Wednesday, August 30, 2006

مادرانه


وقتی آغوش مادر تنها جاییه که در اون پناه می گیره ، وقتی در دستان و بازوان پدربه آرامش می رسه ، وقتی از عصاره وجودت ، سیراب می شه ، وقتی صدا وعطرت براش آشناست و با اون به خواب ناز می ره ،تازه معنی واژه نیاز رامی فهمی ، نیازی که اونو به تو وتو را به اون وابسته می کنه ، تازه می فهمی این موجود کوچک به گرمای محبتت آنچنان نیاز داره که پایانی براش متصور نیست،
در مدتی که ازعالم وبلاگ و در کل بهتر بگم اینتر نت دور بودم و خیلی هم دلتنگ، سعی کردم هرچند روزی از ارشیا بنویسم تا تجربه اش برامون به یادگار بمونه ،
parce que rien n'est plus beau que donner la vie ...

Thursday, July 20, 2006

امروز من سه هفته ام شده



سلام به همه ، من ارشیا هستم ، در نخستین دقایق روز ۲۹ژوئن پا به این دنیا گذاشتم ، الان هم با کلی تاخیر اومدم که فقط خودمو معرفی کنم و یه چاق سلامتی و بعدش بگم که تا مامانم راه بیفته و دست به کار وبلاگ نوشتن بشه ، من دیگه رفتم مدرسه !!، البته به محض اینکه اشتراکمون در خونه جدید وصل بشه ، دوتایی برمی گردیم
از لطف دوستان مامانم هم ، کلی ممنون

Tuesday, June 27, 2006

ماه نهم ...حرفای نی نی


منٍ نی نی الان هشت ماه ونیمی می شه که توی شکم مامانم هستم
اینجا آروم وبی سر وصداست فقط مامانم زیاد غذا می خورد و من ٍشکمو هم از خدا خواسته ،تازه یه وقتا به مامانم از اونایی که به عمرش نخورده ودوست هم نداشته، سفارش هم می دم،
لگد ودست وپازدنم هم که طبیعیه ، ازتوپ بازی و شنای قورباغه وکشتی و ژیمناستیک گرفته تا حرکات موزون همه را توی این مدت یاد گرفتم فقط بعضی وقتا از اینکه می خوام یه قدی بکشم و خستگی در کنم ولی شکم مامانم جانداره کلی کلافه می شم و اعتراضم را بدین وسیله اعلام می کنم،
مامانم برام از فضای بیرون چه تعریفا که نکرده که اونجا چقدر سرو صدا می آد، چشمام از نورزیاداذیت می شن ، تازه تابستونه ، گرما هم باید بکشم ، واینکه نافمو قراره بابام قیچی کنه ، البته- یواشکی- می دونم که بابام دلشو نداره ،
خلاصه همه می خوان منو توی بغل بگیرن و هی ماچ کنن ، منم که اینکارو راستش بلد نیستم یعنی قراره یاد بگیرم
بعد ٍ دو سه روز هم از بیمارستان می ریم خونه مون ،تازه می دونم که اونجا اتاق وتختی هم در کارنیست و باید صبر کنم بریم خونه جدید بلکه من صاحب جا و مکانی بشم
وای از این نگفتم که نام ونشانی هم هنوز ندارم ، هرروز با یه اسمی صدام می زنن بلکه خوششون بیاد ، از دست این والدین عزیز!! ، هرازگاهی هم می شینن و حرف از آینده م می زنن ودلشون را به یه چیزایی خوش می کنن که نمی دونن آیا من استعدادشو دارم یا نه ؟ مثلا این باباییم بدجور گیر داده من تاریخ جغرافیا یاد بگیرم ،
بعد هم شنیدم اونجایی که متولد می شم همچی زبون مادری ای هم در کارنیست و حالا بیا و من ٍ بی زبون را به حرف در بیار، فارسی و اون زبون فرنگیه قاطی پاطی ... چی می شه ،
ازفامیل وخاله دایی هم ظاهرا خبری نیست ومی مونه مامی خانوم که او هم از دست پاپا که هیچ جور راضی به اومدن نمی شه قراره یه مدت کوتاهی بیاد منوومامانم را راه بندازه ودوباره برگرده پیش شوهر جونش ،
... خلاصه اینطوریه که هروقت تصمیم به اومدن می گیرم ، یه جورایی پشیمون می شم ،
البته از اونجا که باید آقاپسر مثبت وخوش بینی باشم و دنیا را زیبا و واقع بینانه ببینم ، باید بگم که می دونم با اومدنم عده ای را خوشحال می کنم ،بعد از تولدم قراره توی چشمای مامانیم ، نگاه با محبت بندازم وممکنه اشک خوشحالی بابام را هم در بیارم ، دیگه تبریکها که به سمتم سرازیر می شه و همه از تولدم مشعوف می شن و منم هی قند تو دلم آب می شه ، لباس های جدیدو نو خوشگلمو می پوشم و کلی کیف می کنم ، خوردن وخوابیدن هم نگو که من عاشقشم ، همه آماده باش در خدمت من یه وجبی و ... ناز و نوازش و... بقیه اش بمونه بیام با چشمای خودم این دنیای عجیب را ببینم بعد قضاوت کنم ...
م

Thursday, June 22, 2006

ماه نهم ... هفته سی وهشتم


برای ما هر روز صبح زود بعد از یه خواب نسبتا آرام ، یه شماره معکوس می افته، همه کتابها و مجله های مربوط به بارداری را دور وبرم ریختم و همون جا زیر وروشون می کنم ، بازم خوبه که این دوران را به روز توضیح ندادندو کوچکترین واحدش هفته است وگرنه من ...!!!
خلاصه از امروز که هفته سی وهشتم بارداری را تجربه می کنم ، رشد بچه کند تر از هفته های قبل شده و در انتظار ورود به دنیای جدیده ، از موقعیت فیزیکیش هم که خیلی هیجان انگیزه ، تقریبا می شه این موضوع را فهمید ، هر گوشه خالی که پیدا می کنه همونجا قلمبه می شه ، گاهی قد می کشه و شکل شکمم عجیب غریب می شه ، با قد ۴۰ سانتی متری و وزن ۳.۲ کیلو ، از نظر دکتراز هفته سی وهفتم ، امکان زایمان طبیعی وجود داره و هیچ جای نگرانی نیست ، با اینحال همچنان منتظریم که نی نی مون به موقع به دنیا بیاد ،
دیشب سه تایی رفتیم جشن موزیک خیابونی،که یه برنامه سالانه است، بعضا با صدا های لطیف و گاهی صداهای ناهنجار جاز وپاپ و... ولی بهانه خوبی برای قدم زدن در مرکز تاریخی این شهر دوست داشتنی بود اون هم موقع شب تا دیر وقت که همه جا از سوت وکوری در اومده بود و خیابونا پر از جمعیت بودند ، یه بارون حسابی هم اختتامیه ماجرا بود،البته خیلی ها هم به عشق فوتبال از خونه هاشون خارج نشده بودند،
یه موضوع جالب برام نصب پرچم های مختلف روی بعضی تراس ها وبعضا آویزان از پنجره هاست که مربوط به ملیت های مختلف والبته فوتبال دوست ساکن اینجاست ،چند ساعت پیش هم با صدای بوق ممتد چند ماشین که پرچم ایتالیا را به همراه داشتند، فهمیدم ایتالیا گل کاشته ، البته اولش فکر می کردم مراسم عروس کشون یه خانواده عربه چون اینجا ماشین را گل ورمان زدن اونم از نوع ... بین عربا خیلی بابه ، اینم یه جور ابراز هیجان در مملکت دموکراسیه ،
امیدوارم به پست های بعدی برسم چون می خوام درباره امکانات اجتماعی فرانسه برای تولد یک بچه بنویسم

Monday, June 19, 2006

ماه نهم ...هدیه


مشاوره انستزی و پذیرفتن شرایط فرمالیته آن و آخرین وقت معاینه و نزدیک شدن به زمان موعود ، کم کم خبر از رسیدن لحظاتی می دهد که در پشت اون ، یه نوع نگرانی چند ماهه بود ، شاید یه استرس یا یه ترس کوچک و طبیعی ،
ولی امروز قوی تر از همیشه خودم را برای استقبال از ورود یک موجود که حیاتی نو خواهد یافت آماده می کنم ،
خداوندا به من توانایی غلبه بر نگرانی هایم بده ، توانایی حفظ یک موجود زنده ، توانایی در پناه گرفتن موجود ضعیفی که به دستان گرم ، چشمان باز و آغوش مهربانم نیاز دارد ، موجودی که چونان امانت به من می سپاری ، واینکه در ازای آگاهی ، مسوولیت بیشتری می طلبی ، در شرایطی که دل آزرده ازآدمهایی بودم که همچنان دلم را توان صاف کردن در برابرشان نیست ، حفظ این موجود را تا به امروز هدیه ای بزرگ می پندارم و تولد او را هدیه ای بس بزرگتر ، و می دانم که این تنهابه سبب قدرت توست که به آرامش و درک حضور وحیات او رسیده ام فارغ از همه دلواپسی ها ودلمشغولی های روزمره ،
بودن هرآنکه را دارم هرچند اندک ، دور ودست نیافتنی ، از پدر، مادر تنها وابستگی های زندگیم ، حضور همسرم که تا به امروزاز درون مهربانش برایم ، دلخوشی وآرامش آفریده، از دوستان نازنین وخویشان دلگرم کننده ام و آنان که یادشان ، قلبا مسرورم می کند ، همه وهمه را به پاس لطف تو می گذارم و از داشتنشان خرسندم ،
از اینکه با ورود فرزندم ، یک گام رو به جلو می گذارم و پخته تر از گذشته می شوم ، احساس زیبایی دارم از زن بودن ، مادر شدن ، خلق کردن ، آرامش دهنده بودن ، .... وهرآنچه که به دنیای خاکستری ، رنگ ونشاط می ده .
هرکجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ،عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارند
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟«سهراب»
م

Saturday, June 17, 2006

ماه نهم...پدر بودن


یک مرد تنها ولی بزرگ ، مملو از انگیزه و تلاش ، مدت زیادی نیست که می شناسمش ،با دوپسر بچه نازنین که از همسرش به یادگار مانده اند، همسری که چند ماه پس از تولد دومین فرزندش ، زندگی را بدرود می گوید در فضای غربت ، وغربتی که برای پابرجابودن بر نقش پدرو همچنین مادر ، دوچندان می شود ولی ناملایمات زندگی امید به ادامه راه را از او نمی گیرد و از او پدری با اراده و مسوولیت در قبال زندگی و آینده فرزندانش می سازد، او مردی تنهاست ولی ...
امروز برای فارغ التحصیل شدنش در مقطع دکتری ، دوستانش جمع شده اند تا در شادی پایان یافتن یک مرحله از زندگیش ، شرکت کنند ، و آنچه که اورا ورای همه افتخاراتش ، سزاوار تحسین می کند روحیه قوی و درونی محکم است که به تنهایی بدون حضور خانواده ، به فرزندانش در طول این سالها پناه وآرامش داده است واز محبت پدری سرشار کرده ، با چهره ای خندان به فرزندان و آینده ای می نگرد که در پیش است ،او به کشورش باز می گردد ، همراه با کوله باری از تلاش و انرژی برای ساختن وجبران روزهای تنهاییش ....
روز پدر -۱۸ ژوئن - برپدران مهربان و عزیزمان مبارک

Thursday, June 15, 2006

ماه نهم ...پدیده ها

این ویزای مامان من هم برای خودش ماجرایی شده ، از بدو بدوی خودش توی گرمای تابستون وخستگی گرفته تا حالگیری ما که اینجا هرروز منتظر یه چیز تازه ایم ، نمی دونم چرا اینقدر کارها توی ایران کند پیش میره ، خودم هم برای آزاد کردن مدرکم از وزارت علوم ،اونقدربدو بدو کردم که دعا کردم دیگه گذرم به هیچ نوع اداره ای نیفته ولی مگه می شه ، اینجا هم بوروکراسی اداری برای خودش ، معضلیه ولی قانونمندیش وهمینطور اطلاع رسانی کاملش، تکلیفتو مشخص می کنه که کارت بالاخره انجام می شه یا نه ، خلاصه از این سفارت و وزارت و ... خیری نرسیدکه شرهم رسید
من ونی نی وشوهر ، دل تودلمون نیست ، چشم به راه موندیم که ببینیم بالاخره چی می شه،
دیروز با رسیدن بسته کتابهای سفارشیم برای نی نی و همینطور تماس تلفنی یکی از دوستام از ایران ، یه کم روحیه ام عوض شد ویه کم ذهنمو مشغول کرد ، همین دیروز هم به سرم زد شیرینی درست کنم ، رضا تقریبا داشت شاخ در می اورد، با این همه ضد حال و از اونور هم وضعیت فیزیکی خودم ، طفلک حق داشت ولی دیدم باید یه کاری که دوستش دارم انجام بدم وگرنه حسابی کلافه می شدم،
دوران بارداریم یه کم برام عجیب و در عین حال پر هیجان بود هم از نوع مثبتش هم از نوع منفی ش ، فکر کنم آخرین هیجانش هم خونه عوض کردن ، اون هم دقیقا در تاریخ زایمانم باشه!! که در نوع خودش ، می تونه به عنوان پدیده ای برای پایان بارداری به حساب بیاد،