Tuesday, August 10, 2010
راه
Wednesday, August 04, 2010
کشتی به گل نشسته
آب سرازیر شده در راهرو و صدای شرشربی وقفه اش، سراسیمه ام می کند، در حمام را با نگرانی باز می کنم، لگوهای رنگی و قوطی های شامپو آن وسطها روی کف و وان حمام برای خودشان شناورند، کاپيتان کوچک خوشحال، مشغول شلپ شلپ و راندن یک کشتی "واقعی" در رودخانه است و سرنشینانش هم لابد برای خودشان سوت می زنند و عین خیالشان نیست که یک خانه را باید آب ببرد تا داستانی به واقعیت تبديل شود.
Saturday, July 31, 2010
کلیدر
پاهایم را روی سنگ های مربع درون جوی های گذاشتم، صدای آب و فواره هایی که قل قل می جوشیدند نگذاشت تا جمعیت زیادو آن بنای آجری ته باغ را درک کنم ، فقط تراس دنج کافه دم در چشمم را گرفته بود، یک دفعه به خودم آمدم و خودم را درون فضایی دیدم که در و دیوارش پر بود از عکس های محمود دولت آبادی، آدمهای دور و بر همه دختر پسرهای جوانی بودند که چندتا چندتاایستاده بودند و حرف می زدند، پله ها را بالارفتم همانجا که دو طرفش پله های دیگری بالا می رفت و شمع های کنارش خاموش شده بودند. در حیاط پشتی و انتهایی، آب ساکن ومرداب گونه ای گلدانهای سفالی بزرگ و سرسبز را در خودش غرق کرده بود، صدای استاد استاد و شاتر های دوربین، من را کشاند به سمت مرد سپید پوشی که یک کلاه حصیری داشت و در آفتابی ترین گوشه نشسته بود. ولی او نبود، دوتایی بلند شدند و آمدند کنار در، سیگاری روشن کردند، از کنارش رد شدم نگاهم کرد همانطور که من نگاهش کردم. نمی خواستم بفهمد که من کلیدر را نخوانده بودم، همانطور که هیچکدام از کتابهایش را. نمی خواستم بفهمد که دست پسر و شوهرم را بعداز ظهر جمعه، گرفته ام و بی هوا از درباغ حسین علاء وارد شده ايم. باید در لابلای جمعیت مثل بقیه گم می شدیم. تصویر آذر زنش ، با لباس زمینه مشکی گلدارو آستین های کوتاه کشدار، در ذهنم ثبت شد همانطور که عکس های سیاه و سفید کافه شوکا و آرتور میلر، ...و آن قاب پنجره که با سخاوت به روی درختان باغ نزدیک به غروب باز می شد. دلت نمی آمد به اين آسانی رهایشان کنی. آن طرف باغ و از کنار گلخانه خالی و سایه بانهای سورمه ای رد شدیم، با پسرک دوباره روی جویها راه رفتیم و به فواره ها دست زدیم ، به کافه دم در رسیدیم، بار دیگر به ته باغ و پنجره هایی که در میان درختان بلند قامت داشتند روشن و نارنجی تر می شدند نگاه کردم. دلم انگاردر آن اتاق دوازده متری، که عکس های آذر بر دیوارهایش نقش بسته بود، جا مانده بود.
Thursday, July 29, 2010
توخالی
استاد می گوید:
بادام ها پوسته اى سبز دارند و اين پوسته ها، بر روی سرشاخه ها خشک شده ، از بادام جدا می شوند و بر زمین فرو مى افتند، بعضى هم در دستان بادام چين جامه می درند . ولى پاره اى جدا نمى شوند، و تو وقتى آنها را ديدى سلام من را به آنها برسان، چون پوك اند و از همين رو پوست را چسبيده و رها نمى كنند، اگر باور ندارى آنها را بشكن..."
Sunday, July 25, 2010
پروانه سفید
صورتک و جور چین های آهنربایی، لیوان وارونه میکی موس ، موشک کاغذی، تفنگ آبی، ماهی های کوچک و رنگی که ازکاغذ کادویی بریده شده اند، در فضای نیم متری جلوی تلویزیون پخش شده اند، دارم تنهایی صبحانه می خورم، دلم برای پسرک تنگ میشود، دیشب همینجا از خستگی دو ساعتی خوابش برده بود، بعد هم که بیدار شد، آنقدر انرژی داشت که می توانست تا خود صبح بیدار بماند، زیر نور آباژور دراز کشیده بودم و داشتم تمرین دم و بازدم می کردم که بالشتش را آورد و کنارم دراز کشید، صورت شفافش در نور می درخشید، دوست داشت برایم شعرش را بخواند "زاغی کجایی؟ رو شاخه درختا سل می سل سل می " ، با دستهایش بازی می کرد و ادای نت ها را در می آورد، صدایش همچون لالایی لطیف و مهربان بود، چشمهایم را بسته بودم و گوش می کردم " ماهی کجایی؟ تو آبیای دریا، بارون کجایی؟... خورشید کجایی؟..."، با نوک زبانی ها و "کجاهی" های بریده بریده اش، لبخند می زدم، به قار قار دسته جمعی کلاغهای نشسته روی نیمکت های چوبی آن روز فکر می کردم که سکوت بعدازظهر گرم را شکسته بودند، به آن مسیر همیشگی خلوت و رویایی فرهنگسرا، به آن پروانه سفید که پسرک بین گلهای رنگی پیدا کرده بود و دوان دوان دنبالش می دوید تا به اصرار نشانم دهد،... دیگر نفهمیدم کی خوابم برد و او بالشتش را برداشت و رفت، شاید هم یک بار شعرش را برای بابایش خوانده بود، شاید هم در تنهایی برای خودش، با صورتک و موشک و ماهی ها سرگرم شده بود، طفلکی مامان،
چراغ خوابش هنوز روشن است، کشوی کتابهایش نیمه بازند، بیل مکانیکی کادویی را کنارش روی تخت گذاشته و هنوز در خواب نازست، شاید خواب پروانه سفید را می بیند، شاید زاغی، شاید خورشید، شاید بارون، شاید ماهی.