بالاخره سفر تموم شد و برگشتیم سر خونه و زندگیمون ، تا در رو باز کردیم یه آخیش محکم گفتم ، برای من که هیچ جا ، خونه خودم نمی شه ، هر چی هم بهم جایی خوش بگذره ، خونه برام یه جای دیگه ست ، یه احساسی از آرامش فوق العاده ، یه حسی از تعلق ، یه احساسی از مأمن گرم و ... تازه اینجاست که می تونم خانواده سه نفره مون را حس کنم ، باز هم احساس مسوولیت و خانم خونه شدن بهم دست داده ، آشپزخونه مون رنگ و بو گرفته ، با بوی باقالی پلوی تازه ، خونه تر تمیز و رفت و روب شده ، چمدونا مرتب شدن ; پنجره ها به روی نسیم خنک باز شدند ، یه شوهر و پسر نازنین هم ، حی و حاضر برای یه شروع دیگه
Monday, June 11, 2007
Tuesday, May 29, 2007
ارشیای ده ماهه
پنج هفته از سفرمون گذشت ، سفرمون همچنان ادامه داره با یک هفته تمدید ، از خودمون و کارامون سر فرصت می نویسم ،از همه به خاطر کامنتهای محبت آمیزشون ممنون ، برگردم آرشیوها را حتما می خونم
خب اومدم فقط از ارشیا بگم که اینجا ،وارد یازده ماهگی شد ، با کلی تحول و پیشرفت ، دوتا دیگه از دندوناش در اومدند و در مجموع ، چهار دندون در طول سفرش بهش اضافه شد! و هفت دندونی شد ، به محیط خیلی هوشیار و دقیق شده به خصوص که آنچنان اینجا جولان می ده که نمی دونم موقع برگشت ، ابعاد اون خونه نقلیمون ، جواب کنجکاویهاش را می ده یا نه ، چند روز پیش محکم و جدی به بابابزرگش که داشت از خونه خارج می شد گفت بـــــــــــــــا بــــــــــــــــــا ، جدیدا ترکیبات زیادی از آواها و صداها می سازه و بی هوا ، یه چند دقیقه ای ، جدی و پیوسته سخنرانی می کنه ،بعضا ژست اعتراض هم به خودش می گیره ،یه وقتا هم آروم و لطیف برای خودش حرف می زنه ، دست زدن را کامل یاد گرفته و باهاش ریتم می گیره و کلی کیف می کنه، به نظر میاد با احتیاط تر شده و ریسک افتادن نمی کنه ، وابستگیش هم خوشبختانه خیلی کمتر از گذشته شده و پیش مامانم می تونه تنها بمونه، ولی حرف شنویش از ما ، نسبت به گذشته حسابی کمتر شده ، توی هر اتاقی ، یه چندتا چیز چشمش را گرفته و مستقیم سراغ همونا می ره مخصوصا اتاق بابام که خیلی استراتژیکه و پر از وسایل مورد علاقه ارشیاست ، تذکر و «نه» گفتن هم بیفایده ست
در مجموع ، صرف نظر از شیطنت ها و شلوغ بازیهاش ، همسفر خوب و خوش قلقی بوده و بهش خوش گذشته ، جاهای زیادی دیده وبا آدمای زیادی روبرو شده ، توی شرایط مختلف قرار گرفته ، می دونم برگشتنش برای همه سخت می شه و دلتنگش می شن ............ولی عمر سفر کوتاهه و فرصت با هم بودن کوتاهتر
در مجموع ، صرف نظر از شیطنت ها و شلوغ بازیهاش ، همسفر خوب و خوش قلقی بوده و بهش خوش گذشته ، جاهای زیادی دیده وبا آدمای زیادی روبرو شده ، توی شرایط مختلف قرار گرفته ، می دونم برگشتنش برای همه سخت می شه و دلتنگش می شن ............ولی عمر سفر کوتاهه و فرصت با هم بودن کوتاهتر
Monday, May 07, 2007
ارشیای نه ماهه
در مدتی که از سفرمون گذشته ، اونقدر فضاهای مختلف را تجربه کرده که از هیجان زیاد ، حرکاتش برامون عجیب شده بود ، آروم و قرار نداشت ، دائم در حال سرک کشیدن بود ، از این بغل به اون بغل ، دست به دست می شد ، ولی عجیبترین چیزی که نتیجه این چند روز سفرمون بود ، وابستگی شدیدش به من و به خصوص رضا بود ، هرجا به نظرش ناآشنا باشه ، با سماجت تمام ، دنبال ما می گرده، یه جورایی بدون ما ، احساس نا امنی می کنه و چشماش به هر طرف می چرخه ، با بابام خیلی رفیق شده ، هرجای خونه باشه راهش را به سمت اتاق بابام کج می کنه
با اشتها غذا و میوه می خوره و حتی موقع خوردن یک نفر دیگه ، چشم ازش برنمی داره و «هٍه هٍه » می کنه تا طرف متوجه بشه و یه تیکه یا یه چند قاشقی از خوراکی بهش بده ، همچنان به اسباب بازی اهمیت نمی ده و با قاشق و قابلمه و آبکش و کاسه کوزه وبیشتر اشیای فلزی، سرگرم می شه ، بنابراین توی مهمونی ها مشکلی از این بابت نداشتیم ولی در آخر آنچنان ، چهره و شخصیت خونه مردم را با همین چیزا بهم می ریخت که خود صاحبخونه هم باور نمی کرد ، این خونه خودشه !
دیگه راه رفتنش و جابجا شدنش ، با تکیه به مبل و صندلی و تغییر وضعیتش به حالت نشسته ، کاملا حرفه ای شده ، گاهی وقتها بدون کمک ، یه چند ثانیه ای خودش را می تونه ایستاده نگه داره ،از پله هاهم تند و تند بالا می ره ، دندون چهارم (بالا)و پنجمش(پایین) هم به فاصله یه هفته ، اینجا بیرون اومدند مثل اینکه آب و هوا حسابی بهش ساخته ، توی این سفر طبق برنامه قبلی ، یه برنامه ختنه سورون هم برای پسرک راه انداختیم ولی انصاف نبود ، درد زیادش ، دل همه مون را کباب کرد
اینم از نه ماهگی ارشیا که بخشی از اون توی ده ماهگیش اتفاق افتاد
با اشتها غذا و میوه می خوره و حتی موقع خوردن یک نفر دیگه ، چشم ازش برنمی داره و «هٍه هٍه » می کنه تا طرف متوجه بشه و یه تیکه یا یه چند قاشقی از خوراکی بهش بده ، همچنان به اسباب بازی اهمیت نمی ده و با قاشق و قابلمه و آبکش و کاسه کوزه وبیشتر اشیای فلزی، سرگرم می شه ، بنابراین توی مهمونی ها مشکلی از این بابت نداشتیم ولی در آخر آنچنان ، چهره و شخصیت خونه مردم را با همین چیزا بهم می ریخت که خود صاحبخونه هم باور نمی کرد ، این خونه خودشه !
دیگه راه رفتنش و جابجا شدنش ، با تکیه به مبل و صندلی و تغییر وضعیتش به حالت نشسته ، کاملا حرفه ای شده ، گاهی وقتها بدون کمک ، یه چند ثانیه ای خودش را می تونه ایستاده نگه داره ،از پله هاهم تند و تند بالا می ره ، دندون چهارم (بالا)و پنجمش(پایین) هم به فاصله یه هفته ، اینجا بیرون اومدند مثل اینکه آب و هوا حسابی بهش ساخته ، توی این سفر طبق برنامه قبلی ، یه برنامه ختنه سورون هم برای پسرک راه انداختیم ولی انصاف نبود ، درد زیادش ، دل همه مون را کباب کرد
اینم از نه ماهگی ارشیا که بخشی از اون توی ده ماهگیش اتفاق افتاد
Tuesday, May 01, 2007
سفر۲
ده روزی می شه اینجاییم ، حس خونه پدری و حال و هواش ، روحم را زنده می کنه ، می دونی که اینجا تنها جاییه که نازت خریدار داره ، هر گوشه اش بوی خاطره ای را می ده ، همه چیز مثل گذشته ، دست نخورده و بکر ، انگار منتظر هنر نمایی تنها دختر خانواده مونده که عادت به تحول و دگرگون کردن چیدمان خونه داره ،ولی این بار حس تحول ندارم ، انگار همین شکلی برام اصیل تر و زیباتره، دستی به سر و روی گل و گلدونها می کشم ، حیاط خونه از درخت و سبزه خلوت تر شده ، اتاق ها مثل گذشته حفظ شدن ، همه چیز سرجای خودش
برای ارشیا همه چی تازگی داره ، با همه مطابق انتظارم مهربونه و اصلا غریبی نمی کنه ، لبخند از لباش دور نمی شه ، از همه صداها و تصاویر استقبال می کنه ، تمام دست و پاهاش از آلودگی هوا، پر از دوده شده ، از حس کنجکاویش نمی تونه بگذره ، تمام اتاق ها را شناسایی کرده ، فضا به اندازه کافی بهش اجازه مانور و جنب و جوش را می ده ،
روز اول با همه خستگیم ، سه چهار ساعتی برای کاری بیرون بودم ، خیابون دولت مثل همیشه پرهیاهوست ،بوی شیرینی فروشی کوچک سه راه نشاط اولین بوی دوست داشتنیه که به دماغم می خوره ، از سبزی فروشی سر نبش ، برای ارشیا سبزی می خرم ، از صدای کارگری که با لهجه غلیظش می گه «شوشه پاک کن » حس جالبی دارم ، از قیافه های آشنا ، خانمای با مانتو روسری بعضا با آرایش ، چهره های خندون و شیطون دختربچه های دبیرستانی ، رانندگیهای کج و معوج ، خوردنی ها و رستوران های فراوون ، چلوکباب نایب و ساندویج تنوری هایدا ، پنیر لیقوان و مرباهای خونگی ، سبزی فروشیهای معطر ، دید و بازدیدهای پر از تعارف ، چهره های عزیز فامیل که شدیدا دلتنگشون بودم ، همه و همه حس قشنگی بهت منتقل می کنند که هیچ جای دنیا نمی تونی تجربه اش کنی ،
این ده روز قسمتای خوب و خوش سفر بود که بیشتر به سیاحت و دیدنایی گذشت ، از امروز برای چند هفته آینده ، برنامه فشرده کاریمون شروع می شه
برای ارشیا همه چی تازگی داره ، با همه مطابق انتظارم مهربونه و اصلا غریبی نمی کنه ، لبخند از لباش دور نمی شه ، از همه صداها و تصاویر استقبال می کنه ، تمام دست و پاهاش از آلودگی هوا، پر از دوده شده ، از حس کنجکاویش نمی تونه بگذره ، تمام اتاق ها را شناسایی کرده ، فضا به اندازه کافی بهش اجازه مانور و جنب و جوش را می ده ،
روز اول با همه خستگیم ، سه چهار ساعتی برای کاری بیرون بودم ، خیابون دولت مثل همیشه پرهیاهوست ،بوی شیرینی فروشی کوچک سه راه نشاط اولین بوی دوست داشتنیه که به دماغم می خوره ، از سبزی فروشی سر نبش ، برای ارشیا سبزی می خرم ، از صدای کارگری که با لهجه غلیظش می گه «شوشه پاک کن » حس جالبی دارم ، از قیافه های آشنا ، خانمای با مانتو روسری بعضا با آرایش ، چهره های خندون و شیطون دختربچه های دبیرستانی ، رانندگیهای کج و معوج ، خوردنی ها و رستوران های فراوون ، چلوکباب نایب و ساندویج تنوری هایدا ، پنیر لیقوان و مرباهای خونگی ، سبزی فروشیهای معطر ، دید و بازدیدهای پر از تعارف ، چهره های عزیز فامیل که شدیدا دلتنگشون بودم ، همه و همه حس قشنگی بهت منتقل می کنند که هیچ جای دنیا نمی تونی تجربه اش کنی ،
این ده روز قسمتای خوب و خوش سفر بود که بیشتر به سیاحت و دیدنایی گذشت ، از امروز برای چند هفته آینده ، برنامه فشرده کاریمون شروع می شه
Tuesday, April 17, 2007
پسرک ناآرام
این روزها مامان و بابا هر دو از خواب شبانه افتادند و زودتر از همیشه خسته و بی جان می شن و به دنبال فرصتی برای ده دقیقه استراحت می گردن ولی او همچنان با انرژی و خندان ، روزش را شب می کند و شبها از درد ، بیداد.
امیدوارم مثل گذشته ، بتونه همراه خوبی در سفرمون باشه و مرد و مردونه ، تا آخر ، پای سفر و برنامه هامون بمونه
Saturday, April 14, 2007
سفر
سفر زیباترین اتفاق زندگیمه ، از کودکی که برای دختر عمه پروین و کیک وشیرینی های خانگی خوشمزه اش با اشتیاق شال و کلاه می کردم و همه سفر، برام درهمون چادیواری خونه بزرگ استخر دار و پر از چمنش با خنده های کودکانه ام خلاصه می شد و برگشت با اون چمدونهای شق و رق نارنجی و لاجوردی که پر از سوغات سفر می شد و امروز گذر زمان ، در گوشه ای ،گرد کهنگی بر اون نشونده ،تا روزهای نوجوانی که چمدان کوچکی برای خودم داشتم وبا کلی کاغذ و قلم راهی سفر می شدم و شوق هر سفر ،لابلای اون صفحات کاغذی که از هیجان زیاد و شاید هم تنبلی ، کمتر رنگ نوشته به خود می دید ، گم می شد ، تا دورانی که گرد خستگی بر تن پدرم نشست و اصرار هام را برای سفر ، بی ثمر می ذاشت و منو به خوندن کتابای کتابخونه اش و حس جهانگرد شدن ، می کشید ، با ناصرالدینشاه در سفر فرنگش همراه می شدم و با ابن بطوطه و حاج سیاح ، در مشرق و مغرب سیر می کردم ، با خاطرات پدر و کتاب سفرنامه پدربزرگم از سفرهای دور ودرازش ،تصاویر در ذهنم شکل می گرفت و همچنان برای سفر مشتاق و مشتاق تر می شدم ، تا روزهای پر خاطره دانشگاه که از خوش شانسی دوره ما ، هر سال با دو سفر سخت و بعضا جانفرسا برای شناخت معماری شهرهای ایران همراه بود ، با شاسی های پر از کاغذهای کاهی و مداد طراحی ، همراه با خنده و شیطنت های اون دوران، که سرمای زیر صفر و گرمای بالای ۴۰ را از یادمون می برد ... ، تا به امروز که با یه همسفر تازه نفس که حساب تعداد سفرهاش از دستش خارج شده و هنوز هم دوست داره هیچ فرصتی را برای سفر از دست نده ، دل به کوه و بیابون می زنیم و گاهی حس مارکوپولویی بهمون دست می ده.از هرسفری برام یه معنایی و تصویری بر جا مونده ، اصلا مهم نیست کجاست، چه شرق و چه غرب ، چه پایتخت و چه کوچکترین روستای دورافتاده ، چه خاک وطن و چه خارج از اون ، چه تنها و چه با همسفر ، مهم اینه که همشون برام رنگ دارن ، برگشت از سفر همیشه ناخوشایند ترین قسمتش بوده ، انگار سلولهام با سفر و هجرت شکل گرفتن و شاید همین ، دلیل همرنگ شدنم با این سرزمین بیگانه شده و منو با همه نوستالوژیهام اینجا نگه داشته ، بازم می خوام برم سفر ، یه جای آشنا ، این بار بدون کاغذ و قلم و مداد طراحی ، بدون چمدان کوچکم و شاید بدون اون شوق های کودکانه
پ.ن: ازاین عکس خیلی خوشم اومد ، تصویری از خیال و واقعیت ...جاده یعنی غربت
پ.ن: ازاین عکس خیلی خوشم اومد ، تصویری از خیال و واقعیت ...جاده یعنی غربت
Friday, April 06, 2007
سیاه سفید
آدمای زیادی توی زندگیت میان و میرن ، وقتی به رفتارهاشون دقت می کنی ، می بینی ، یه سری از کنارت آروم و بی سر وصدا ،بدون هیاهو رد می شن ، نه عطری دارن ونه نشانی ، نه حرفی برای گفتن ، بعضی آروم ولی با تامل بیشتر از خودشون یه تصویر خیلی محو برجا می ذارن ، بعضی ها یه دفعه با پوتین های خاکی و گلیشون ناشیانه می پرن وسط گود و آنچنان رد پایی می ذارن که حالا حالا ها تمیز کردنش ، انرژی می بره ، یه سری برای خودشون دارن رد می شن ولی دستتو هم می گیرن و برای مدتی هم شده رفیق وهمراهت می شن و توی خاطراتت اگه بگردی ، می تونی رد پاشون را پیدا کنی، بعضی هم توی همین موقعیت ، ترجیح می دن ، اون تنه معروف رو بهت بزنند بلکه زمین بخوری و ازشون جا بمونی ،بعدش هم سوت زنان راهشون را بگیرن و برن و انگار نه انگار اتفاقی افتاده ، بعضی می آن با ظرافت یه گوشه ای توی باغچه دلت یه نهالی می کارن و باهر نفسشون، این نهال بال وپر می گیره و بزرگ و بزرگتر می شه و گل می ده و عطرش برات همیشه می مونه، بعضی ها هم در مقابلش اساسا اومدن توی این دنیا که اگه نهالی هم داشته باشی ،بیرحمانه توش بیل بزنن وبرگاشو به هر قیمتی شده ، بسوزونند و تو رو به فکر پرچین کشیدن برای نهالت بیاندازند و چشماتو به اطرافت حساس کنن ... بعضی اونقدر قدشون کوتاهه که نمی تونن دنیای بزرگتر از خودشون را تصور کنند و از سایه های دیگران بهره می گیرن ، بعضی هم اونقدر قدشون بلنده که تو نمی تونی ببینیشون و روت سایه میندازن ، یه سری اونقدر ابعاد دلشون گنده ست که هرچی توش بریزی پر نمی شه و بعضی از دل کوچیکی سرریز کردند ، یه سری اونقدر مقدس و نورانیند که چشماتو خیره می کنن ، بعضی هم اونقدر بی فروغ که شمعی برای روشن کردنشون نمی یابی
یه وقتایی توی زندگی هست که دنیای آدمای اطرافمون به چشممون سیاه سفید میاد
یه وقتایی توی زندگی هست که دنیای آدمای اطرافمون به چشممون سیاه سفید میاد
Subscribe to:
Posts (Atom)