Saturday, April 03, 2010

نوبهار

بهار را میشود در آغوش گرفت سرمست از رایحه شب بوها و چمن های خیس خورده بهاری .کافیست پنجره را باز کنی تا خنکای نسیم ، پوست صورتت را نوازش کند و سرشاخه های جوان چنارها ، آمدن بهاری دیگر را یادآوری کنند.

امسال تعطیل ترین تعطیلاتمان را بی دغدغه از هر دلمشغولی اضافه ای گذراندیم. چهارده روز ذهنمان را از هر گونه تکنولوژی آن لاین و آف لاین خالی کردیم و همراه شدیم با هوای دل انگیز بهاری. بعد از سالها جرات کردیم و شب عید، خودمان را انداختیم وسط جمعیت تجریش و حال و هوای دم عیدش، میان شلوغی و هیجان مردمی که هیچ از سنتهایشان دست نمی کشند. مثل بقیه آجیل و میوه خریدیم و ماهی قرمزتضمینی که عمرش به یک روز هم نرسید.

دوست داشتنی ترین و شاید واقعی ترین هفت سینمان را چیدیم. سبزی پلو ماهی و میرزا قاسمی هم مثل همیشه سر سفره مان آمد و مشتاقانه به استقبال سال جدید رفتیم. به دیدن آنهایی که دوستشان داشتیم رفتیم . سفر کردیم و فیلم دیدیم و هوا خوردیم. پسرک تمام وقت از سر و کول پدرش بالا رفت و این تجربه ناب را حاضر نشد با کسی تقسیم کند. او خندید و ما از دلخوشی های ساده و دست یافتنی اش خندیدیم.

با یه عالمه آرزوی قشنگ و بهاری برای همه.

Wednesday, March 17, 2010

چند خطی های آخر سال

الگوی مصرف دو کیسه کتانی دست دوز برای خرید هایم دارم از بس که از نایلون و پلاستیکهای اضافه سرسام گرفته ام .وقتی مغازه دارزیر بازارچه شاهپور، نانهای تازه نارگیلی را در پاکت کاغذی قهوه ای گذاشت، گل از گلم شکفت . هنوز که هنوزست مثل یک کشف باارزش به آن نگاه می کنم.

واردات از دیدن جعبه پامچالهای درشت و پرگل نزدیک عید که دست بر قضا تایلندیند تعجب نکنید، این خواننده گیلکه که باید متن ترانه گل پامچالش را عوض کنه !

"عطر سنبل ، عطر کاج" فیروزه دوما با نقل طنز گونه اززندگی خانوادگیش، لبخند را برای مدتی بر لبانم نشاند به همان اندازه که ابعاد تلخ و شیرین مهاجرت و اندازه آدمهایی که ناخواسته به کوچک ماندن تن می دهند، را در فضایی متفاوت به تصویر کشید.

چهارشنبه سوری گل فروش های کم سن و سال سر چهارراه به جای گلهای تازه هر روزه ، با بسته های رنگی ترقه از بین ماشین ها رد میشدند . سردی و سکوت زمستان را در میان همهمه پیر و جوان، صدای ترقه، دود رنگی و گرمی آتشهایی که آقا غفور سرتاسر کوچه برافروخته بود،به کل به فراموشی سپردیم. هیجان انگیزتر از همیشه!

Monday, March 08, 2010

هفده اسفندماه

امروز از آن روزهاست که دلم از صبح برای پسرک یک ذره شده، لباسهای نوی عیدش را پوشیده تا برود جشن مدرسه برای نمایش عروسکی و گرفتن عکس دسته جمعی با بچه ها در کنار سبزه و سفره هفت سینی که هر کدامشان در درست کردنش سهمی داشته اند. این روزها نوروز و حاجی فیروز از زبانش نمیافتد ، آنقدر شاد و سرحالست که در خوابهایش هزار بار ذوق می کند و می خندد.

امسال انگار بهار زودتر از همیشه در خانه ما را زده . تا همین چند روز پیش از ذوق زیاد همه خانه را پر کرده بودم از ورق های رنگی میوه و شیرینی های کوچک امتحانی عید که در حال حاضرنقل و نبات چایی های روزانه مان شده است. همه جای خانه را دستی کشیده ام به جز شیشه ها که طبق عادت هر ساله می ماند برای عید سال بعد! آینه شمعدان را برق انداخته ام ، پرده اتاق ها را اتو کشیده ام. ترمه و قلمکار قدیمی مامان را که امسال سهم خانه ام شده ،با کمال احتیاط ، روی میزها انداخته ام. خانه تکانی خوبیش به همین یک قلم کشف و اکتشاف در صندوق های دست نخورده مادرها و مادربزرگهاست. سفره هفت سین و مخلفاتش هم می ماند برای روزهای آخر. آنقدر منتظر کوزه سفالی خیالیم ماندم که فکر کنم به همان نوع کلاسیک سبزه هر ساله راضی شوم ولی از همه بیشتر و بی صبرانه منتظر رسیدن گلهای پامچال هستم تا چشم انداز پنجره ام در پس این شاخه های خشک و عریان ، بهاری بهاری شوند.

Wednesday, March 03, 2010

از جنس زندگی

.....چند وقتیست هویت را نفس می کشم

Wednesday, February 17, 2010

لحظه ها

گوشه خانه را با چند چراغ نفت سوز و پنجره های ارسی آراسته است. برایم قلیون چاق می کند. چای را با قوری ناصرالدین شاهی، در استکانهای زرشکی لب طلا می ریزد. درست همان وقت که هانری تورگ با مهارت انگشتانش را بر دکمه های پیانو می کوبد و لحظه ها برایم بی نهایت میشوند .ریشه های پارچه استانبولی را دانه دانه گره می زنم تا به دیوارقهوه خانه کوچکش آویزان کنیم .لحظه ها انگار در تار و پودش جان تازه ای می گیرند

Wednesday, February 10, 2010

به رنگ بهار

کاش این روزهای پر اضطراب هم بگذرند
کاش آفتاب بیاید و این آسمان کبود را یک بار دیگر نقاشی کند
کاش بهار بیاید و شکوفه های زودرس، دلهای زمستانیمان را جان دهد
دلم هوای تازه می خواهد
...


21
بهمن ماه

Thursday, February 04, 2010

امید

چشمهای زیبایت را با اولین نشانه های روز باز می کنی و لبخند ملیحت را به ما هدیه می دهی . تمام روز سرت گرم می شود به رنگهایت و همه آنچه از دنیای خاکستری و بی رنگ آدمها دور مانده ست . با کوچکترین تایید ، خنده ای از سر شوق بر لبانت نقش می بندد. شاید از پیچیدگی زندگی، همان پازل شصت تکه اش را فهمیده ای و دیگر هیچ... شب می شود، چشمهای راضی و پر امیدت را بر روی کتابی پر نقش و نگار به آرامی می بندی و به یکباره صدای نفسهای کوچکت همه فضا را پر می کند.ا