Monday, February 11, 2013

پریدن نتوان با پر و بالِ دگران

یک. خلق را تقلیدشان بر باد داد
دو. جدا برایم سختست هضم کنم دو یا چند آدم بتوانند در سبک و سیاق زندگی از هم کپی کنند، شاید این روزها، بتوانم بفهمم - که آنهم ضریب سختی خودش را دارد- رنگ، مد لباس و آرایش، چند نفر را به هم شبیه کند ولی اینکه در تصمیمات و انتخاب های عمده، زندگی به مرحله کپی پیست و اقتباس از دست این و آن با  فکت آوردن از دوست و همسایه و آشنایی که دارد در واحد بغلی، فلان شهر، فلان کشور تحت شرایط دیگر، توانایی های دیگر زندگی می کند برسد، تقریبا فاجعه است.
سه.  در نگاه هولستیک، همه دارند از یک جریان کلی ایده می گیرند، هیچ خلاقیتی، مهارتی ابتدا به ساکن نیست، همه در ظاهر دارند به یک سمت و سو می روند، شاید غریزه واتفاق، آدمها حتی حیوانات را بهم شبیه  کند در خوردن، راه رفتن، جفتگیری، در بخشی از زندگی اجتماعی-اکتسابی و حتی سازماندهی شده. چیزی که ایسم ها از آن بهره برداری وسیعشان را کرده اند و می کنند
چهار. یادآوری جمله اول
پنج. .تجربه کمونیسم شاخه یکسان سازی سالهاست  شکست خورده. آدمها به اینجا رسیده اند که فاصله گرفتن از تولید انبوه، شابلونهای آماده و اندکی تفاوت، نه تنها خوبست بلکه ارزش است، به مقدار متنابهی  طبیعی تر . آقای افلاطون در جایی بطور صریح هنری که حاصل میمسیس یا تقلید است را پست و بی ارزش میشمارد، حالا موضوعات غیر هنری بماند
شش.  کپی پیست کننده ها به رغم ساده انگار شدن و زرنگ پنداری به زعم خودشان، از نوعی توهم و آگراندیسمان بقیه  رنج می برند، نوعی حسرت که وادارشان می کند دائم گوش بزنگ باشند،سرک بکشند، بروند سراغ میانبرها، تجربه دیگران. اگر هم این وسطها به دردسر بیافتند تنها بهانه تراشی برای متفاوت بودنست حداقل در نتیجه.
هفت. کمی بیربط، یک روزی مسابقه گذاشتیم از سه پازل بهم ریخته پازل بسازیم، جاهای خالی بهم شبیه بود خیلی از قطعات هم. هر چیز که دستمان آمد و شبیهش بود گذاشتیم، زمان تمام شد  با یک عالمه جای خالی و سه تا پازلی که هیچ شباهتی به پازل اصلی نداشت،

Saturday, January 19, 2013

بله اوکی

منِ مادر لابد باید قند توی دلم آب شود که دسته گلی که تا بحال ساخته ام هوش متفاوتی دارد و به درد مدرسه نوعی نمیخورد. نقل از معلم. من اما خوشحال نیستم و بار اول و دوم به  شوخی برگزارش کرده ام و بار سوم هم جدی، پرسیده ام که شاخص دارد آیا، چه می دانم خط کشی، چیزی از همانها که آی کیو و ایکیو را اندازه می زنند و  تابحال سراغش نرفته ام چون فکر می کنم  لوس بازی جدید پدر و مادرهاییست که فکر می کنند در تولیدشان به پدیده خاص بودن رسیده اند و همه ژن های مثبت رفته یکجا جمع شده و مثلا چند روز در سال ظهور می کند، حالا گیرم که فهمیدند بعدش چی، کاسه چه کنم دستشان بگیرند که هوش فرضی تلف نشود و برود در مجموعه تیزهوشان و یک جور دیگر تخریب شود و بشود حکایت ابرو درست کردن و چشم کور کردن. خلاصه که جواب منفی بود و به سابقه سی و اندی ساله حواله شد و این چیزها، البته من  کلا گوش تعطیلی دارم در برابر معلمی که  بچه ها را در مدل درس پس دادنشان میشناسد و خوشبختانه نمره نمی دهد و فقط خودش می داند و بس. ولی مثلا می آید توی جلسه والدین  بچه ها را مقایسه می کند. خب خانم عزیز چرا حساسیت بیربط ایجاد می کنی ؟ شما یکی حداقل میدانی که هرکسی بر حسب غریزه فکر می کند بچه ای که درست کرده باهوش ترینست و نتیجه اش این میشود که آدم،  غیر مستقیم هدف چشم و ابرو بار کردن دیگران قرارگیرد بخاطر هیچی و هیچ ادعایی. یک بار البته عقیده ام را صاف و پوست کنده گفتم که زیاد فهمیدن در این دنیا به چه درد میخورد جز دردسر و الخ. همینکه بچه های خنگی نداریم کافیست. درس هم  بالا پایین دارد، سالهای اول بچه ها خوبند و انرژی دارند و بعد یک جور دیگر میشوند. این را منتها از ته قلب و با اطمینان گفتم چون دوران خنگی ام یک لحظه آمد جلوی چشمم . معلم گفت حیفست ارزشش را دارد ببرم جایی که رویش هزینه کنم و این حرفها، و من خندیدم، چون تنها چیزی که دارم بابتش هزینه می کنم  و از نان شب و اجاره خانه ام واجب ترست همین آموزشست و جز معدود آدمهاییم که پول را با رغبت به مدرسه خصوصی میدهم و فکر می کنم باید با شکم جنگید و با صاحبخانه سر اجاره خانه زپرتیش که با اوضاع بل بشوی بازار سیر صعودی دارد، نبرد کرد ولی با معلم و مربی و مدیر که همه دلخوشیشان همین حقوق سر ماه و به رسمیت شناختنشانست خیر. آنهم در شرایطی که همه دارند از نردبان یورو و دلار و طلا و ملک بالا می روند و بقیه پایین، دلت نخواهد بابت آموزش نسل بعد این مملکت هزینه کنی و هی شعار دموکراسی و آموزش برای همه و مدرسه دولتی بدهی یعنی کشک - البته آنهم جای خود را دارد و کلی حرف دارم درباره اش که باشد برای بعد-.  البته صاحبخانه ما انسان فرهیخته ایست و  استاد دانشگاه بودنش بهش کمک کرد تا حرفم را بفهمد و ما اجاره کم بدهیم و من به پسرش، گاهی زبان سوم یاد بدهم، حالا اینکه چقدر چند زبانی و عجله برای یادگیریش شده مد جدید نسلی که خودمان هراس طرد شدن و نزول در جغرافیای دیگررا توی ذهنشان کاشته ایم، بماند. البته گفتنیست که من آدم اهل معامله ای نیستم آنهم برای تسری دانشی که آموزشی بابتش ندیده ام وخیلیها در چند مرحله پایین تر دارند پولش را به جیب میزنند و این را هم گوشزد کردم، ولی با نگاه اصرارگونه اش دیدم عجالتا معامله کالا به کالا خوب چیزیست و چرا که نه.  القصه الان خودم را انداخته ام توی چرخه اقتصاد فرهنگی و به روش محترمانه و آبرومند روابطم را با صاحبخانه رگلاژ کرده ام.  حرف معلم را هم خیلی جدی نگرفته ام و فعلا برنامه ای برای آموزش هوم اسکول و این حرفها  ندارم. حتی فکر می کنم نباید روی تفاوت آدمها اینقدر مکث کرد که مثلا پسرک باورش بشود و الان که نوشتن و تندخوانی را یاد گرفته -و خوشبختانه کتابها همه به خط خوشست و مثل کتابهای ما تایپی نیست و زبان رمز  هم نابود شده-، بتواند سر از دفتر همگام دربیاورد و شکسته بسته از اینکه معلم تعریفش کرده پرده بردارد و به من دیروز با تهدید بگوید دیگر حق ندارم از دستش عصبانی شوم یا بهش دستور بدهم که پی اس پی بازی نکند و کی بخوابد و کی نه. او بچه فهیم و داناییست و خودش برای خودش تصمیم می گیرد، نه پدر و مادر، اوکی؟ .

Saturday, December 22, 2012

روز دوم دی

آش لبو را ریخته ام توی کاسه سفالی، آورده ام کنار شومینه. چند تا عکس از خودمان و آدم برفی نه چندان خوش تراشی که هفته پیش، گوشه پارک ساخته بودیم را برای خانوم اف میفرستم،  نیم ساعت نشده جواب میدهد اینکه چقدر دلش تنگ شده و میخواهد بیاید پیشمان. خیلی جدی... یاد دفعه قبل می افتم، آن موقع خیلی مهم نبود کی و از کجا پیدایش شد و رای اش را زد. بعدها البته مهم شد.  از آن مدل های قلابی که همه پل ها را بی دلیل موجهی ریخته اند، که حتی ادبیات خرده پاهای سیاسی را هم ندارند، که یک جایی توهم مهم بودن گرفتتشان . اینکه  آدمها حق دارند بدبینی و شرایط خودشان  رابه بقیه تعمیم بدهند یا نه را نمی دانم.  خانوم اف مانده بود وحشت کند یا مثل من خوش بین باشد به اینکه یک مسافر معمولی بودن، چه ترسی دارد آخر. حالا منتظرست با هر کدام از این نامه برقی ها از زندگی و کار و زنانگی های هر روزه ام بگویم، که مقایسه کنم، که آینده را چطور می بینم. فیلم آرگو را دیده ام یانه. فیلم تابو را چی. نوشته که به ما خیلی فکر میکند وقتی دارد برای نوئل و سال نو آماده میشود، که با هم برای مهمانی هایش برنامه بریزیم، که میز غذا را برایش بچینم. دارم می نویسم از شبی که رفته بودیم خانه  دوست دانشگاهیم، که چقدر یهویی به یادش افتادم، که پسرها باهم بازی کردند، از مهمانی زنانه، از شب یلدا که چنین کرده ایم و چنان. که آرگو را دیده ام و حرف دارم طبعا درباره اش. زندگی و کار هم به حمدا...  خوبست، که بدو بدو و بالا پایین دارد ولی از ایزوله بودن و تنفس مصنوعی خیلی بهترست. وسطهای صفحه آه میکشم، توضیح دادنش سختست، ضربدر بالای صفحه را میزنم. باید بروم بخوابم. ناظم مدرسه از دست دیر آمدن های هر روزه مان شاکیست، این را روی یک کاغذ همین امروز تذکر داده.  هنوز هم فکر میکنم که نمیشود هر چیزی را توضیح داد ، تعمیم داد، باید بود، باید دید.بقیه اش بماند برای یک روز دیگر.

مرتبط:نوشته کارما را دوست داشتم  

Monday, December 03, 2012

وضعیت آخر

هوا آلوده بود، نمی دانم چند درصد  سرب هوا را قورت داده بودیم که کار به وضعیت اضطراری کشید، بهر حال برای آنهایی مثل من که عرض عمر را به طولش ترجیح میدهند،  آلودگی می تواند جز آخرین خطرهای احتمالی باشد. پیامک مدرسه رسید، اردو و همه چی بهم خورده بود، برای جلسه بعدازظهرچند بار این پا و آن پا کردم بروم یا نروم. آدمهای دور و بر در یک چشم بهم زدن، برای فردا و  آخر هفته شان برنامه چیدند که تهران نباشند. من ولی خیلی ذهنم را درگیر نکردم، شاید هم نمی توانستم. هوای دور و بر خانه به نظرفاجعه نبود حتی ملس بود، شاید هم سنسورهایم دیگر کار نمی کرد. دکتری که آمده بود برای  مشاوره عمومی خیلی خوب بود، خیلی بهتر از تصوراتم. کاری کرد مشغله ها یادمان برود.هم جنتلمن بود هم حواسش به وقت و سوال های احتمالی. برای اولین بار رابطه والد و بالغ و بچه* را فهمیدم. الان هم دارم خودم را مرور می کنم حتی نوع آموزش فرنگی، که چرا از بچه ها موجودات بی روح و هیجان میسازد، اینکه  والد صرف بودن و تحمیل شرایط، چطوری کودکی را از بچه ها می گیرد و خیلی چیزها که حتی دانستنشان را یکی باید یادآوری می کرد. وسط سوال جوابها مدیر گفت تکالیف بچه ها را گذاشته روی سایت، یادمان نرود. پدر مادرها عزای  چار روز خانه ماندن با بچه ها را گرفتند. من چند گزینه را بالا پایین کردم، کودک درونم از آن دور همی ها میخواست که آدم راحت باشد،  برود تره بار و یک بار میوه و سبزی بزند، بریزد توی آشپزخانه، بعد چند نفر را که مانده اند هر روزدعوت کند و توی تراس جوجه کباب باد بزنند، بادمجان کبابی کنند و بلرزند، سبزی پاک کنند و  آش عصرانه بپزند، بعد هم چایی روی ذغال و نقل و نبات چوبی. بچه ها هم این وسط  سرشان گرم می شود. بی خیال گازهای سمی، تکلیف و گرانی و والد و بالغ،  وقتی میشود بهانه بودن پیدا کرد.

 کتاب تامس هریس*

Tuesday, November 27, 2012

برای روزهایی که نیامده اند

رادیو را آورده ام گذاشته ام گوشه آشپزخانه. اینطوری مستی خواب و بیداری با صبحهای گرگ و میش کش می آید تا یادم نیاید که صبح به این زودی چرا باید ازخواب مخملی یک بچه بزنم صبحانه اش را بدهم و جثه کوچکش را راهی کنم. رادیو دارد در ماشین می خواند و برف پاک کن، نیمچه دانه های باران را پس می زند. یک روز مثل امروز که باید خلاصه را آماده کنم  برمی گردم می نشینم سر مشق های غبار گرفته. بعد می بینم که آدم چقدر میتواند از یک تاریخ ، یک برش یک چیزی شبیه این در زندگیش دور شده باشد. از آدمها، مکان ها، اتفاقات، دلبستگی های کوچک.  از فضایی که همه انرژیم را تا آخرین لحظه گذاشتم تا جزییاتش را از یاد نبرم، آن باغچه و شب نشینی های دورهمی، میز گرد با سفره قلمکار و آشپزخانه ای که انگار بخشی از فمینیته من بود، اتاق زیر شیروانی و آخرین  لبخندهایی که موقع خداحافظی روی لبهایم ماند تا پیچ خیابان موتزارت جایی که  تمام شد، از پیام  استاد تا ایمیل و عکس هایی که  تک و توک من را  به آن تاریخ وصل می کنند بقیه تصویرها جایی انگار ته نشین شده اند،  محو شده اند. تازگیها یاد گرفته ام که میشود لحظه ها را هم بقچه کرد گذاشت گوشه کمد دیواری، به همین راحتی، میشود خود را سپرد به هیاهوی روزهایی که نیامده اند، به مستی خواب سرصبح ، به ریتم باران و لذت برگهایی که میخورند به شیشه، به صدایی که دارد میخواند زین کلک خیال انگیز

Monday, November 12, 2012

مامان ارشیا دارد

دفترش را میگذارد جلویم،  انتظار ندارم  حرف و کلمه و جمله ها را یکجا ببینم، فشار مداد تا آخرین حد ممکن را ولی می شناسم، یک جور وسواس بچه گانه. سعی میکند نقش معلم را برایم بازی کند، دهانش را باز می کند می گوید اینطوری بگو «آ»، حالا لبهایت را جمع کن بگو «ب»، حالا بگو اسب چند بخشه؟ کمی جدی تر از شوخی های من که سعی میکنم ادای شاگرد تنبل ها را در بیاورم. برایم می نویسد« آن مَرد دَر باران با اَسب آمَد» بعد ازم میخواهد دیکته ای  بگویم که اَرشیا داشته باشد .
بزرگترین نقاشی عمرش را نشانم میدهد بجای روزشماری های تصویری برای روزهایی که نبودم،  کاغذی کشیده و بلند، که هر روز گوشه اش را پر می کند. تهران با خیابان های پیچ در پیچ، ساختمانها و اتفاقات جور واجورش. از آتش سر به فلک کشیده و آدمهای هراسان با یک علامت تعجب بالای سرشان، تا خدایی که بزرگست و دارد توی آسمان پرواز می کند،او هم آتش را دوست ندارد. او هم علامت تعجب دارد. مادر و بچه ای،  بی توجه به دود و سر و صدا گوشه ای دیگر دست همدیگر را گرفته اند،  منتظرند از خط عابر پیاده عبور کنند.

Wednesday, November 07, 2012

اسم ها

سر از بریونی اعظم درآورده بودیم، هوا گرم بود، یکی از آخرین روزهای شهریور،  توی صف معطل شدیم، بطری خنک دوغ با بشقاب ریحان و نان سنگکی که رویش یک دایره پر از گردو و کنجد بود، جبران همه چیز را کرد.آنطرف پشت درخت های خزان زده زود هنگام، زاینده رود بود خشک خشک، عین خندقی کم عمق که شهر را دو تیکه کرده باشد.  پیرمردی مهربان پشت کانتر، حواسش به ما بود که چیزی کم و کسر نباشد، بدون هیچ تکانی، عین مرکزثقل برای  دخترهایی که بینمان می چرخیدند تا همه چیزمرتب باشد. غذا تمام شد، این را از دیالوگ دخترپشت صندوق می فهمیدیم. مرد لباسش را عوض کرده بود، با ظاهری آراسته، خوش و بش کنان از همه خداحافظی کرد. دخترها داشتند بهم خسته نباشید می گفتند با خنده های ریز ریز و درگوشی.  از زاینده رود، نه رود بودن مانده بود نه زایندگی. آن طرف شیشه که اعظم رویش حک شده بود، مرد به سختی پله ها را بالا می رفت.