مدیر مدرسه از مردان نیک روزگار بود، این را منٍ تنها نمی گفتم حتی پدر و مادرهایی که مو را از ماست می کشیدند هم تایید می کردند. چندین و چند بار برای هر کداممان وقت گذاشت که بگوید مدرسه را برای اینکه خروجی اش بچه های درسخوان باشد انتخاب نکنیم، هدف باید بچه های شاد باشد که خوشبختی شان درونیست . که حسرت خاک و آسمان دیگر را نخورند، کارا باشند و رضایتمند . گفت که اردوهایش بزرگ و دهن پر کن نیست حتی روستاهای دوردست است برای اینکه بچه ها ببینند مدرسه و خانواده نقطه پایان دنیا نیست، که ببینند با یک توپ پلاستیکی چند لایه هم میشود خوشبخت بود با مهارت های اجتماعی و خیلی چیزهای دیگر..... آقای سین نازنین مردی بود پرسابقه نه خیلی پر سن و سال ، که در نگاه من مجموعه اش را با ابتکارو علاقه اداره میکرد. فضایی ساده بدون نقش و نگارهای معمول و چشمگیر. این مدل آدمها را سالها بگردی بعید می دانم در کل سیستم آموزشی تعدادشان به انگشتان یک دست برسد. داشتم به بخت و اقبالمان امیدوار میشدم که روز اول مهر آمد و از همه ما برای سرپا نگهداشتن جسم مدرسه ای که درگیر مشکلات مالی و طمع صاحب ملک شده بود، کمک خواست. عددها غول آسا تر از توان همه بود. نشد که نشد، او هم رفت مثل بقیه که به یکباره گم میشوند بین هزاران آدم دیگر با هزاران دلیل ریز و درشت برای نبودن . دیروز رفتم مدارک را بگیرم، به خودم گفتم لابد شکسته است از بار فشار، از اینهمه تقلا و دوندگی بی نتیجه . مرد روبرویم ولی چهره اش راضی بود ، حتی امیدوار با کاریزمای یک مدیر خوش بین. با قلم نی داشت چک ها را به خط نستعلیق مینوشت .
Monday, October 01, 2012
Tuesday, September 25, 2012
برای تو که چشمهایت همیشه می خندند
قسمت آخر فیلم بادهای مخالف، پدر می آید به بچه ها بگوید که تا حالا همه شان در توهم زنده بودن مادر بوده اند، دختر خیره می ماند، پسر بی تابی می کند و دست و پا می زند. صحنه درام است آنقدر که اشک آدم بریزد، دل بستن پسر را باور می کنم، با گوشت و پوست. همین بعدازظهر آخرین دلار را دادم و اسکلت هالوین برای پسرک گرفتم، هرکس ببیند باورش نمیشود از این بی احتیاطی ها بلد باشم. اصلا آدم باید کم بیاورد اینطور وا دهد و خط و خطوط ها را بشکند. پله های مترو را چند بار بالا و پایین رفته باشم برای اینکه لبخند پسرک و هیجانش را ببینم ؟ خودم هم نمی دانم. اصلا به خودت می آیی و می بینی این دویدن ها، خود فراموشی ها شده جزء ثابتی از زندگیت. از اشک های دانه درشتی که شب آخر بی اختیار بر پهنای چشمان کوچکش فرو ریخت و لبهایی که با معصومیت تمام جمع شدند ترسیدم، از نیروی پنهانی و قوی درونش که مثل فنر آزاد شد و خورد به لاک دلتنگی هایم. باید به دلقک شدن فکر کنم، به سیرک بازی، به ماسک زدن ، به همین اسکلت پلاستیکی عبوسی که کمترین کارش، تکان دادن مضحک دست و پاهاست .
Saturday, September 01, 2012
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم؟
آقای الف تهرانی با دستکش های نخی مشکی دارد از ورزش عصرانه به خانه اش برمی گردد، تنها خانه کوچه که دست بلند مرتبه سازان محترم پایتخت نیفتاده. با قدمهایی که معمولا دنبال هم کشیده می شوند و پای عقب نهایت تا پای جلو پیش برود. سلام که می کنم به صورتم برای چند لحظه خیره می ماند، چند ماه پیش بود که روی نیمکت پارک برای خودم کتاب بدست نشسته بودم، تلفنش را آورد تا به صفحه اش نگاه کنم، راهنمایش فرانسوی بود، نمی دانم چه فکری کرد که بین جمعیت آمد سراغم. البته درست آمده بود چون دست به ابزارم حرف ندارد، حوصله عجیبم برای اینجور کارها هم مورد تایید ست، گفت که معلم دانشگاه بوده، سوربون درس خوانده، جامعه شناسی. گفت که تنهاست و یک روز بروم خانه اش با ارشیا، چند روز بعد کاسه آش رشته را برداشتم، دستم را گذاشتم روی زنگ بلبلی چرک که تنها یک دکمه نیم میلیمتری بود، از نبودن چند باره اش دلهره گرفتم، پشت شیشه های مشجر اتاقهایش پر از کتاب و قاب و خنزر پنزر بود، آنقدر فکر و خیال کردم تا همانروز بعدازظهر از توی ماشین دیدمش کیف بدست با موهای آشفته و قدمهای لاک پشتی راسته دزاشیب را برای خودش میرفت، خیالم راحت شد. تااین بار که آمد و برایم از پیر لوتی و سفرنامه ایران و ترکیه اش تعریف کرد. بعد هم گفت که باید برود لیموژ ولی نمیرود، حتی به دیدن پسرهایش که خانه و زندگی پاریزین دارند. گفت که هم پول زیاد دارد هم وقت و حوصله ، ولی تهران را ول نمیکند، محله و خانه دلبسته اش کرده اند، کمی بعدتر هم گفت که دارد بیست و دومین کتابش را می نویسد و فکر می کند عمری نمانده، این چند سال را باید یگذارد برای نوشتن. بعد هم آه کشید، آمدم دلداریش بدهم آنهم از نوع کلاسیک که جوانید و ای بابا و این حرفها. خندید، خنده اش تلخ بود، نگاهش از بین مژه های سفید و چشمهایی که پلک زدنشان کند شده بود بی رمق می نمود، با همان قدمهای آهسته و آرام مسیر سنگفرش پارک را گرفت و رفت. کمی بعد هم برگشت، گفت راستی بیایید خانه ام، با پسرتان، با همسرتان، هر وقت که خواستید، اسمم امیر است، فامیلم آقای... تهرانی، یادتان باشد و با دست دوباره خانه دو طبقه سفید را نشانم داد.
Sunday, August 19, 2012
عنوان ندارد
عصبانیم شاید هم خسته. مثل آدمی که لبه استخر باشد. نه حال پریدن دارم نه شنا کردن. هنوز هم توی آن ساختمان حال دخترکی داشتم که از راه برسد و برود برای خودش بچرخد توی آشپزخانه نمور که بوی پسته بو داده شور میداد با لیوانهای لکه دار گچ گرفته و صدای آبی که در لوله ها می چرخید و کابینت های صورتی که باز کردن دانه دانه شان مزه می داد. بیایم اینطرف تر و سرک بکشم به کاغذ و کتابهای عمو، به دسته مرتب روزنامه های قدیمی. گاهی هم خم بشوم روی شیشه بزرگ میز چوبی، برای خودم داستانی ببافم از سقف و کف و پنجره های رنگی انگار که بهم دوخته شده اند و میان واژگونی دنیای جدید، مرد ساکتی را ببینم با عینک و ساعت مچی بزرگ که پشت آن یکی میز سرش به نوشتن گرمست. از جنس خیال جمعی های بچه گانه. اصلا طبقه سوم همینجا بود که آن پ های چار نقطه، چ های شش نقطه، ز های دونقطه را کنار بخاری گازی اختراع کردم و خنداندمش. چند ساله بودم؟ فکر کردن به اینکه روزی بیایم همان جا و با عدد و رقم سبیل کلفت های غریبه که خدا بیامرزی می گویند، معامله اش کنم، خنده داراست. اصلا زجرآور است. همان شب همه اسید معده ام بیرون ریخت، اگر نرفته بودم قبرستان و ساقه های زمخت خشک را با ریشه هایی که تا ته گلدان سفالی نفوذ کرده بود را با چشمهای خیس درنیاورده بودم و شمشادهای تازه و ابلق را نکاشته بودم حالم بدتر میشد، خیلی بد. بابا تنهایم، می دانی؟ اصلا کم آورده ام. به چه زبانی به پزشک مملکت بگویم که تو مالیات ندهی چه کسی بدهد؟ آدم سواد یاد بگیرد و بخواهد زرنگ بازی حال بهم زن دربیاورد خیلی حرفست. چطوری به آن یکی یاروی چرب زبان، ساده ترین چیزها را حالی کنم. من آدمش نیستم، تو هم نبودی. این را از خون دل خوردن هایت می فهمم، از اینکه زمین و خانه نوجوانیت بود و الان نیست و نبودنش هم دارد همانقدر روی دلم سنگینی می کند. اصلا گاهی لازم میشود در و دیوار و آدمهایش را رها کرد، رفت گوسفند خرید و برد گوشه ای چراند بی دردسر. می دانم که بعد از همه این کندن ها، نگاهت را دوخته ای به من که لااقل بروم هیات امنای مدرسه ای شوم که یک اسم خانوادگی را به دوش می کشد و همه چیز دست به دست هم داده تا از هم بپاشد. رفتم، انگار که تو رفته ای با همان عینک و ساعت مچی بزرگ، چشمم تمام مدت به شیشه میز کنفرانس بود و چهره آفتاب سوخته رییس ناحیه و دهانی که یک لحظه هم بسته نشد، همه چیز از جنس حرف و قول و قرارهای آبکی. سقف با پنکه آمده بود پایین و صندلی و سر واژگون آدمها روی سقف شناور مانده بود، از بی وزنی های واژگون وحشت کردم. کجا بود چهره مرد ساکت بچگی هایم؟
Monday, August 06, 2012
من به آغاز زمین نزدیکم
دارد به نهال های کم جان باغچه اش فکر می کند، همین دیشب بود که پرسیده بودم چندتان و گفته بود هفتاد و یکی، ده تایشان منتها خشک شدند، آن مرد گنده وقتی خارهای بنفش سرزده با اولین بارندگی را از جا در می آورد، به عقلش نرسید که شلنگ های قطره ای را سوراخ نکند. حتی نمی دانست صاحب نهال های نحیف و کوچک، همه هفته را به امید یکی از همین جمعه ها سر می کند که همه آن راه بیابانی را بکوبد و برود با تک تک درختهایش حرف بزند، به برگهای کوچک دست بکشد و دانه دانه ببوستشان. بله بعضی از بچه های آدم جنسشان از اسپرم و خون آدمیزاد نیست و گوشه ای از دلت را چنگ میزنند، می شود دوستشان داشت، چشم دوخت به بال و پر گرفتنشان و حتی روزی مثل این جمعه نشست و برای خشک شدن تک تکشان غمبرک زد. ازش برای یه گوشه ۴ در ۴ قول گرفتم تا سال بعد سبزی و صیفی بکارم مثل باغچه ماری کلود که دنج ترین زمین گوشه آلپ بود پر از گلایل قرمز، لوبیاسبز و گوجه. رویایی که هنوز هم مثل لذتی بی نظیر ته ذهنم شناور است. ژان دوپوی معمار، زنبیلی از قارچ کوهی که خودش چیده بود را گذاشت روی میز. بعدش هم چند نفری رفتیم برای شام جعفری و سبزی بچیند، وقتی دالان دالان خانه بزرگی که با اوج هیجان یک معمار جوان ساخته بود را نشانم داد، گفت که زندگی برایش از صفر شروع شده. و من آنروز از آن همه فکر و ایده های ناب و درهم برهم سبز و رنگی ذوق کردم و گفتم بهشت باید جایی همین جا روی زمین باشد. جایی که صفر زندگی ها معنی دارد، بهشت را آدمها می سازند و این را شک ندارم.
Tuesday, July 24, 2012
جغرافیای خاکستری
تضادها پر رنگ تر از آنند که فضای ذهنت ارور ندهد، اینجا مرز زنده بودن- زنده ماندن و زندگی کردن برای امثال ما گاهی از مو هم باریک ترست، به خودت می آیی و می بینی حسی از کوتوله شدن بی اختیار می آید و می نشیند روی دوشت، سنگین میشوی از قدم زدن در محله های کلونی، جایی که تزریق پول بیکاری لوپ زندگی ها را بهم ریخته، مرد در کوچه و گذر پلاس است و زن مشغول بچه هایی که یکی بعد از دیگری می آیند، آدمها از این که گوشه ای از دنیا میشود ماهیانه گرفت نه برای کار و ساختن بلکه نفس کشیدن، راضیند حتی حق خود می دانند. اینجا «ح» چسبیده به حلال ها، غلیظ تر از جاهای دیگرست.
غمگینست لمس کردن آدمهایی که دلشان را خوش کرده اند به توهم توسعه یافتگی با محاسبات ساده جغرافیایی، به فکرهای مسخ شده، به زندگی های انگلی، سوار شده روی بنای دیگران. و این چراهایی که در ذهنم تمامی ندارند.
ژوئن ۲۰۱۲
Tuesday, July 17, 2012
صدا کن مرا... صدای تو خوبست، صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
می آیی به خوابم، حرف نمی زنی، کوچه تاریک را زیر نور آن تک چراغ سفید می روی، در بزرگ را چک می کنی و بر می گردی، چقدر آن خانه را دوست داشتی، یادت هست؟ این روزها گوشه گوشه خوابهایم تو شده ای، نگرانی، چرا؟ می بینی که باز میان کاغذهایم گم شده ام، تو را کم دارم، صدایت را، مهربانیت را، بیایی بگویی همه چیز تمام می شود، غصه نخور بابا. می دانی، گاه حتی میان همین نوشته های هدف دار هم فکر می کنم زندگی چقدر می تواند پوچ و بی معنی شود وقتی کسی چیزی حتی جایی را برای دوست داشتن نداشته باشی. نگران نباش، حواسم هست حتی به در بزرگ، حتی به آن خانه، آرام بگیر
Subscribe to:
Posts (Atom)