Thursday, March 07, 2013

از آدمک های خیالی

 خریدم از مغازه تن تنوفیل ها به همان یک دانه بدج فلزی چند یورویی منجر شد و نه بیشتر، ویترین سنت کلر را بالا و پایین کردم. برایم پرسناژها بیشتر از دیده شدن،  شنیده شده بودند، حتی توصیفی بچه گانه داشتند. صدایی از یک جایی گفت اگر تن تن دوستم میتوانم بروم کافه کتاب مجاور،- هوم من؟ نه مرسی، برای پسرم آمده ام. بعد قفسه هانری  آمد جلوی چشمم و آن موشک  بزرگ قرمز که هرروز بی اعتنا کنارش رد شده بودم. یکبار ولی نشستیم و جعبه های قدیمی را برایم باز کرد، انگار عضوی از خانواده اش باشند مهربان طور با لبخندی به پهنای صورتی که شصت سالگی را رد کرده، ولی حوصله آدمک های کوچک را هنوز هم  دارد . دوروز بعد اتفاقی و عجله وار از دستفروش کتاب، ماشین های هرژه را گیر آوردم. خوشحال و خندان گذاشتمشان دم دست که دائم نگاهشان کنم. توی ساک، کوله پشتی، هرجا که دستم بهشان میخورد صورتم را می چسباندم به جعبه شیشه ای، به سرنشین ها و آن دوربین چسبیده به فورد کنگو . بعد ترها هم که رفتیم تماشاخانه، گروه ایرانشهر اجرای تمیزی داشت، آنقدر که من بفهمم، آنقدر که پسرک با پارسا روی دسته صندلیها بنشینند و دوتایی ریسه بروند و بگویند چطوری آدمها از توی کارتون هایشان  آمده اند بیرون. وَه خانوم کاستافیوره، اوه هادوک وقتی عصبانی میشود با گریم های نزدیک به واقعی و سیل باباها و بابابزرگهایی که  از کتاب های تن تن خاطره داشتند. یکجایی هم دیدم که صورتم را چسبانده ام به ویترین شیشه ای و دارم از دیدن یکجای فیگورین های هرژه ، همراه با پسرک ذوق میکنم انگار که همه این سالها با  قهرمانهایی که به دنیای دخترانه ام آورده است خو گرفته باشم .

Monday, February 25, 2013

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم


مهره های شطرنج را چیده بود روی میز قطار، گفت هیچ می دانم که مادربزرگش را بیشتر دوست دارد؟ چون  با او بازی می کند و من هیچوقتٍ هیچوقت. محو  پوشه قطور و سی ساله ای  بودم که باید نبش قبر میکردم، برای چه؟ خودم هم نمی دانستم،  برای اینکه یکدفعه چشم باز کردم و دیدم به اندازه  یک برادر و همه برادرهایی که نداشته ام باید بدوم، صبح داشتم با برقکار و کابینت ساز چونه میزدم، قبلش رفته بودم جایی که از بس مردها آمدند و رفتند معذب شدم، سفارش عیدانه بچه ها را دادم  و زدم بیرون، این یکی میخواست در پشتی ملکش را از طبقه اول باز کند مدل اسراییلی، شیک و ذبل، باید میگفتم «نع»، خیلی جدی و محکم. زن آمد دنبالم، گفت میشود که حرف بزنیم؟ رفتم ولی  اگر مادرم بود نمیرفت، چون به روش های مدرن و دموکرات درباره آدمهای پر رو اعتقاد ندارد، چون فکر می کند کسی که  دو سالست پولمان را خورده،  معطلمان کرده، دروغ گفته، همه زحمت های پدرم را بر باد داده ، نباید محل گذاشت. رفتم، نشستم و فقط گوش دادم. وسطش ح زنگ زد که چرا نمیروم دنبال فرشها، زنی که در را باز کرد گفت انعام نداده ام، گفتم بابت چی؟ بابت اینکه در را باز کردی و ما فرشها را گذاشتیم؟ به صورت خسته توی آینه ام نگاه کردم، بابت این دویدنها چه چیزی قرارست گیرم بیاید؟ کسی میداند؟ این را روزی چند بار برای آرامش از دست رفته ام تکرار کرده باشم خوبست؟ پسرک این روزها از دستم شاکیست، از «هیچوقت» هایش می فهمم. همه شاکیند، قاشق را زده بودم توی شله زرد که مادرم گفت دنبال فلان کار و فلان کار را چرا نگرفته ام، بعد هم شروع کرد نظرات دریافتی مراسم سال را بالا دادن، که پ که معلوم نیست سر پیازست یا ته آن، گفته صدای فلانی خوب بود و چرا صندلی های مدرسه را نو نوار نمی کنید،  ف که اتوماتیک وار برای همه چیز نظر دارد، گفته غذا هومممم کمی شور ولی بد نبود،  شله زرد هومممم ولی عالی بود..... قاشق را گذاشتم زمین، آرزو داشتم که یا من گوش نداشتم یا بقیه زبان. جلوی چشمم دیگ بزرگ زرد و زعفرانی آمد، نگاهم را به جایی دوخته بودم ، به استرسی که آمده بود سراغم، به تلفنی که مدام خاموش بود، به  ملاقه چوبی که  بین مولکولهای زرد برای خودش می چرخید، به صبحی که  جواب کارم مثبت بود ولی یک ذره خندیدنم نمی آمد، به آخرین لحظه که  گل هشت پر کاغذی را  گذاشتم روی آخرین کاسه و دارچین ها را رویش پاشیدم. 
زیر چشمی به صفحه چارخانه نگاه کردم، به مهره های سفید و سیاه، به دست کوچکی که به نوبت حرکتشان میداد. دلم خواست که چشم هایم را ببندم فقط.

Thursday, February 14, 2013

دلخوشی ها

از اثاث کشی مادرم،  یک میز گرد کوچک و سه  صندلی شبه لهستانی جمع و جور سهم من شد. برای جا دادنشان نقشه نکشیدم ، یک راست آوردمشان کنار پنجره قدی تراس. پرده برودری دوزی را جمع کردم و گذاشتم تراس خاک خورده که این روزها پر شده از پاپیتالهای خشک شده، و تنها نشانه های حیاتش یاس هلندی و شمشاد و سرو کوچکست دیده شود، گلیم را را از اتاق جمع کردم و انداختم زیرش، خواستم قهوه خانه مرد که سالها توی ذهنش و بعد اینجا به منصه ظهور رسیده را جابجا کنم. از آنطرف کامنت آمد که همین یک  گوشه را برای خودش دارد و بیخیالش شوم لطفا. و من  در کل گذاشتمشان برای یک روز دیگر. الان ولی دارم کیفیت را تجربه میکنم، کوالیتی بی نظیری که همه این سالها از خودم دریغ کردم، بابت هزینه ای که نکردم و فکر کردم تیر و تخته اضافی خریدن، پول دورریختنست و اگر رفتیم خانه بهتر و اگرهای دیگر، و  من این اخلاق را از پیامدهای فرنگ رفتن  و موقت فرض کردن خانه و زندگی می دانم.  شبیه پرسناژهای کاریکاتور که وقتی می افتند توی دگماتیک های مسخره  و یکی  حواسشان را جا می آورد، مثل الانٍ من ، دور سرشان ستاره چرخ می خورد.  چایی را گذاشته ام  و  کتاب را آورده ام اسکارلت طور پشت  میز،  به کاسه برنجی ای که چند دانه انار مینیاتوری ابتیاع شده از بازار گل دارد و زیر شیشه میز دلبری می کنند، می توانم لبخند بزنم، حتی میتوانم  همه ضد حال هایی که دیروز سر کتابخانه راه ندادنم و ویرایش ناجور مقاله و جذب خورده ام را جایی بین بک گراند سفید کوهها و شاخ و برگهای خیس  پرتاب کنم. و اگر بنا نبود دز رنگ و لنداسکیپ این پست بالا برود از  زنبق های سفید و بنفشی می گفتم که چند ساعت پیش سهم من و میز گردم شد.; 

Monday, February 11, 2013

پریدن نتوان با پر و بالِ دگران

یک. خلق را تقلیدشان بر باد داد
دو. جدا برایم سختست هضم کنم دو یا چند آدم بتوانند در سبک و سیاق زندگی از هم کپی کنند، شاید این روزها، بتوانم بفهمم - که آنهم ضریب سختی خودش را دارد- رنگ، مد لباس و آرایش، چند نفر را به هم شبیه کند ولی اینکه در تصمیمات و انتخاب های عمده، زندگی به مرحله کپی پیست و اقتباس از دست این و آن با  فکت آوردن از دوست و همسایه و آشنایی که دارد در واحد بغلی، فلان شهر، فلان کشور تحت شرایط دیگر، توانایی های دیگر زندگی می کند برسد، تقریبا فاجعه است.
سه.  در نگاه هولستیک، همه دارند از یک جریان کلی ایده می گیرند، هیچ خلاقیتی، مهارتی ابتدا به ساکن نیست، همه در ظاهر دارند به یک سمت و سو می روند، شاید غریزه واتفاق، آدمها حتی حیوانات را بهم شبیه  کند در خوردن، راه رفتن، جفتگیری، در بخشی از زندگی اجتماعی-اکتسابی و حتی سازماندهی شده. چیزی که ایسم ها از آن بهره برداری وسیعشان را کرده اند و می کنند
چهار. یادآوری جمله اول
پنج. .تجربه کمونیسم شاخه یکسان سازی سالهاست  شکست خورده. آدمها به اینجا رسیده اند که فاصله گرفتن از تولید انبوه، شابلونهای آماده و اندکی تفاوت، نه تنها خوبست بلکه ارزش است، به مقدار متنابهی  طبیعی تر . آقای افلاطون در جایی بطور صریح هنری که حاصل میمسیس یا تقلید است را پست و بی ارزش میشمارد، حالا موضوعات غیر هنری بماند
شش.  کپی پیست کننده ها به رغم ساده انگار شدن و زرنگ پنداری به زعم خودشان، از نوعی توهم و آگراندیسمان بقیه  رنج می برند، نوعی حسرت که وادارشان می کند دائم گوش بزنگ باشند،سرک بکشند، بروند سراغ میانبرها، تجربه دیگران. اگر هم این وسطها به دردسر بیافتند تنها بهانه تراشی برای متفاوت بودنست حداقل در نتیجه.
هفت. کمی بیربط، یک روزی مسابقه گذاشتیم از سه پازل بهم ریخته پازل بسازیم، جاهای خالی بهم شبیه بود خیلی از قطعات هم. هر چیز که دستمان آمد و شبیهش بود گذاشتیم، زمان تمام شد  با یک عالمه جای خالی و سه تا پازلی که هیچ شباهتی به پازل اصلی نداشت،

Saturday, January 19, 2013

بله اوکی

منِ مادر لابد باید قند توی دلم آب شود که دسته گلی که تا بحال ساخته ام هوش متفاوتی دارد و به درد مدرسه نوعی نمیخورد. نقل از معلم. من اما خوشحال نیستم و بار اول و دوم به  شوخی برگزارش کرده ام و بار سوم هم جدی، پرسیده ام که شاخص دارد آیا، چه می دانم خط کشی، چیزی از همانها که آی کیو و ایکیو را اندازه می زنند و  تابحال سراغش نرفته ام چون فکر می کنم  لوس بازی جدید پدر و مادرهاییست که فکر می کنند در تولیدشان به پدیده خاص بودن رسیده اند و همه ژن های مثبت رفته یکجا جمع شده و مثلا چند روز در سال ظهور می کند، حالا گیرم که فهمیدند بعدش چی، کاسه چه کنم دستشان بگیرند که هوش فرضی تلف نشود و برود در مجموعه تیزهوشان و یک جور دیگر تخریب شود و بشود حکایت ابرو درست کردن و چشم کور کردن. خلاصه که جواب منفی بود و به سابقه سی و اندی ساله حواله شد و این چیزها، البته من  کلا گوش تعطیلی دارم در برابر معلمی که  بچه ها را در مدل درس پس دادنشان میشناسد و خوشبختانه نمره نمی دهد و فقط خودش می داند و بس. ولی مثلا می آید توی جلسه والدین  بچه ها را مقایسه می کند. خب خانم عزیز چرا حساسیت بیربط ایجاد می کنی ؟ شما یکی حداقل میدانی که هرکسی بر حسب غریزه فکر می کند بچه ای که درست کرده باهوش ترینست و نتیجه اش این میشود که آدم،  غیر مستقیم هدف چشم و ابرو بار کردن دیگران قرارگیرد بخاطر هیچی و هیچ ادعایی. یک بار البته عقیده ام را صاف و پوست کنده گفتم که زیاد فهمیدن در این دنیا به چه درد میخورد جز دردسر و الخ. همینکه بچه های خنگی نداریم کافیست. درس هم  بالا پایین دارد، سالهای اول بچه ها خوبند و انرژی دارند و بعد یک جور دیگر میشوند. این را منتها از ته قلب و با اطمینان گفتم چون دوران خنگی ام یک لحظه آمد جلوی چشمم . معلم گفت حیفست ارزشش را دارد ببرم جایی که رویش هزینه کنم و این حرفها، و من خندیدم، چون تنها چیزی که دارم بابتش هزینه می کنم  و از نان شب و اجاره خانه ام واجب ترست همین آموزشست و جز معدود آدمهاییم که پول را با رغبت به مدرسه خصوصی میدهم و فکر می کنم باید با شکم جنگید و با صاحبخانه سر اجاره خانه زپرتیش که با اوضاع بل بشوی بازار سیر صعودی دارد، نبرد کرد ولی با معلم و مربی و مدیر که همه دلخوشیشان همین حقوق سر ماه و به رسمیت شناختنشانست خیر. آنهم در شرایطی که همه دارند از نردبان یورو و دلار و طلا و ملک بالا می روند و بقیه پایین، دلت نخواهد بابت آموزش نسل بعد این مملکت هزینه کنی و هی شعار دموکراسی و آموزش برای همه و مدرسه دولتی بدهی یعنی کشک - البته آنهم جای خود را دارد و کلی حرف دارم درباره اش که باشد برای بعد-.  البته صاحبخانه ما انسان فرهیخته ایست و  استاد دانشگاه بودنش بهش کمک کرد تا حرفم را بفهمد و ما اجاره کم بدهیم و من به پسرش، گاهی زبان سوم یاد بدهم، حالا اینکه چقدر چند زبانی و عجله برای یادگیریش شده مد جدید نسلی که خودمان هراس طرد شدن و نزول در جغرافیای دیگررا توی ذهنشان کاشته ایم، بماند. البته گفتنیست که من آدم اهل معامله ای نیستم آنهم برای تسری دانشی که آموزشی بابتش ندیده ام وخیلیها در چند مرحله پایین تر دارند پولش را به جیب میزنند و این را هم گوشزد کردم، ولی با نگاه اصرارگونه اش دیدم عجالتا معامله کالا به کالا خوب چیزیست و چرا که نه.  القصه الان خودم را انداخته ام توی چرخه اقتصاد فرهنگی و به روش محترمانه و آبرومند روابطم را با صاحبخانه رگلاژ کرده ام.  حرف معلم را هم خیلی جدی نگرفته ام و فعلا برنامه ای برای آموزش هوم اسکول و این حرفها  ندارم. حتی فکر می کنم نباید روی تفاوت آدمها اینقدر مکث کرد که مثلا پسرک باورش بشود و الان که نوشتن و تندخوانی را یاد گرفته -و خوشبختانه کتابها همه به خط خوشست و مثل کتابهای ما تایپی نیست و زبان رمز  هم نابود شده-، بتواند سر از دفتر همگام دربیاورد و شکسته بسته از اینکه معلم تعریفش کرده پرده بردارد و به من دیروز با تهدید بگوید دیگر حق ندارم از دستش عصبانی شوم یا بهش دستور بدهم که پی اس پی بازی نکند و کی بخوابد و کی نه. او بچه فهیم و داناییست و خودش برای خودش تصمیم می گیرد، نه پدر و مادر، اوکی؟ .

Saturday, December 22, 2012

روز دوم دی

آش لبو را ریخته ام توی کاسه سفالی، آورده ام کنار شومینه. چند تا عکس از خودمان و آدم برفی نه چندان خوش تراشی که هفته پیش، گوشه پارک ساخته بودیم را برای خانوم اف میفرستم،  نیم ساعت نشده جواب میدهد اینکه چقدر دلش تنگ شده و میخواهد بیاید پیشمان. خیلی جدی... یاد دفعه قبل می افتم، آن موقع خیلی مهم نبود کی و از کجا پیدایش شد و رای اش را زد. بعدها البته مهم شد.  از آن مدل های قلابی که همه پل ها را بی دلیل موجهی ریخته اند، که حتی ادبیات خرده پاهای سیاسی را هم ندارند، که یک جایی توهم مهم بودن گرفتتشان . اینکه  آدمها حق دارند بدبینی و شرایط خودشان  رابه بقیه تعمیم بدهند یا نه را نمی دانم.  خانوم اف مانده بود وحشت کند یا مثل من خوش بین باشد به اینکه یک مسافر معمولی بودن، چه ترسی دارد آخر. حالا منتظرست با هر کدام از این نامه برقی ها از زندگی و کار و زنانگی های هر روزه ام بگویم، که مقایسه کنم، که آینده را چطور می بینم. فیلم آرگو را دیده ام یانه. فیلم تابو را چی. نوشته که به ما خیلی فکر میکند وقتی دارد برای نوئل و سال نو آماده میشود، که با هم برای مهمانی هایش برنامه بریزیم، که میز غذا را برایش بچینم. دارم می نویسم از شبی که رفته بودیم خانه  دوست دانشگاهیم، که چقدر یهویی به یادش افتادم، که پسرها باهم بازی کردند، از مهمانی زنانه، از شب یلدا که چنین کرده ایم و چنان. که آرگو را دیده ام و حرف دارم طبعا درباره اش. زندگی و کار هم به حمدا...  خوبست، که بدو بدو و بالا پایین دارد ولی از ایزوله بودن و تنفس مصنوعی خیلی بهترست. وسطهای صفحه آه میکشم، توضیح دادنش سختست، ضربدر بالای صفحه را میزنم. باید بروم بخوابم. ناظم مدرسه از دست دیر آمدن های هر روزه مان شاکیست، این را روی یک کاغذ همین امروز تذکر داده.  هنوز هم فکر میکنم که نمیشود هر چیزی را توضیح داد ، تعمیم داد، باید بود، باید دید.بقیه اش بماند برای یک روز دیگر.

مرتبط:نوشته کارما را دوست داشتم  

Monday, December 03, 2012

وضعیت آخر

هوا آلوده بود، نمی دانم چند درصد  سرب هوا را قورت داده بودیم که کار به وضعیت اضطراری کشید، بهر حال برای آنهایی مثل من که عرض عمر را به طولش ترجیح میدهند،  آلودگی می تواند جز آخرین خطرهای احتمالی باشد. پیامک مدرسه رسید، اردو و همه چی بهم خورده بود، برای جلسه بعدازظهرچند بار این پا و آن پا کردم بروم یا نروم. آدمهای دور و بر در یک چشم بهم زدن، برای فردا و  آخر هفته شان برنامه چیدند که تهران نباشند. من ولی خیلی ذهنم را درگیر نکردم، شاید هم نمی توانستم. هوای دور و بر خانه به نظرفاجعه نبود حتی ملس بود، شاید هم سنسورهایم دیگر کار نمی کرد. دکتری که آمده بود برای  مشاوره عمومی خیلی خوب بود، خیلی بهتر از تصوراتم. کاری کرد مشغله ها یادمان برود.هم جنتلمن بود هم حواسش به وقت و سوال های احتمالی. برای اولین بار رابطه والد و بالغ و بچه* را فهمیدم. الان هم دارم خودم را مرور می کنم حتی نوع آموزش فرنگی، که چرا از بچه ها موجودات بی روح و هیجان میسازد، اینکه  والد صرف بودن و تحمیل شرایط، چطوری کودکی را از بچه ها می گیرد و خیلی چیزها که حتی دانستنشان را یکی باید یادآوری می کرد. وسط سوال جوابها مدیر گفت تکالیف بچه ها را گذاشته روی سایت، یادمان نرود. پدر مادرها عزای  چار روز خانه ماندن با بچه ها را گرفتند. من چند گزینه را بالا پایین کردم، کودک درونم از آن دور همی ها میخواست که آدم راحت باشد،  برود تره بار و یک بار میوه و سبزی بزند، بریزد توی آشپزخانه، بعد چند نفر را که مانده اند هر روزدعوت کند و توی تراس جوجه کباب باد بزنند، بادمجان کبابی کنند و بلرزند، سبزی پاک کنند و  آش عصرانه بپزند، بعد هم چایی روی ذغال و نقل و نبات چوبی. بچه ها هم این وسط  سرشان گرم می شود. بی خیال گازهای سمی، تکلیف و گرانی و والد و بالغ،  وقتی میشود بهانه بودن پیدا کرد.

 کتاب تامس هریس*