Saturday, May 08, 2010

* پرسه در احوالات ترون و ترونیا

مرتضی احمدی علاوه بر اینکه برای بیان خاطراتش از تهرون قدیم ، از لهجه تهرونی و اصطلاحات کوچه بازاری استفاده کرده ، در بخش انتهایی کتاب، از تفریحات و سرگرمی بچگی هم نسلای خودش یاد میکنه. از عمو زنجیرباف و تاپ تاپ خمیر گرفته تا لی لی حوضک، گرگمو گله می برم ، بپر بپر، لی لی کردن، حمومک مورچه داره، چرخ چرخ عباسی، آفتاب مهتاب، کلاغ پر و خیلیای دیگه که هرچند ته کشیده هاش به نسل ما رسید و با نسل تکنولوژی و بازیهای کامپیوتری به کل فراموش شد، ولی شعر و محتوای دقیق هر کدومش ، یادآور صمیمیت ها و دغدغه های بچگیه. البته برای اونایی که بازی و بچگی را در عالم همسایگی و محله ای تجربه کردن. همون چیزایی که با دنیای منزوی بچه های خودمون غریبه ست.

توضیح کتاب:

" من دلبسته این سرزمینم. تو پایین پاییناش چش به دنیا وا کردم، خب ریشه م تو این خاک گیره. تو خاک و خل هاش پا به زیمین زدم و قد راس کردم و جون گرفتم. تو مکتبخونه ش حرف زدن و زندگی کردنو آموختم. قاطی مشتی هاش و جوونمرداش لولیدم و سرد و گرم روزگارو مزه مزه کردم، بلت شدم که واس چی باد گریه کنم و برا کی خنده کنم ...."

*انتشارات هیلا، 1388

Wednesday, May 05, 2010

سقفی برای همه

تنها آلاچیق چوبی پارک که درست روبروی پنجره در میان پاپیتالها و درخت های کهن خودی نشان میدهد، با یک میز کوچک مربع و چند نیمکت که دورتادورش را گرفته اند، کمترین زمانیست که خالی بماند. آنقدر مهربانانه میزبان آدمها می شود و گاهی آشیان امن چند پرنده، که کمتر کسی از کنارش بی اعتنا می گذرد. گاهی سقفی برای زوج های جوانست و گاهی محفلی برای پیرمردان شطرنج بازمحله. نزدیکهای ظهرمکان تجمع بچه مدرسه ایهای پر شر و شورست و آخر هفته ها سرپناهی رزروشده برای ناهار های دورهمی. صبح های خیلی زود استراحتگاهی میشود برای گروهی از زنان اهل دل، که بعد از ورزش صبحگاهیشان، چای، صبحانه و فال حافظشان برقرارست ، گاهی هم صدای دست و خنده هایشان، از تولد یا نوه دارشدن یکی در بینشان خبر میدهد . گاهی، به چهره های درون آلاچیق از فاصله دور خیره میشوم، فکر می کنم چه درددلها و رازهای عاشقانه ای در این فضای کوچک رد و بدل میشوند، گاهی از جنس دوستی های کوتاه مدت ،گاهی از جنس دلخوشی و امید، گاهی از جنس تصمیمی مهم و گاهی تداوم دوستی های قدیم. فضای داخلش بوی آدمها و سرگذشتشان را میدهد همانها که در هیچ جایی قرار نیست ثبت شود جز در خاطره ها ، ذهن ها و حافظه چوبی جرزهای آلاچیق که زبانی برای گشودن ندارند. شب از نیمه می گذرد، سکوت و تاریکی ، پارک را در میان نورهای کوچک و رویایی به خواب می برد ... مرد تنهایی آواز میخواند.

Sunday, May 02, 2010

روز معلم

برایم یادآوار روزیست که از سر بچگی و یا هرچیزی که اسمش را بگذاریم، کادو های دست نخورده سال پیش مادرم را بدون اجازه برداشتم، اسمش را که روی صفحه اول کتاب ها ( اکثرا مطهری و شریعتی بود) و مجله ها ( پاسدار اسلام را یادم مانده) نوشته شده بود،با کمال صداقت خط زدم ، اسم معلم کلاس دوممان را نوشتم، دوباره همه را کادو گرفتم و با بابای دوستم رفتیم مدرسه، دهان ناظممان هم از آن حجم کادو به آب انداختم، دودستی و با کمال افتخار کادو را به معلممان تقدیم کردم ، از فردایش، مامانم به مدرسه احضار شد. من هم تا مدتها نگاه چپ چپ معلم عزیز را به جان خریدم.

Friday, April 30, 2010

ما سه نفر


خانواده سه نفری ما به روایت کوچکترین عضو خانواده که در حال حاضرابعادی شبیه پدر و مادرش را دارد.( نه به آن روزهایی که شبیه غول بیابانی بودیم و نه به الان که گاهی در نقاشی هایش محو می شویم). تعداد قاشق چنگال و بشقاب های پلو ، ظرف خورش ، ماست و همچنین دستهایی که به سفره متصل شده، نشان گر یک خانواده مشتاق و پر اشتهاست. پدر خانواده هم مثل همه بابا ها که از سر کار برگشته خسته ولی مهربانست. مادر هم معلوم نیست این وسطها چرا ریسه رفته . خلاصه که دنیایی دارد بچگی....

Tuesday, April 27, 2010

نستالوژی

صف نانوایی جمال آقا وگوش دادن به گپ مشتری های سبیل کلفتش در میان ترکیبی از بوی نان تازه، خمیر و خاشخاشی ،چشم دوختن به تنورنارنجی با سنگریزه های تفته ،انتظار بیرون آمدن یک سنگکی داغ ، اسکناس های مچاله و سکه های توی کاسه ،صدای پرتاب هر دانه نان بر میز نانوایی ، کندن با طمانینه سنگریزه های داغ ،لذت انداختنش روی دست و بخار کردنش در هوای صبح بهاری، مرا پرت کرد به دوران باگت های یکدست ماشینی که چه ناشیانه روحشان را ته چرخ خرید میان خنزرپنزرهای روزانه، گم می کردند.

ا