Thursday, June 13, 2013

راي ميدهم


 .به راه باديه رفتن به از نشستن باطل.        وگر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم

Tuesday, May 21, 2013

من در آن آبادي، پي چيزي مي گشتم ؟

استادم پيرشده و موهایش سفيدتر، ژوليان كار جديد پيدا كرده و ميرود، سيلوي و چندتاي ديگر تزشان را بسته اند و دختر مصري در حال رانده شدن. و حالا همه موضوعات جديد حول او و سوء استفاده هایش  میچرخد، علاقه اي به هم  كلام شدن با جمع را ندارم. ولي گوشم به بقيه است و بين خط و نقطه ها ي اپليكيشن لاین، چرخ میزنم،  دارم به کشف و شهود راضی کننده ای میرسم. موضوع از يك ريسرچ قديمي كه همه را دور هم جمع کرده رسيده به هيپوكريزي یک آدم . نميدانم خوشحالی دارد كه من شده ام قاطی بازی و صريح رفته اند تا مرز تابوهاي راسيستي شان، يافكر ميكنند كه من  ژانر خبربردن -آوردن و تعميم نیستم - که نیستم-، يا خط و ربط هايم به اندازه کافی با مجموعه كمرنگ شده و الخ. وسطهايش ولی ميزنم بيرون. کله ام به اندازه کافی باد کرده. نميدانم اين شهر كوچك چقدر عرب و مهاجر بدبخت روماني دارد يك جوررقت انگيز. تلخ، خیلی تلخ.  یکیشان که از تمدید عاطل و باطل گشتنش حرف میزد، به بغل دستی اش  كلمه اي گفت در مايه های کرامت انسانی، توی دلم گفتم زرشک. چقدر طول بکشد آدم بین شخصیت حقیقی و حقوقی اش تفاوت بگذارد. خواستم بروم سراغ يكي دو نفر برای دیدن كه نشد. به سوپروایزر طرح  در يك خط از رفتن و تصمیم جدید نوشتم. همانجا هم به خودم گفتم بذار فکر کند دیوانه شده ام . دلم جمع خانواده ميخواهد و كم مانده گريه ام بگيرد، می فهمی؟. اين را ولی رويم نشد برايش بنويسم، مستقيم مي آیم رآه آهن .
حالا نشسته ام در  آفتابی ترین گوشه تراس يكي از كازين ها. و از اینکه یکی از نزدیک هوایم را دارد دچار لذت ملس شده ام

ماه می

Friday, May 17, 2013

دشتها نام تو را می گویند


سرخوش بوديم، بين علفهاو کفشدوزک ها جایی نزدیک شهر دودگرفته.  انگار آدم دارد خواب می بیند، خط افقش که نه ساختمان بلند دارد نه کوه و دیواری، تا چشم کار می کند آبی زلالست با چند لکه نارنجی از سکونتگاهی دوردست. زن چادر بکمر، صورتش را پوشانده، دارد زمین روبرو بذرمیکارد، پارسال پر از گلایول بود امسال را نمی دانم. کمی آنطرف تر، با قاچ های خربزه علامت گذاشتیم و دانه هارا چال کردیم. آفتاب و ابرهای بالای سر، بازیشان گرفته بود. بادبادک چند طبقه طنازی می کرد، آخرش هم درهم می پیچید و کلافه مان کرد. لیوان کاغذی را پر کردیم از کفشدوزک. مرد داشت برای خودش با نهالی که چند دانه گیلاس داده بود حرف میزد، یک جور خوبی برایشان شعرمیخواند با لهجه «..بیا بریم نغمه بخوانیم دانه بنشانیم...»، صدایش در باد می پیچید.درختها نحیف و لاغرند، از پای چند نهال مرده و بیجان،  برگهای ظریف سر زده.  مرد آه می کشد، دستکشهایش را درمی آورد نگاهمان مي كند انگار كه بخواهد بگوید تا گوساله گاو شود دل صاحابش آب شود.
حالا داریم هِلک کنان بر می گردیم،  از بوی پهن هم طبعن نمیشود گذشت، شیشه ها را پایین داده ایم و میان گله ای از گوسفندها هوا را بو می کشیم. پشت سر دشتست و آسمان آبی با کفشدوزکهایی که حالا جایی بین علفها برای خودشان وول میخورند.  

Friday, April 19, 2013

از شیرینی ها

گلهای پژمرده را که هرکدام یک وری افتاده بودند گرفت جلویم، چشمهایش برق میزد، گفت  برایم از کنار رودخانه چیده . از یک جایی توی کوهها. گرفتم و دستهای کوچکش را بوسیدم، باران آمده بود. خیس  بود.
این روزها برایم نازنینِ مریم میخواند، معلمی دارند شاعرمسلک، جدی و آنقدر شاد که برایشان ساز دهنی بزند. گفت برای جشن
الفباست، برای هیچ مریمی نیست، برای خودمانست، برای ما پسرها. میفهمی؟ سرم را تکان دادم.

Wednesday, April 03, 2013

حرف های ما هنوز ناتمام...

 گفت چرا سبزه  را نیاورده ام؟ از تصور اینکه میم برود چشمهایم خیس شده بود، یعنی سیزده بدر بعد بیاید و نباشد؟ قابلمه بدست آمدیم بالا، برنج ها را دم کنم، بقیه بساط پیک نیک را برده بودند پارک بالایی. دخترک دوازده ساله آمد کنار اپن نشست، یا وایستاد، نمیدانم، گفت خانه خالی شده، فقط چند تکه وسیله ضروری را مامان نگه داشته، آه کشیدم. آنقدر منگ بودم که اشکم در نمی آمد، همه روز بغض هایم را  خوردم. دیگر ضرورتی ندارد بگویم آدمهایی که میروند را نمی فهمم، آنهایی که سالهای بچگی، جوانی، میانسالی و بدوبدو هایشان  را دیده ام، که حالا گل کرده اند،  که هر دو شغل خوب دارند و زندگی آرام. که وقتی موج می آید انصاف نیست همه را بردارد و ببرد. که خودشان هم میدانند «بخاطر بچه ها» رفتن یک دروغ بزرگست. اصلا یکی بیاید تجربه های زیر پوستی من را خط بطلان بکشد، شاید دست از این  دلسوزی های احمقانه بردارم. میم زنگ زد که ذغالها آماده اند، کی میرویم؟ امسال هم  ضربتی دست به یکی کردیم همه را جمع کنیم، چشم دوختم به آتش و جلز و ولزش،  شب از صدای پیانو اشک ریختم، آنقدر خسته بودم که تصویرها کج و کوله شدند،  اطرافمان فرش های گلدار و کمپ های رنگی بود و آدمهایی که شاد بودند، آش رشته خورده بودیم و خنده هایمان را کرده بودیم، مردها تخته بازی کردند و حرف های سیاسیشان را زدند، به چشمهای اشکیم نگاه کرده بود، فقط من میدانستم و او.  بین خواب و بیداری، گفت سبزه را انداخته توی جوب پرآبی که نمیداند به کدام مسیل میرسد، شب بود و درختهای خیابان که سر بهم آورده بودند، صدای شرشر آب و سبزه هایی که بین موج های وحشی آب می چرخیدند، می رفتند به ناکجا آباد. 

Thursday, March 28, 2013

شهر ممنوعه


زن و مردهای  کنار دریاچه، از نسل مائوییست هایی بودند که به  ورزشهای اجباری خیابانی عادت کرده بودند، از پله های باغ بالا میروم. درختهای اولین حیاط با یک عالمه آویز قرمز و نوشته های چینی تزیین شده، معبد تاریکست و مثل همیشه سوال زیبایی شناسی: که چه کسی و با چه تفکری میتوانسته بتهای غول پیکر طلایی بد ریخت را پرستش کند و برایشان یوآن های درشت در صندوق های شیشه ای بریزد. عکسبرداری هم ممنوع . به جایش برمی گردم و کنار همان درختها و آویزها که نور کمرنگ صبح بین شاخ و برگهایش وول میخورد، از خودم عکس میگیرم.  پدر و پسر بین رختخواب های سفید از جنس ابریشم که تور لیدر در باب کیفیتش سخنها رانده، در خواب نازند. من ولی قرارست نصف آخرین روز را برای خودم بگردم. مسیرهای سنگی پر از  پله های منظمست، مستقیم، چپ و راست، نیم طبقه، چند مدل حیاط مرکزی و معبد های همان شکلی.  به پای برج سفید که رسیدم. درختها پر از شکوفه بود،  چشم انداز شهر بین درختها و سقف های شیبدار و رنگی معبدها گم است.  به گمانم از همان روز اول بود که همه تلاشم را کردم با رنگها، نقوش و جزییات گرافیکی ارتباط برقرار کنم ولی نشد که نشد و این همان تفاوتیست که در شرق نزدیک و دور بودن و عادت های بصری ناخوداگاهمان پنهانست. بجایش آدمهای کنار دریاچه که تنها با واریس پا و حرکات کند، سن و سالشان را میشود فهمید، انقدر سرحالند که دیدنشان میتواند سر ذوقت بیاورد. بازیهای سنتی، رقص فوق العاده والس، آهنگ های محلی با حرکات موزون، هرجای پارک که بشود، تصویر متفاوتی از شهر مدرن و خاکستری میدهد که حالا با بهترین و تمیزترین  ماشین ها و ساختمانها سر به فلک گذاشته ولی قلب شهر و هوتونگ هایش، خانه هایی دارد با لباس های شسته و پهن شده در معابرعمومی باریک،  و توالت های پابلیک و تمیزی که در جداکننده ندارند. پشت ماسک های سفید و بیروح و چشمهای بادامی، هم آدمهای مهربان و خنده رویی هستند که  تصورشان دور از ذهنست. به بچه هالبخند میزنند و بطرز عجیبی قیافه بچه هایمان برایشان تازگی دارند. مردمی که لقب مظلوم ترین ها را گرفته اند و بجای حمله و دست درازی، ترجیح داده اند از خودشان و سرزمینشان در طول تاریخ دفاع کنند.
کل پارک و دریاچه ساکن و راکد که با  بیدهای مجنون و سنگهای صخره ای ترکیب شده را دور میزنم تا برسم به نقطه اول. حالا وقت آنست که بر گردم به زیرگذر مترو و  شهر مدرنی که در آن بچه دوم داشتن ممنوعست و جریمه دارد. اینترنت ملیست و خیلی از سایتها تحت کنترل. اینجا پکن است، محله شهر ممنوعه. 

Friday, March 15, 2013

جمعه بیست و پنجم اسفند

پنجره ها را باز کرده ام، اولین بارست حس میکنم بهار راحت آمده و نشسته کنارمان، شاید هم توهم اولین ها گرفته ام، حداقل اولین بهارست که خانه تکانیش به دلم نشسته، پرده ها شفافند و خوشبو، آفتاب ملس، شیشه های تمیز، شمشادهایی که جوانه زده اند، گاهی دراز می کشم وسط گل قالی، چشمم را دور می چرخانم  دوربین وار،  کارتونک ها را می بینم، لکه هایی که باید پاک شوند، ابژه هایی که دور و بر جمع کرده ام و تک تکشان را گرد گرفته ام، انرژی خوبی دارند. اولین بارست همزمان و سه نفری با هم افتاده ایم به جان خانه، کف و دیوار و قالیچه ها تمام شود میروم سراغ لوسترها، بعد هم کدو و بادمجانها که باید سرخ شوند، پسرک برایمان رٍنگ اصفهان میزند، مرد در همان فاز اول تمیزکاری کتابخانه و کاغذ ها مانده، سبزه ها را برده ام روی پشت بام چون فکر می کنم آفتابش متفاوتست، چون میتوانم سرشاخه چنارها را لمس کنم،  چون همه چیز وسوسه انگیز و براقست، گلدانهای سینه ری و شب بو که گوشه پارک را فرش کرده اند، باغبانی که با آرامش خاک را بیل میزند، آفتابی که میخورد روی موهایم..... آه از این اولین ها، اولین های گول زنک،  جادوی اولین فصل  سال را خوش بینانه باور کرده ام