنند. دوست دارم همینطور بخندد تا دلم خوش باشد که هنوز دنیای کوچکی هست که سفید و دست نخورده است. خوشحالم، دلم گاهی غنج می رود برای سالهایی که بعد از این پنج سالگی قرارست بیآیند.
.
Saturday, May 28, 2011
کاکتوس ها خار دارند
کاکتوس های گوشه باغچه دیگر طراوت و ظرافت مینیاتوری های اولیه را ندارند، کج و معوج و تیره شده اند همینطور پرخار که گاه و بیگاه به لباسی چیزی می گیرند و زخم و زیلیمان می کنند. هربار گفته ام حیفند از جا درشان بیارم، اینها هم مخلوق خدا، همینکه مقاومند و ماهها کسی سراغشان نمی رود ولی رشد صعودی و عرضیشان را می کنند، قابل تاملست. در برابر باد و باران و گرما و سرما هم تکان نمی خورند، فصلها عوض شوند وآخ نمی گوید، همینطور میخ می مانند. خب همه اینها برای یک موجود زنده که قابلیت جابجایی از آن سر دنیا به این سر دنیا، از این خاک به آن خاک را دارد، خودش یک امتیازست. و اما گاهی هم از این مقاومت سرسختانه برای اثبات بودن، سردرنمی آورم. شخصیت زمختشان من را یاد آدمهای سرسختی می اندازند که ادعای قوی بودن دارند، پوسته نازکشان را رها می کنند وپوست روی پوست می آورند، بعد هم تمام مسلح به جنگ شرایط می روند به خیال اینکه هیچ تغییری تکانشان نمی دهد.
کافیست کمی آنطرف تربه گل های ظریف شمعدانی و اطلسی که با گلبرگ های مخملینشان به هم تکیه داده اند، چشم بدوزم، همین هستی و نیستی ها، همین نیاز و انعطاف، گل ها را لایق دوست داشتن می کند. با هر نسیم به رقص در می آیند ، با ذره ای نور می شکفند، دلتنگ دستان نوازش گر باغبانند تا ر نگ و بوی تازه شان دهد، مراقبتشان کند، کود و آبشان دهد، ساقه زخمیشان را مرهم گذارد. گاهی که از عطر و طراوتشان سرمست میشوم دیگر فکر نمی کنم شاید نباشند تا مدت دیگر، خوابی زمستانی در انتظارشان است تا فصلی و ماهی دیگر، تا روزی که دوباره از خاک سر زنند .
این روزها از مزرعه کاکتوس ها هراس دارم، از غولهایی که ما آدمها از خودمان می سازیم ، ازبچه هایی که یاد می گیرند برای نبرد با زندگی فقط سپر بسازند، ازبی هویت های جغرافیایی مان، از اینکه در مقابل باغبان قد علم کرده ایم، از قدرت های تو خالی، از بی رنگ و بویی هایمان، از انزوا ، از پوست کلفتی هایمان ... دلم میخواست یکی از آن باغبان های باتحمل و صبوربودم همانها که سالها و سالها منتظر می مانند، چشم براه پوسته ای زمخت و سرسخت، شاید که روزی از دلش یکی از همان گلهای لطیف و خواستنی مینیاتوری سر بزند.
Tuesday, May 24, 2011
معجزه کن
Sunday, April 17, 2011
برای بودن
اینطور وقتها انگار که توی زندگی ات بمب افتاده باشد، صدایش درجا تکانت میدهد، بعدش هم سکوتی می آید که هراس آورست .از دست دادنها سنگینند وقتی می دانی جایگزینی ندارند، یک دفعه زیرپاهایت خالی می شوند، گوشه دلت فرو می ریزد، چشمانت خیس می شوند، سراسیمه دنبالش می گردی همه جا میان آدمها، میان تصویرهای ذهنی به جا مانده ، باورت می شود رفته است ،نیست، نمی آید، در اتاقی باز نمی شود تا سراغی ازت بگیرد. صدایش در گوش ات بارها و بارها می پیچد، همین که انگشتهایت، روی دکمه های تلفن می لغزند، سرد و بی جان می شوند.
این روزها تمام وقتم با ارشیا می گذرد، دنیای دوست داشتنی هایش خط های زندگیم را دانه دانه بالا می برند. به شیرین زبانیهایش عادت نکرده ام. هنوز هم می تواند مدتها بخندانتم. گاهی صندلی چوبیش را می گذارد و برایم پیاز و لپه و گوشت تفت میدهد، با اصرار سه گوشه صورتم را می بوسد و به خاطر جای دانه های آبله مرغان دلداریم میدهد. از گفتن چندین و چندین باره اینکه مدل موهایم را دوست دارد، دریغ نمی کند. دستهایش را میان انگشتانم حلقه می کند، عشق می ریزد و عشق. بت من های مشکی کاغذیش، هم قلب قرمز دارند.
بالاخره یه روز خوب می آید از همان روزهایی که ته دلم اینقدر خالی نباشد، روزهایی که نه آرام بخش و خواب آوری در کار باشد و نه فراموشی های کاذب، باید به نبودنها و نشدنها عادت کنم...باید
Sunday, March 20, 2011
...
انگار یک روز بیدار شد و گفت دیگر نمی توانم، نه کتاب خواند نه روزنامه، نه حرف زد نه کار خاصی، انگار گفت دنیایم تمام شده، نه چیزی را به یادم بیاورید نه ازم بخواهید به یادتان بیاورم. زندگیش شد نباتی و ما آب شدیم. حالا دارد سال عوض می شود و او نیست که برای چند دقیقه هم شده بیاید سر سفره بنشیند و چشمش به شیرینی بیفتد و بخواهد ناخنک بزند، عیدی هایمان را بگذارد و برود دراز بکشد. بابای خسته من، هفت سین امسالمان غمزده است.
پ.ن: بلاگ اسپات فیلتراست . از همه دوستانی که با پیامهای همدردیشون ، بخشی از اندوه من رادر این مدت تسکین دادند، بسیار ممنونم.