Thursday, October 15, 2009

زیگ زاگ

خیلی مزه میدهد که هر روز صبح ، مغزهای پسته و بادامش را بشماری و با نانهای کوچک صبحانه درگوشه ای از فسقلی ترین کوله پشتی دنیا جای دهی وبدون دغدغه ماشین و زحمت کالسکه، قدمهایت را کوتاه و شمرده برداری تا با قدمهایش همراه شوی و مسیر هفت دقیقه ای را در بیست دقیقه سلانه سلانه طی کنی .گاهی برای غذا دادن به پرنده های پارک همراهیش کنی وگاه مزه له کردن تلی از برگهای طلایی ونارنجی را زیر پا تجربه کنی . گاهی به محبت آدم بزرگها که در قربان صدقه رفتن بچه ها کم نمی گذارند، جواب دهی . و گاهی هم به اندازه یک موجود یک متری به همه جزییات در و دیوار و ماشین ها و آدمها دقت کنی و دائم گوش بدهی و برای سوالهای پیچیده، جوابهای ساده پیدا کنی و آخرش باز "چرا" ی معروف را بشنوی. در ضمن گوش شنوایی برای غرهای ناشی از فتیگه شدن(خستگی) باشی و به دستهایی که به نشانه بغل شدن در طول مسیر بالا می آیند جواب دهی. گاهی سوار موتورخیالیش شوی و گاهی راننده لکوموتیو قطاری باشی که دود می کند و شاید آتشنشانی که عجله دارد....نمایش "یک دو سه" را هم بدون استثنا با مکث های طولانی اجرا کنی تا آن چند پیچ را هم بگذرانی و به سرازیری مدرسه برسی و دستهای کوچک و گرمی که این روزها دیگر به راحتی رها می شوند را در دست دیگری بگذاری .
و ...این قصه روزانه به این سادگی به پایان نرسد. مسیر برگشت بدون پیش کشیدن کادو آن هم از نوعی که همیشه باید کاغذش قرمزو خودش بزرگ باشد سخت به نیمه سربالایی برسد وآنجا که خورشید چشمان کوچکی که همیشه به دنبال اتفاقی در آسمانند را می زند، مسیر را به سمت سایه درختانی که سر بهم آورده اند، زیگ زاگی کنی و طبق عادت کلاغهای روی چنارها را شمارش کنی و قصه های خیالی ببافی تا بالاخره به پارک روبروی خانه برسی و خیالت راحت شود که خودش را می تواند روی یکی از نیمکتهای کنار آب ولو کند و برای حدس زدن تعداد پسته های روزانه اش چونه بزند، ازآدمهای جدیدی که دیده و شنیده حرف بزند و شعرهایی را که یاد گرفته را با صدای بلند ویک خط در میان برایت بخواند، آن هم در حالی که کف دستهایش را به نیمکت چسبانده و تند وتندو با هیجان پاهایش را موقع حرف
زدن تکان می دهد... و این قصه هر روزه ما به سر برسه ولی اون کلاغه هیچوقت به خونه اش نرسه.

Sunday, October 04, 2009

خانه بی در و پیکر

از وقتی که احنمال مسمومیت برنج های خارجی بر سر زبانها افتاد، بلافاصله همه وطن دوست شدندو گفتند چند صد تومن بیشتر میدهیم و از تولید داخلی حمایت می کنیم. معلوم نیست اصلا کی یک دفعه به فکر واردات برنج در این حجم و اندازه میفتد که دوباره پشیمان می شود و ملت را زا به راه می کند. تولید داخلی هم که یک مدت به رقابت افتاده، در این اوضاع وانفسا دوباره سری بلند می کند و قیمتش را بالا می کشد. آن از چایمان که زمانی آنقدرنوع خارجیش باب شد که ذائقه ها را تغییر داد ودیگر مزه و بوی چای ایرانی به مذاقمان خوش نمی آید. آن هم از سیر و میوه های جورواجور وارداتی که این روزها فت و فراوان شده و ظاهرتر تمیزش دل خریدار را می برد. از آن طرف چشمت پشت ویترین ، فرش خشتی بیجار می بیند و داخل مغازه که می شوی با فرش ماشینی بلژیکی مواجه میشوی. چشمت فرش - گلیم سیرجان می بیند و مغازه دار فرش ترک به تو معرفی می کند. نقش فرش قم و تبریز هم که سالهاست چینی ها کشف کرده اند. نمایشگاه فرش دستباف می روی،.از اینهمه نقش، اینهمه خلاقیت واینکه اکثر خریداران جدی ، خارجیند ذوق می کنی و بعد هم افسوس و دریغ ... از سهم ناچیزی که به بافنده و شالیکار و کشاورز میرسد آن هم در صورتی که این روزها بیکار نشده باشد و به فکر زدن شرکت واردات نیفتاده باشد. رسانه های داخلی با آب و تاب اعلام می کنندکه یک دیپلمات خارجی میخواسته حجم زیادی عتیقه از کشور خارج کند. دل آدم از این بی در و پیکری خیلی هم نمی سوزد. به این فکر می کنی که حداقل جایی برود که بفهمندش . دیگر این روزها چه فرق می کند اینجا باشد یا آنجا یا هرجای دنیا. کشور به طرز شتاب آوری در سرازیری جهانی سازی قرار گرفته ...البته از نوع وارونه اش!ا

Wednesday, September 23, 2009

مهرماه

یک ،دو ،سه ،زنگ مدرسه...

Sunday, September 13, 2009

خانه اینجاست

حس تعلق خاصی دارم به فضای همه خانه هایی که تا به امروز تجربه شان کرده ام هرچند که سازنده هیچکدامشان نبوده ام ولی بی اختیار ساعتها به محتوا و چیدمان و گل و گلدانش مشغول میشوم آنقدرکه حس زنده ای که دوست دارم در تک تک اجزایش پیدا کنم .آخرینش همان خانه چهل و چند متری دانشجویی بود که به خاطر سادگی و موقت بودن همیشه برایم حسی از یکنواختی و نخراشیدگی داشت آنقدر که باید گاهی دست از توجیهات متعارف برمیداشتم و با استانداردهای زندگی نرمال کمی هماهنگش میکردم. فضایی که برای یکی دو سال خوب جواب میداد ولی مگر تا کی می توان دانشجو ماند؟ چهل سالت میشود بعد می بینی دوران طلایی عمرت را یا دانشجویی زندگی کرده ای یا شرایطت را توجیه کرده ای آن هم با بچه ای که جدا از سلیقه و استانداردهایش بخش زیادی از درک و حواس پنجگانه اش را از جسم و روح خانه ای الهام می گیردکه در آن در حال شکل گیری و رشدست. برای همین تعریف خانه فراتر از یک سرپناه و چهاردیواری ،خیلی هم دور از ذهن نیست.ا
اعتراف میکنم که هرچند با مصرف گرایی افراطی و مقیاسهای خارج از نیاز(تجمل گرایی)مخالفم ولی هنوز هم زندگی پـُر پر و پیمون و خوشرنگ ایرانی -آن هم از نوع اصیلش - بیشتر به مذاقم خوش می آید ،نسبت به یک زندگی تیپیک اروپایی که در عین سادگی میتواند عملکردی باشد. در بین خانه های فرانسوی , تنها خانه ای که از همان بار اول و شاید برای همیشه حس خوبی را به من منتقل میکرد، آپارتمان دلباز ژرمن بود که آنهم نه با مدل فرانسوی بلکه با رنگ و لعاب فرش های ایرانی، تابلو، مینیاتور ، کوزه و حتی کتابهای نفیس گلستان و شاهنامه جان گرفته بود .محتوایی که همیشه حرفی برای گفتن دارد ومیتواند ساعتها فکرت را مشغول خودش کند.
تجربه سه سال اول زندگی مشترک و جمع کردن خرده ریزهای زندگی که حالا باید از چهارگوشه شهر جمعشان میکردم به اضافه یادگاریهای کوچکمان از سفرهای مختلف ،فرصت دوباره ای در خانه جدیدم ایجاد کرد.هرجند قسمت دوم هنوز هم سهم بزرگی در خانه ام بجز چند گوشه اش ندارد. آن هم در جایی که بشقابهای نقلی ، ماسک ونیزی, کاشیهای تولدو ،برجهای قلزی ایفل ، بازمانده های کلزوئم و خطوط هیروگلیف را بخواهی کنار سماور، ترمه ، خاتم ، آینه شمعدان ،گلیم و کارهای دستی ایرانی که طبیعتا فضای خاص خود را می طلبند، جا بدهی.ا

Sunday, September 06, 2009

اندر احوالات تکنولوژی

این که بعد از چندین و چند سال انتظار و آسیب رساندن به دست نازنین و امتحان انواع شوینده ها ودستکشهای ضد حساسیت وسالها شاهد بحث و جدال بین میزبان و مهمان بودن واز همه بدتر بیزاری شدید از مقوله ظرف شستن و دور وبر سینک ظرفشویی رفتن، صاحب یک فروند ماشین ظرفشویی پیشرفته شده ام ،پدیده مهم وهیجان انگیزی نیست؟! ولی قسمت هیجان انگیزتر اینکه این مادام کم سرو صدا و در عین حال خوش چشم و ابرو علاوه برزمانی که برای مراقبتشان صرف میکنی و گذاشت و برداشت ظرفها و خوراکیهای جورواجوری که باید به خوردشان دهی ، برای شستن یه قابلمه ،چار عدد بشقاب و دوعدد لیوان در حالت ایده ال به یک ساعت و پنجاه دقیقه وقت ، در حالت معمولی به یک ساعت و هفده دقیقه وقت و برای شستن میوه و سبزیجات به بیست دقیقه ای زمان نیاز دارند! اینست که به قول مامان شمسی خدابیامرز این چیزا از دور دل می برد و از نزدیک زهله!ا

Sunday, August 30, 2009

تخیل

روی یک کاغذ سفید ده دوازده تا دایره نسبتا منظم کشیده ست, دور این دایره ها یک دایره دفرمه بزرگتر کشیده, هر دایره به نام یک عضو فامیل و دوست های قدیم مهدکودکست .دایره بزرگ ، ظاهرا یک ماشین -آنهم از نوع گنده اش- است که یک دودکش هم گوشه سقفش نصب شده است.کم کم دایره بزرگ هویت پیدا میکند, موهای فرخورده و هفت هشت ده تا چرخ برای اینکه راه برود و حتی یک آینه بغل کوچک ... داستان نقاشی کشیدنهای ارشیا از زبان خودش شنیدنیست
چند وقت پیش در حالی که به ماه نگاه می کرد ، بدون اینکه کسی را مخاطب قرار دهد گفت"اوه چطوری ماه به اونجا پرواز کرده؟"وبلافاصله در همان حالت سربالا ودرحالی که به خیال خودش جوابی منطقی پیدا کرده "می دونم..... سوار یه هواپیما شده و اونجا پیاده شده"!ا
پرواز آنقدربرایش هیجان انگیزست که ادبیات گفتاریش پر از واژه های هواپیما ،هلی کوپتر، بشقاب پرنده ،بالون ، بادبادک قرمز و حتی حشراتیست که به قول خودش پرپرمی زنند .چند وقتیست که موتور هم به این لیست اضافه شده! آن هم موتور پرنده ای که اگر سوارش شوی میتوانی از روی کوهها و جنگلها رد شوی

Saturday, August 22, 2009

پنجره

جریان زندگی را بی اعتنا به انچه زیر پوسته این شهر پیچیده می گذرد، می توان بخوبی حس کرد صبحها با صدای خش خش جاروی آقا غفور، سرایدار همسایه بغلی که اصرار دارد چند برگ خشکیده چنار را از روی زمین کوچه کنار بزند و با آب پاشی بوی نم صبح را در فضا پخش کند، دنیایی خارج از پنجره ها را یادآوری می کند. دم ظهر ، هر از گاهی صدای ویلون دوره گرد محلی گوشها را تیز می کند و دنیایی از نستالوژیک ها را برای لحظاتی به فضای داخل می کشاند.درختان بلند و قطور در این قاب چارگوش هر روز رنگ تازه ای می گیرند و سایه روشن هایشان می توانند دنیایی ازخیال را بر روی دیوارها تصویر کنند.کافیست نگاهت را کمی دورتر بیندازی و مدتی به لکه هایی رنگارنگ از مردان و زنان ورزشکار در پارک چشم بدوزی تا تصویر گاه صامتت , جان تازه ای بگیرد .آسمان در بین شاخه ها هر از گاهی گم میشود و نگاهت را به آن پایین پایین ها میکشاند به ماشین های گرانقیمتی که این روزها اکثر کوچه ها ی شهررا پر کرده اند و خرامان خرامان از روبرویت رد میشوند تا بلکه اسمشان را بخاطر بیاوری.بعد ازظهر که میشود صدای خش خش ، باز فضا را پر میکند ؛ پنجره ها یکی یکی بسته میشوند لابد همه محل میدانند که آقا غفوربرگشته و تازه این دومین بار از چندمین باریست که قرارست کوچه رابرق بیندازد.
...
و شبهایی خنک ولی پر هیاهو از تکبیرهای پرقدرت که گاه در میان صدای "گل مریم" دوره گرد آوازه خوان ،گم و محو میشوند.ا